داستان محاصره و غارت قبیلهی بنیقینقاع از سوی محمد، یکی دیگر از نشانههای خوی وحشیگری و عدم تحمل مخالف از سوی وی میباشد، او این جنگ را با کمکگیری از الله(خدائی وهمی) آغاز کرد و همواره دنبال بهانهای برای از بین بردن یهودیان بود؛ بنابراین در ابتدا دستور ترور دو تن از شاعران یهودی که از قبیلهی بنیقینقاع بودند را صادر کرد و از اللهپرستان درخواست کشتن این دو شاعر را نمود؛ آنان نیز این مسئولیت را انجام دادند، اما بهانهی اصلی او برای شروع جنگ، انچه که در کتب اسلامی از آن بعنوان بیحرمتی به زنی مسلمان که در بازار یهودیان کالائی را عرضه کرده بود، میباشد؛ در ابتدا، آیهای را خواند و ادعا نمود که طبق این آیه، من از بنیقینقاع بیمناکم.
این قبیله کارشان زرگری بود و زمین چندانی نداشتند، لذا چشم طمع محمد به دنبال اموال آنان بود، دلیل دیگری که میتوان برای این جنگ ارائه داد، عدم قبول اسلام از سوی یهودیان است؛ محمد در ابتدای ورود به مدینه که دارای پنج قبیله بود (اوس و خزرج با ریشهی عرب) که سه تای آنان یهودی بودند(بنینضیر، بنیقریظه و بنیقیناع)، قبلهی یهودیان را به رسمیت شناخت و به سوی اورشلیم نماز خواند؛ او هم مانند یهودیان که تمام پادشاهان خوب خود را پیغمبر میدانستند، آنها را بعنوان پیامبر خدا به رسمیت شناخت و اقدام که ستایش آنان نمود، تورات را نیز تصدیق نمود، در مقابل از آنها انتظار داشت تا تصدیق نمایند آن منجی که در تورات آمده، اوست، اما یهودیان این را نپذیرفتند؛ بنابراین فقر محمد و یاران او در مدینه به اضافهی ثروتمند بودن این قبیله، حمله به بنیقینقاع را برای محمد هدف لذتبخشی جلوه مینمود.
بنی قینقاع پس از محاصرهی طولانی، بدون شمشیر کشیدن، در مقابل محمد تسلیم شدند؛ محمد در ابتدا قصد داشت تمام افراد این قبیله را بکشد، اما فردی بنام "ابن ابی سلول" از قبیلهی خزرج که با بنیقینقاع همپیمان بودند، مانع از اینکار شد و محمد از روی اکراه پذیرفت که آنان را رها نماید؛ او تمام دارائیهای آنان را برای خود و یارانش برداشت و آنان را بدون اندک توشهای، روانهی بیابانها نمود که در این راه بسیاری از زنان و کودکان و افراد مسن این قبیله کشته شدند و دیگر اثری از این قبیله بر جای نماند(البته گفته میشود که آنان خود را به منطقهای در شام به نام اذرعات رساندند). گرفتن خمس از سوی محمد هم از همین جا آغاز شد.
این قبیله کارشان زرگری بود و زمین چندانی نداشتند، لذا چشم طمع محمد به دنبال اموال آنان بود، دلیل دیگری که میتوان برای این جنگ ارائه داد، عدم قبول اسلام از سوی یهودیان است؛ محمد در ابتدای ورود به مدینه که دارای پنج قبیله بود (اوس و خزرج با ریشهی عرب) که سه تای آنان یهودی بودند(بنینضیر، بنیقریظه و بنیقیناع)، قبلهی یهودیان را به رسمیت شناخت و به سوی اورشلیم نماز خواند؛ او هم مانند یهودیان که تمام پادشاهان خوب خود را پیغمبر میدانستند، آنها را بعنوان پیامبر خدا به رسمیت شناخت و اقدام که ستایش آنان نمود، تورات را نیز تصدیق نمود، در مقابل از آنها انتظار داشت تا تصدیق نمایند آن منجی که در تورات آمده، اوست، اما یهودیان این را نپذیرفتند؛ بنابراین فقر محمد و یاران او در مدینه به اضافهی ثروتمند بودن این قبیله، حمله به بنیقینقاع را برای محمد هدف لذتبخشی جلوه مینمود.
بنی قینقاع پس از محاصرهی طولانی، بدون شمشیر کشیدن، در مقابل محمد تسلیم شدند؛ محمد در ابتدا قصد داشت تمام افراد این قبیله را بکشد، اما فردی بنام "ابن ابی سلول" از قبیلهی خزرج که با بنیقینقاع همپیمان بودند، مانع از اینکار شد و محمد از روی اکراه پذیرفت که آنان را رها نماید؛ او تمام دارائیهای آنان را برای خود و یارانش برداشت و آنان را بدون اندک توشهای، روانهی بیابانها نمود که در این راه بسیاری از زنان و کودکان و افراد مسن این قبیله کشته شدند و دیگر اثری از این قبیله بر جای نماند(البته گفته میشود که آنان خود را به منطقهای در شام به نام اذرعات رساندند). گرفتن خمس از سوی محمد هم از همین جا آغاز شد.
اما روایت این داستان در تاریخ طبری:
قصه ی بنیقینقاع چنان بود که پیغمبر آنها را در بازارشان گرد آورد و گفت:
ای گروه یهود، از خدا بترسید که شما را نیز بلیهای چون قریشیان دهد، بیائید مسلمان شوید؛ شما میدانید که من پیغمبر مرسلم و این را در کتاب خویش و پیمان خدا میبینید.
ای گروه یهود، از خدا بترسید که شما را نیز بلیهای چون قریشیان دهد، بیائید مسلمان شوید؛ شما میدانید که من پیغمبر مرسلم و این را در کتاب خویش و پیمان خدا میبینید.
یهودیان بنیقینقاع گفتند:
ای محمد، پنداری که ما نیز قوم تو هستیم، مغرور مشو که با کسانی رو به رو شدی که جنگ نمیدانستند و فرصتی به دست آوردی، به خدا اگر با ما جنگ کنی، خواهی دید که چگونه کسانیم.
ای محمد، پنداری که ما نیز قوم تو هستیم، مغرور مشو که با کسانی رو به رو شدی که جنگ نمیدانستند و فرصتی به دست آوردی، به خدا اگر با ما جنگ کنی، خواهی دید که چگونه کسانیم.
البته در صحت این جمله که واقعا از یهودیان باشد یا نه شک است، زیرال اگر آنان چنین رجز خوانی نمودند، میبایست آنگونه که حوادث بعدی نشان خواهد داد، از خودشان دفاع کنند، که نکردند!
قتاده گوید:
یهودیان بنیقینقاع نخستین گروه یهودیان بودند که مابین بدر و اُحُد پیمان شکنی کردند.
یهودیان بنیقینقاع نخستین گروه یهودیان بودند که مابین بدر و اُحُد پیمان شکنی کردند.
اما اینکه چه پیمانی بین این دو بود ذکری به میان نیامده.
(انفال/58) اگر از گروهی خیانتی بدانستی، منصفانه به آنها اعلام کن.
و چون جبرئیل این آیه را بر پیغمبر خواند، پیغمبر گفت:
من از بنیقینقاع بیمناکم و به حکم همین آیه ، به جنگ ایشان رفت.
من از بنیقینقاع بیمناکم و به حکم همین آیه ، به جنگ ایشان رفت.
در اینجا محمد خودش هم قاضی است و هم شاکی، او خودش از قول خدایش، جملهای را به زبان میآورد، سپس مصداق این جمله را هم یهودیان بنیقینقاع معرفی میکند.
بهانهی اصلی محمد برای شروع جنگ با بنی قینقاع این داستان است (نقل از سیرهی ابن هشام):
با پیروزی مسلمانان در بدر و هشدار رسول الله به یهودیان، بنیقینقاع به فکر شکستن تعهدات خود با پیامبر برآمدند و در صدد یورش در فرصت؛ تا اینکه روزی با زنی بدوی و مسلمان، که کالائی جهت فروش به بازار قینقاع عرضه نمود بود، بیحرمتی نمودند. آن زن در کنار مغازهی فردی از یهود که جواهر فروش بود، نشسته بود. چند نفر از شیادان یهود، آنجا بودند و برای زن ایجاد مزاحمت میکردند؛ وقتی او خواست بلند شود، آن جواهر فروش، گوشهی لباس او را کشید و قسمتی از بدن آن زن ظاهر گردید و یهودیان به تمسخر آن زن پرداختند. در آن اثناء مرد مسلمانی که از آنجا میگذشت، بر آن جواهر فروش یورش برد و او را کشت. یهودیانی که شاهد این ماجرا بودند، بر ان مسلمان حمله کردند و او را به شهادت رساندند و بدین صورت مسلمانان و یهودیان بنیقینقاع واد نبرد شدند(1).
رسول الله هم پس از اگاهی از این ماجرا که در سال دوم هجری بود، در رأس سپاهی مرکب از مهاجرین و انصار وارد نبرد با یهودیان گردید(2).
اگر این داستان هم صحت داشته باشد، آیا ایجاد مزاحمت برای یک زن جرمش مرگ است! آن هم مرگ همه؟ ایا این مزاحمتی که از سوی بقول ابن هشام شیادانی صورت گرفته بود، باید اینچنین پاسخ داده شود که تمام این قوم (گنهکار و بیگناه، زن و مرد، پیر و جوان ) آواره گردند؟
اگر این داستان هم صحت داشته باشد، آیا ایجاد مزاحمت برای یک زن جرمش مرگ است! آن هم مرگ همه؟ ایا این مزاحمتی که از سوی بقول ابن هشام شیادانی صورت گرفته بود، باید اینچنین پاسخ داده شود که تمام این قوم (گنهکار و بیگناه، زن و مرد، پیر و جوان ) آواره گردند؟
آیا نقض پیمان همین بود؟
البته مشخص است که بهانهای بیش نبوده، زیرا محمد قبلا تصمیمش را گرفته بود؛ او پیش از این دو شاعر یهودی که بر علیه او شعر میگفتند را ترور کرده بود.
یکی از این دو ترور شدگان، کعب این اشرف بود که محمد به یارانش گفت: چه کسی کار ابن شرف را تمام میکند؟ او الله و رسولش را رنجانده است(بر ضد آنان شعر گفته است).... (بخاری در المغازی بای قتل کعب ابن اشرف)
دیگر ترور شده، شاعری به نام ابی عفک بود.
نقل از سنن ابی داود:
ابو عفک پیرمردی از قبیلهی بنی عمر و بن عوف بود که علیه رسول الله شعر میگفت؛ رسول الله گفت:
کسی هست که مرا از دست این خبیث راحت نماید؟ سالم بن عمیر دعوت رسول الله را لبیک گفت و ابی عفک خبیث را به هلاکت رسانید.
کسی هست که مرا از دست این خبیث راحت نماید؟ سالم بن عمیر دعوت رسول الله را لبیک گفت و ابی عفک خبیث را به هلاکت رسانید.
این داستان به تنهائی کلی سخن در سینه دارد و نشان از تروریست بودن محمد دارد؛ او تحمل شنیدن صدای مخالف را پس از اینکه احساس قدرت میکرد، نداشت.
واقدی میگوید:
پیغمبر پانزده روز یهودیان بنیقینقاع را محاصره کرد که هیچکس از آنها به جنگ نیامدند، آنگاه به حکم خدا تسلیم شدند و دستهایشان را ببستند، پیغمبر میخواست آنها را بکشد، ولی عبدالله بن ابی سلول(از بزرگان قبیلهی خزرج)دربارهی آنها سخن کرد.
پیغمبر پانزده روز یهودیان بنیقینقاع را محاصره کرد که هیچکس از آنها به جنگ نیامدند، آنگاه به حکم خدا تسلیم شدند و دستهایشان را ببستند، پیغمبر میخواست آنها را بکشد، ولی عبدالله بن ابی سلول(از بزرگان قبیلهی خزرج)دربارهی آنها سخن کرد.
این اسحاق میگوید:
وقتی یهودیان به حکم پیغمبر خدا تسلیم شدند، "عبدالله بن ابی" پیش آمد و گفت:
ای محمد! با وابستگان من نیکی کن؛ این سخن از آن جهت گفت که یهودیان بنیقینقاع همپیمان خزرجیان بودند.
وقتی یهودیان به حکم پیغمبر خدا تسلیم شدند، "عبدالله بن ابی" پیش آمد و گفت:
ای محمد! با وابستگان من نیکی کن؛ این سخن از آن جهت گفت که یهودیان بنیقینقاع همپیمان خزرجیان بودند.
پیغمبر پاسخ نداد و باز عبدالله گفت:
ای محمد! با وابستگان من نیکی کن و پیغمبر روی از او بگردانید.
ای محمد! با وابستگان من نیکی کن و پیغمبر روی از او بگردانید.
گوید: و عبدالله دست در گریبان پیغمبر کرد که فرمود: مرا رها کن و خشمگین شد، چنانکه چهرهی وی تیره گردید، و باز گفت مرا رها کن.
عبدالله گفت:
به خدا رهایت نکنم تا به وابستگان من نیکی کنی، میخواهی چهارصد بیزره و سیصد زرهپوش را که در مقابل سیاه و سرخ مرا حفظ کردهاند، در یک روز بکشی! که من از حوادث در امان نیستم و از آینده بیم دارم.
به خدا رهایت نکنم تا به وابستگان من نیکی کنی، میخواهی چهارصد بیزره و سیصد زرهپوش را که در مقابل سیاه و سرخ مرا حفظ کردهاند، در یک روز بکشی! که من از حوادث در امان نیستم و از آینده بیم دارم.
قتاده گوید: پیغمبر فرمود: آنها را رها کنید که خدا لعنتشان کند و او را نیز با آنها لعنت کند.
پس یهودیان را رها کردند و بفرمود تا از دیار خویش بروند و خدا اموالشان را غنیمت مسلمانان کرد، زمین نداشتند که کارشان زرگری بود و پیغمبر سلاح بسیار با لوازم زرگری از آنها گرفت و عباده بن صامت آنها را با زن و فرزند از مدینه ببرد تا به ذباب رسانید و میگفت: هر چه دورتر بهتر.
در این جنگ نخستین بار بود که پیغمبر اسلام خمس گرفت و خمس غنایم را برگرفت و چهار خمس دیگر را به یاران خود داد.
================================
(1) سیره این هشام ص 314 .پایین صفحه
....
سیره ابن هشام.ص 315
(1) سیره این هشام ص 314 .پایین صفحه
....
سیره ابن هشام.ص 315
(2) الصراع مع یهود نوشتهی ابی فارس جلد یک