ناباوران

اسلام آمیزه‌ای است از جنایت، تجاوز و خرافه؛ آنچه که سوداگران دینی آن را معجزه ای الهی می‌ خوانند، خرافاتی بیش نیست. در این دین زن وسیله ای است جنسی در اختیار مرد، مجوز تصاحب زنان کفار نیز در همین راستاست. تاریخ جانیان زیادی را به خود دیده، اما محمد تنها جنایتکاری است که پیروانش طبق سنت او همچنان جنایت و قتل می کنند. در این دین تنها مسلمانان انسان شمرده می‌شوند و دیگران جانور؛ پس با مشعل روشنگری، سایه سنگین، سیاه و تاریک مذهب را که همان اندیشه‌ی ضحاکین مار به دوش است را از میهنمان بر خواهیم چید.

جستجو کردن موضوعات خاص (لطفا کلمات مربوطه را وارد نمائید)

100 مورد از تناقضات و اشتباهات ساختاری قرآن

 بزرگترین تناقض ادیان در این است که اگر خدایشان پدید آورده تمام جهان است، پس آیا منطقی است که خدا به زمینی بسیار کوچک، تا این اندازه ا...

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

داستان حمله به قبیله بنی قینقاع ، نشانه‌ای دیگر از خوی تجاوزگری محمد!

      داستان محاصره و غارت قبیله‌ی بنی‌قینقاع از سوی محمد، یکی دیگر از نشانه‌های خوی وحشی‌گری و عدم تحمل مخالف از سوی وی می‌باشد، او این جنگ را با کمک‌گیری از الله(خدائی وهمی) آغاز کرد و همواره دنبال بهانه‌ای برای از بین بردن یهودیان بود؛ بنابراین در ابتدا دستور ترور دو تن از شاعران یهودی که از قبیله‌ی بنی‌قینقاع بودند را صادر کرد و از الله‌پرستان درخواست کشتن این دو شاعر را نمود؛ آنان نیز این مسئولیت را انجام دادند، اما بهانه‌ی اصلی او برای شروع جنگ، انچه که در کتب اسلامی از آن بعنوان بی‌حرمتی به زنی مسلمان که در بازار یهودیان کالائی را عرضه کرده بود، می‌باشد؛ در ابتدا، آیه‌ای را خواند و ادعا نمود که طبق این آیه، من از بنی‌قینقاع بیمناکم.
      این قبیله کارشان زرگری بود و زمین چندانی نداشتند، لذا چشم طمع محمد به دنبال اموال آنان بود، دلیل دیگری که می‌توان برای این جنگ ارائه داد، عدم قبول اسلام از سوی یهودیان است؛ محمد در ابتدای ورود به مدینه که دارای پنج قبیله بود (اوس و خزرج  با ریشه‌ی عرب) که سه تای آنان یهودی بودند(بنی‌نضیر، بنی‌قریظه و بنی‌قیناع)، قبله‌ی یهودیان را به رسمیت شناخت و به سوی اورشلیم نماز خواند؛ او هم مانند یهودیان که تمام پادشاهان خوب خود را پیغمبر می‌دانستند، آنها را بعنوان پیامبر خدا به رسمیت شناخت و اقدام که ستایش آنان نمود، تورات را نیز تصدیق نمود، در مقابل از آنها انتظار داشت تا تصدیق نمایند آن منجی که در تورات آمده، اوست، اما یهودیان این را نپذیرفتند؛ بنابراین فقر محمد و یاران او در مدینه به اضافه‌ی ثروتمند بودن این قبیله، حمله به بنی‌قینقاع را برای محمد هدف لذت‌بخشی جلوه می‌نمود.
       بنی قینقاع پس از محاصره‌ی طولانی، بدون شمشیر کشیدن، در مقابل محمد تسلیم شدند؛ محمد در ابتدا قصد داشت تمام افراد این قبیله را بکشد، اما فردی بنام "ابن ابی سلول" از قبیله‌ی خزرج که با بنی‌قینقاع هم‌پیمان بودند، مانع از اینکار شد و محمد از روی اکراه پذیرفت که آنان را رها نماید؛ او تمام دارائی‌های آنان را برای خود و یارانش برداشت و آنان را بدون اندک توشه‌ای، روانه‌ی بیابان‌ها نمود که در این راه بسیاری از زنان و کودکان و افراد مسن این قبیله کشته شدند و دیگر اثری از این قبیله بر جای نماند(البته گفته می‌شود که آنان خود را به منطقه‌ای در شام به نام اذرعات رساندند). گرفتن خمس از سوی محمد هم از همین جا آغاز شد.

      اما روایت این داستان در تاریخ طبری:

      قصه‌ ی بنی‌قینقاع چنان بود که پیغمبر آنها را در بازارشان گرد آورد و گفت:     
     ای گروه یهود، از خدا بترسید که شما را نیز بلیه‌ای چون قریشیان دهد، بیائید مسلمان شوید؛ شما می‌دانید که من پیغمبر مرسلم و این را در کتاب خویش و پیمان خدا می‌بینید.
      یهودیان بنی‌قینقاع گفتند:
      ای محمد، پنداری که ما نیز قوم تو هستیم، مغرور مشو که با کسانی رو به رو شدی که جنگ نمی‌دانستند و فرصتی به دست آوردی، به خدا اگر با ما جنگ کنی، خواهی دید که چگونه کسانیم.
البته در صحت این جمله که واقعا از یهودیان باشد یا نه شک است، زیرال اگر آنان چنین رجز خوانی نمودند، می‌بایست آنگونه که حوادث بعدی نشان خواهد داد، از خودشان دفاع کنند، که نکردند!
     قتاده گوید:
       یهودیان بنی‌قینقاع نخستین گروه یهودیان بودند که مابین بدر و اُحُد پیمان شکنی کردند.
اما اینکه چه پیمانی بین این دو بود ذکری به میان نیامده.
         (انفال/58) اگر از گروهی خیانتی بدانستی، منصفانه به آنها اعلام کن.
و چون جبرئیل این آیه را بر پیغمبر خواند، پیغمبر گفت:
       من از بنی‌قینقاع بیمناکم و به حکم همین آیه ، به جنگ ایشان رفت.

در اینجا محمد خودش هم قاضی است و هم شاکی، او خودش از قول خدایش، جمله‌ای را به زبان می‌آورد، سپس مصداق این جمله را هم یهودیان بنی‌قینقاع معرفی می‌کند.
بهانه‌ی اصلی محمد برای شروع جنگ با بنی‌ قینقاع این داستان است (نقل از سیره‌ی ابن هشام):
      با پیروزی مسلمانان در بدر و هشدار رسول الله به یهودیان، بنی‌قینقاع به فکر شکستن تعهدات خود با پیامبر برآمدند و در صدد یورش در فرصت؛ تا اینکه روزی با زنی بدوی و مسلمان، که کالائی جهت فروش به بازار قینقاع عرضه نمود بود، بی‌حرمتی نمودند. آن زن در کنار مغازه‌ی فردی از یهود که جواهر فروش بود، نشسته بود. چند نفر از شیادان یهود، آنجا بودند و برای زن ایجاد مزاحمت می‌کردند؛ وقتی او خواست بلند شود، آن جواهر فروش، گوشه‌ی لباس او را کشید و قسمتی از بدن آن زن ظاهر گردید و یهودیان به تمسخر آن زن پرداختند. در آن اثناء مرد مسلمانی که از آنجا می‌گذشت، بر آن جواهر فروش یورش برد و او را کشت. یهودیانی که شاهد این ماجرا بودند، بر ان مسلمان حمله کردند و او را به شهادت رساندند و بدین صورت مسلمانان و یهودیان بنی‌قینقاع واد نبرد شدند(1).
رسول الله هم پس از اگاهی از این ماجرا که در سال دوم هجری بود، در رأس سپاهی مرکب از مهاجرین و انصار وارد نبرد با یهودیان گردید(2).
      اگر این داستان هم صحت داشته باشد، آیا ایجاد مزاحمت برای یک زن جرمش مرگ است! آن هم مرگ همه؟ ایا این مزاحمتی که از سوی بقول ابن هشام شیادانی صورت گرفته بود، باید اینچنین پاسخ داده شود که تمام این قوم (گنهکار و بی‌گناه، زن و مرد، پیر و جوان ) آواره گردند؟
      آیا نقض پیمان همین بود؟
      البته مشخص است که بهانه‌ای بیش نبوده، زیرا محمد قبلا تصمیمش را گرفته بود؛ او پیش از این دو شاعر یهودی که بر علیه او شعر می‌گفتند را ترور کرده بود.
      یکی از این دو ترور شدگان، کعب این اشرف بود که محمد به یارانش گفت: چه کسی کار ابن شرف را تمام می‌کند؟ او الله و رسولش را رنجانده است(بر ضد آنان شعر گفته است).... (بخاری در المغازی بای قتل کعب ابن اشرف)
     دیگر ترور شده، شاعری به نام ابی عفک بود.
     نقل از سنن ابی داود:
      ابو عفک پیرمردی از قبیله‌ی بنی عمر و بن عوف بود که علیه رسول الله شعر می‌گفت؛ رسول الله گفت:
      کسی هست که مرا از دست این خبیث راحت نماید؟ سالم بن عمیر دعوت رسول الله را لبیک گفت و ابی عفک خبیث را به هلاکت رسانید.
     این داستان به تنهائی کلی سخن در سینه دارد و نشان از تروریست بودن محمد دارد؛ او تحمل شنیدن صدای مخالف را پس از اینکه احساس قدرت می‌کرد، نداشت.
      واقدی می‌گوید:
      پیغمبر پانزده روز یهودیان بنی‌قینقاع را محاصره کرد که هیچکس از آنها به جنگ نیامدند، آنگاه به حکم خدا تسلیم شدند و دستهایشان را ببستند، پیغمبر می‌خواست آنها را بکشد، ولی عبدالله بن ابی سلول(از بزرگان قبیله‌ی خزرج)درباره‌ی آنها سخن کرد.
      این اسحاق می‌گوید:
       وقتی یهودیان به حکم پیغمبر خدا تسلیم شدند، "عبدالله بن ابی" پیش آمد و گفت:
       ای محمد! با وابستگان من نیکی کن؛ این سخن از آن جهت گفت که یهودیان بنی‌قینقاع هم‌پیمان خزرجیان بودند.
      پیغمبر پاسخ نداد و باز عبدالله گفت:
       ای محمد! با وابستگان من نیکی کن و پیغمبر روی از او بگردانید.
گوید: و عبدالله دست در گریبان پیغمبر کرد که فرمود: مرا رها کن و خشمگین شد، چنانکه چهره‌ی وی تیره گردید، و باز گفت مرا رها کن.
      عبدالله گفت:
        به خدا رهایت نکنم تا به وابستگان من نیکی کنی، می‌خواهی چهارصد بی‌زره و سیصد زره‌پوش را که در مقابل سیاه و سرخ مرا حفظ کرده‌اند، در یک روز بکشی! که من از حوادث در امان نیستم و از آینده بیم دارم.
قتاده گوید: پیغمبر فرمود: آنها را رها کنید که خدا لعنتشان کند و او را نیز با آنها لعنت کند.
      پس یهودیان را رها کردند و بفرمود تا از دیار خویش بروند و خدا اموالشان را غنیمت مسلمانان کرد، زمین نداشتند که کارشان زرگری بود و پیغمبر سلاح بسیار با لوازم زرگری از آنها گرفت و عباده بن صامت آنها را با زن و فرزند از مدینه ببرد تا به ذباب رسانید و می‌گفت: هر چه دورتر بهتر.
      در این جنگ نخستین بار بود که پیغمبر اسلام خمس گرفت و خمس غنایم را برگرفت و چهار خمس دیگر را به یاران خود داد.
================================
(1) سیره این هشام ص 314 .پایین صفحه
....
سیره ابن هشام.ص 315

(2)    الصراع مع یهود نوشته‌ی ابی فارس جلد یک 

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

در شب عروسی محمد با زن طلاق گرفته شده از پسرخوانده‌اش، آیه‌ی حجاب نازل گردید!

      حجاب از نظر لغوی به معنای پرده است؛ اساس واجب شدن این موضوع از سوی محمد مربوط به اتفاقی است ساده و در عین حال مهم که در سال پنجم پس از هجرت رخ داد؛ تا پیش از این زنان و مردان مسلمان با همدیگر رفت و آمد داشتند، هم‌سخن می‌شدند و حتی سر یک سفره و از یک ظرف غذا می‌خوردند، محمد هم با استفاده از همین موضوع، توانست بود زن پسر‌خوانده‌اش را از او طلاق بگیرد، با این ادعا که عقد ما در آسمانها و توسط شخص الله بسته شده. او زینب را زن خویش اعلام نمود (شرح مفصل این داستان در اینجا).
     حکم حجاب به یکباره از سوی محمد اعلام نشد؛ بلکه تدریجی بیان گردید، نقطه‌ی آغازین این داستان در هنگام شب عروسی او با زینب بنت جحش بود. طبری این داستان را اینگونه بیان می‌نماید(به طور خلاصه):
      اَنَس می‌گوید "رسول الله با زینت دختر جحش عقد کرده بود و قرار شده بود که من عده‌ای را برای شام دعوت نمایم؛ عده‌ی زیادی آمده بودند، آنها شام خوردند و آنجا را ترک کردند. من به رسول الله گفتم: تعداد زیادی را دعوت کردم و کسی دیگری نیست تا او را دعوت نمایم. پس از مدتی رسول الله به من گفت که به مهمانی خاتمه بدهم؛ زنیب در گوشه‌ای نشسته بود(و همگان او را می‌دیدند) او زن زیبائی بود. ... رسول الله دید که سه نفر مشغول سخن گفتن هستند و هنوز آنجا را ترک نکرده‌اند، او بسیار مؤدب و خوددار بود. وی به سرعت آنجا را ترک کرد و به اتاق عایشه رفت. سرانجام به خاطر نمی‌آورم که توسط من یا فردی دگر به رسول الله گفتیم که آن سه نفر نیز آنجا را ترک کردند؛ آن حضرت به نزد زینب رفت و در حالی که این را می‌خواند":
     اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، داخل اتاق‌هاى پيامبر مشويد مگر آنكه براى [خوردن] طعامى به شما اجازه داده شود [آن هم] بی‌آنكه در انتظار پخته‏ شدن آن باشيد، ولى هنگامى كه دعوت شديد داخل گرديد و وقتى غذا خورديد پراكنده شويد بی‌آنكه سرگرم سخنى گرديد اين [رفتار] شما پيامبر را می‌رنجاند و[لى] از شما شرم  می‌دارد و حال آنكه الله از حق[گويى] شرم نمی‌کند و چون از زنان [پيامبر] چيزى خواستيد از پشت پرده از آنان بخواهيد اين براى دلهاى شما و دلهاى آنان پاكيزه‌تر است و شما حق نداريد رسول الله را برنجانيد و مطلقا [نبايد] زنانش را پس از [مرگ] او به نكاح خود درآوريد چرا كه اين [كار] نزد الله همواره [گناهى] بزرگ است.
      سپس میان من و خودش پرده‌ای را کشید؛ این جملات(جملات بالا) پس از مدتی آیه‌ی قرآن شد:
     یا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَن يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلَى طَعَامٍ غَيْرَ نَاظِرِينَ إِنَاهُ وَلَكِنْ إِذَا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا وَلَا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيِي مِنكُمْ وَاللَّهُ لَا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعًا فَاسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاء حِجَابٍ ذَلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَقُلُوبِهِنَّ وَمَا كَانَ لَكُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلَا أَن تَنكِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَدًا إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ عِندَ اللَّهِ عَظِيمًا (احزاب/53)
 قرطبی در تفسیر (تفسیر قرطبی) از همین آیه می‌گوید:
       هنگامی که رسول الله (ص) با زینب بنت جحش زن زید ازدواج نمود ولیمه داد و مردم را دعوت نمود، پس از اینکه شام را خوردند، گروهی از آنان در خانه‌ی رسول الله (ص) مشغول صحبت شدند و زنش هم رو به دیوار نشسته بود، آنان برای رسول الله (ص) ایجاد مزاحمت کردند؛ انس گفت یادم نیست که من از خروج آنان خبر دادم یا رسول الله از من خواست؛ او (محمد) پرده را که بین من و او بود کشید و آیه‌ی حجاب نازل شد.
تفسیر  آیه‌ی 53 سوره‌ی احزاب قرطبی:

          ان رسول الله (ص)  لما تزوج زينب بنت جحش امراه زيد، اولم عليها، فدعا الناس، فلما طعموا جلس طوائف منهم يتحدثون في بيت رسول الله (ص) وزوجته موليه وجهها إلى الحائط، فثقلوا على رسول الله (ص)؛ قال أنس: فما اری اانا اخبرت النبی  أن القوم قد خرجوا او اخبرنی. قال: فانطلق حتى دخل البيت، فذهبت ادخل معه فالقى الستر بينی وبينه ونزل الحجاب. قال: و وعظ القوم بما وعظوا به، و انزل الله عزوجل يا أيها الذين آمنوا لا تدخلوا بيوت النبي - إلى قوله - إن ذلكم كان عند الله عظيما؛ أخرجه الصحيح.
     در تفسیر طبری همین داستان آمده به اضافه اینکه بیان شده که زینب زن بسیار زیبائی بود:
    و ان زينب لجالسه في ناحيه البيت، و كانت قد اعطيت جمالا وبقی ثلاثه نفر يتحدثون فی البيت. 
      همین روایت نیز در صحیح مسلم / کتاب النکاح/ باب زواج زينب بنت جحش ونزول الحجاب وإثبات وليمة العرس و صحیح بخاری/کتاب تفسیر قران/با قوله تعالی لا تدخلوا بیوت... حدیث شماره 4513 نیز آمده است.
     برای دیدن داستان ازدواج محمد با عروسش به نقل از منابع تاریخی و قرآن، اینجا را کلیک کنید.
 اما تحلیل این موضوع:
      همه‌ی روایات اسلامی دال بر این است که زینب بنت جحش زنی بود زیبا؛ در زمانیکه زینب همسر مردی که در آن زمان پسر محمد خوانده می‌شد بود، شدت رابطه‌ی پسر و پدری میان این دو تا جائی بود که گفته گفته می‌شود حتی زمانی که زید پدر واقعی خودش را دید محمد را بر او ترجیح داد؛ زینب سر ناسازگاری با زید گذاشت، زیرا از اصل او که برده‌ای خریداری شده از بازار عکاظ بود خجالت می‌کشید؛ زید خوب می‌دانست که زینب در ابتدا به او علاقه‌ای نداشته است و محمد را دوست می‌داشته، زید از این علاقه‌ی متقابل محمد و زینب خبر داشت و او را طلاق داد، پس از اینکه او را طلاق داد، محمد بدون معطلی نزد زینب رفت و به او مژده داد که الله من و تو را به ازدواج هم درآورده، محمد حتی منتظر تمام شدن عده(سه ماه پس از طلاق دادن) ننشست، البته در این موضوع هم نکاتی نهفته است، اینکه محمد خوب می‌دانسته که در این مدت زینب با زید ارتباط جنسی نداشته‌اند، این تنها دلیل این موضوع می‌تواند باشد وگرنه او باید مدت عده را تمام می‌کرد.
      نکته‌ی دیگری که در این داستان نهفته است، این موضوع می‌باشد که چرا آیه‌ی پرده (حجاب) بلافاصله نازل شد؟ محمد همیشه پس از اتفاقاتی که می‌افتاد تا نزول آیه مدت زیادی را در تعقل می‎گذرانید؛ به نظر می‌رسد که محمد در اینجا هم از این اصل پیروی نموده و پس از اینکه به این صورت زن پسرخوانده‌اش را طلاق گرفت به فکر افتاده بود تا مبادا کس دیگری همین بلا را بر سر خودش بیاورد، این بود که در ابتدا حکم حجاب را تنها شامل زنان خویش گردانید.
      موضوع سوم و مهمتر در آیه‌ی بالا، ترس محمد از این موضوع است که ممکن است کس دیگری با زنانش ازدواج نماید، لذا راه اینکار را هم با کمک الله بست تا مبادا زنانش در دلشان به کس دیگری علاقه‌مند گردند و از او درخواست طلاق نمایند.
      بنابراین او زنانش را از سایر زنان مجزا نمود:
      يَا نِسَاء النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِّنَ النِّسَاء إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلًا مَّعْرُوفًا (احزاب/32) اى همسران پيامبر، شما مانند هيچ يك از زنان [ديگر] نيستيد اگر سر پروا داريد پس به ناز سخن مگوييد تا آنكه در دلش بيمارى است طمع ورزد و گفتارى شايسته گوييد.
       وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا (احزاب/33) و در خانه‌‏هايتان قرار گيريد و مانند روزگار جاهليت قديم زينت‌هاى خود را آشكار مكنيد و نماز برپا داريد و زكات بدهيد و الله و فرستاده‌اش را فرمان بريد الله فقط می‌خواهید  آلودگى را از شما خاندان [پيامبر] بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند.
      او حتی به زنانش اجازه نمی‌داد که مردی کور را ببینند:
      زمانیکه ابن مکتوم(مردی کور) اجازه‌ی ورود به خانه‌ی محمد(پس از حکم حجاب) را خواست؛ محمد از زنانش که در آنجا حضور داشتند یعنی ام سلمه و عایشه درخواست نمود که آنجا را ترک نمایند، آنها گفتند: او کور است. محمد در پاسخ گفت اگر او کور است شما که بینا هستید. ( وسائل الشیعه ) و همچنین در منابع اهل سنت.
این داستان آغاز چیزی است که از آن بعنوان حجاب یاد می‌شود.
برای دیدن مرحله‌ی دوم واجب شدن حجاب، اینجا را کلیک کنید.

۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

قتل‌ عام بنی‌قریظه بدست محمد فرستاده‌ی الله، یکی از دردناکترین تراژدی‌های تاریخ (شرح مفصل این داستان)

بررسی یکی از زشت‌ترین جنایت تاریخ بشر که به دست محمد ابن عبدالله انجام گرفت.
      واقعه‌ی کشتن تمام مردان قوم یهودی بنی‌ قریظه یکی از دردناکترین و غم‌انگیزترین اتفاقات تاریخی است. محمد به بهانه‌ای واهی(حمایت سران این قوم از مشرکان مکه) آنها را در حدود یک ماه محاصره نمود و پس از اینکه تسلیم شدند در هماهنگی با عامل و مزدورش "سعد ابن معاذ" که رئیس قبیله‌ی اوس بود، با این ادعا که الله حکم داده است باید تمام مردان این قوم گردن زده شوند و زنان و دختران و پسران نابالغ‌شان به کنیزی و بردگی گرفته شوند، همه را در بازار مدینه جمع‌آوری نمود و در حضور و با مشارکت خودش گردن پس از گرده زده شدن در گورهای دسته‌جمعی دفن شدند. دردناکی این داستان زمانی است که جلادی به نام  محمد ابن عبدالله خود را فرستاده‌ی خدا می‌داند، خدائی به نام الله که امروزه بسیاری از مردم کورکورانه دنباله رو این جنایتکار هستند.
       اما شرح مفصل این ماجرا به نقل از تاریخ طبری صفحه  1082 یا در متن عربی همین کتاب در جلد 2 صفحه 252؛ لازم به یاد‌آوری است که تمام این داستانها را مسلمانان بازگو نمودند و هیچ یهودی در حجار باقی نماند که از خودش و قومش در مقابل این ادعاها دفاع نمایند، اما همین مقدار هم که روایت نموده‌اند، عمق فاجعه را نشان می‌دهد:

      هنگام ظهر همان روز(روز پس از جنگ خندق)، جبرئیل پیش پیغمبر الله آمد.
      جبرئیل عمامه‌ای از استبرق(درختی که در جنوب ایران به نام خرگ معروف است) به سر داشت و بر استری که زین داشت و قطیفه‌ی دیبا بر آن بود، سوار بود و گفت: ای پیغمبر! سلاح بنهادی؟ پیغمبر گفت: آری، جبرئیل گفت: "اما فرشتگان سلاح ننهاده‌اند و اینک از تعاقب قوم(فرشتگان) می‌آیم، خدا فرمان می‌دهد که به سوی بنی‌قریظه روی و من نیز سوی آنها می‌روم."
      پیغمبر فرمود تا جارچی میان مردم ندا دهد که هر که می‌شنود فرمانبر است تا نماز عصر را در محل بنی‌قریظه بخواند؛ آنگاه پیغمبر پرچم خویش را با علی ابن ابی‌طالب سوی بنی‌قریظه فرستاد و مردم(مسلمانان) روان شدند و چون علی نزدیک قلعه‌های یهود رسید، شنید که درباره‌ی پیغمبر سخن زشت می‌گفتند؛ بازگشت پیغمبر را در راه دید، گفت: ای پیغمبر! به این مردم نابکار نزدیک مشو.  پیغمبر گفت چرا؟ شاید شنیده‌ای که من ناسزا می‌گویند؟ گفت: آری، گفت: اگر مرا ببینند چیزی نمی‌گویند. (همین جمله نشان از دروغگو بودن محمد دارد، زیرا به مردم می‌خواهد قانع کند که جبرئیل به او جبر داده که آنان فحاشی می‌کنند) در اینجا بود که محمد شروع به فحاشی آنان نمود.
      و چوت پیغمبر خدای به قلعه‌ها نزدیک شد، گفت: ای همسنگان میمون! الله شما را خوار گردانید و شکنجه‌ی خویش را بر شما فرود آورد. گفتند:"ای ابوالقاسم! تو که ناسزاگوی نبودی.
از پاسخ یهودیان به هتاکی و فحاشی محمد چنین برمی‌آید که یهودیان به او فحاشی نکرده بودند و این ادعائی بیش نیست؛ زیرا اگر چنین کاری را کرده بودند، تعجب آنها معنائی نداشت(آنچه که عوض داره گله نداره).
  پیغمبر پیش از آنکه به بنی‌قریظه رسد، در "صورین" به یاران خود گذشت و گفت:
کسی را دیدید؟  گفتند: آری، دحیه بن خلیفه کلبی از اینجا گذشت که بر استری سفید بود که زین داشت و قطیفه‌ی دیبا بر زین بود؛  پیغمبر گفت: این جبرئیل بود، او را به سوی بنی‌قریظه فرستاده‌اند تا دیوارهایشان را بلرزاند و ترس در دلشان افکند.
او جبرئیل را به صورت دحیه کلبی که جوان خوش‌تیپی بود می‌دید.
    و چون پیغمبر خدای به بنی‌ قریظه رسید، بر چاهی که به نام چاه انا شهره بود فرود آمد و مردم پیوسته می‌رسیدند، کسانی بودند که وقت نماز عشا رسیدند و نماز عصر نکرده بودند؛ از آن رو که پیغمبر گفته بود نماز عصر را در محل بنی‌قریظه بگذارید؛.....
      پیغمبر در بنی‌قریظه فرود آمد و سعد (رئیس قبیله‌ی اوس) همچنان در خیمه‌ای که پیغمبر برای او در مسجد به پا کرده بود، جای داشت.   یهودیان گفتند: به حکم سعد ابن معاذ(رئیس قبیله‌ی اوس) تسلیم می‌شویم.
  سعد ابن معاذ مسلمان شده بود و یهودیان بنی‌قریظه از این موضوع بی‌خبر بودند.
ابن اسحاق می‌گوید: پیغمبر مردم بنی‌قریظه را 25 روز محاصره نمود تا بر آنان سخت شد ... کعب ابن اسد(رئیس قبیله‌ی بنی‌قریظه) خطاب به آنان گفت: ای گروه یهود! خدای شما را چنان کرد که می‌بینید، اکنون چند چیز به شما عرضه می‌دارم، هرکدام را که می‌خواهید برگزینید. گفتند: بگو چیست؟  گفت: یکی اینکه پیرو این مرد شویم و تصدیق نمائیم که او پیغمبر خداست . همان است که وصف او در تورات وجود دارد؛ بدینگونه هم جان و هم مال و زن و فرزندتان می‌‎ماند. گفتند: هرگز از دین توارت بر نگردیم.  گفت: اگر اینکار را نمی‌کنید بیائید و زن و فرزندان خویش را بکشیم(تا اسیر محمد نگردند) و شمشیر بکشیم سوی محمد تا خدا میان ما و محمد داوری کند؛ اگر مردیم که چیزی به جا نگذاشته‌ایم و اگر پیروز شدیم زن و فرزند توانیم ساخت. گفتند: اگر اینان را بکشیم؛ پس از آن زندگی به چه کار آید؟   گفت: اگر این کار را نمی‌کنید، اکنون شب شنبه است،  محمد و یارانش از طرف ما نگرانی ندارند، پائین رویم شاید به غافلگیری بر محمد و یارانش دست یابیم. گفتند حرمت شنبه را بشکنیم و کاری کنیم که گذشتگان کرده‌اند و مسخ شدند؟  گفت: هیچ‌یک از شما هیچگاه دوراندیش نبوده‌اید. آنگاه کسی را پیش پیغمبر فرستادند که ابولبابه را پیش ما فرست تا با او مشورت کنیم از آن روز که بنی‌قریظیان با قبیله‌ی اوس پیمان داشتند (ابو لبابه پیش آنان رفت) و چون وی را دیدند، مرد و زن و کودک به سوی او دویدند و گریه کردند تا ابولبابه به حالشان رقت آورد.  آنگاه گفتند: ای ابولبابه! نظر تو به حکم محمد تسلیم شویم؟ گفت: آری و به دست خود به گلو اشاره کرد؛ یعنی حکم وی کشتن است. 
ابولبابه می‌گوید: هنگامیکه از آنجا رفتم، دانستم که به الله و رسول الله خیانت نمودم.   پس از آن ابو لبابه  پیش پیغمبر نرفت، بلکه به مسجد رفت و خود را به یکی از ستون‌ها بست و گفت: از اینجا نروم تا الله گناهی را که کرده‌ام ببخشد و نذر کرد که هرگز پا به سرزمین بنی‌قریظه نگذارم و گفت: الله هرگز مرا در جائی که با وی خیانت کردم نبیند.  و چون آمدن وی دیر شد و پیغمبر که در انتظار بود از کارش خبردار شد و گفت: اگر پیش من آمده بود، برای وی آمرزش می‌خواستم، ولی اکنون که چنین کرد من او را از جائی که هست باز نمی‌کنم تا الله توبه‌اش را بپذیرد.
محمد بن اسحاق گوید: پیغمبر در خانه‌ی ام‌سلمه بود که قبول توبه‌ی ابولبابه نازل شد.
   ام سلمه گوید: سحرگاه بود که شنیدم پیغمبر می‌خندید؛ گفتم: ای رسول الله! چرا می‌خندی باشد که همیشه خندان باشی!؟ گفت: توبه‌ی ابو لبابه پذیرفته شد. گفتم: این مژده را بدو بدهم؟   گفت: اگر خواهی بده.  گوید: ام سلمه بر در اتاق خویش بایستاد و این پیش از واجب شدن حجاب بود و گفت: ای ابو لبابه! مژده که الله توبه‌ی تو را پذیرفت . مردم آمدند تا او را باز کنند. اما او گفت: والله تا پیغمبر بیاید و مرا به دست خویش بگشاید(من در اینجا خواهم ماند) و صبحگاهان پیغمبر بر ابو لبابه گذشت و او را بگشود....
      ابن اسحاق می‌گوید: صبحگاهان قریظیان (پس از محاصره‌ی طولانی) به حکم پیغمبر فرود آمدند(تسلیم شدند) و اوسیان(قبیله‌ی اوس) بیامدند که ای رسول الله! اینان بستگان ما هستند نه خزرجیان و درباره‌ی بستگان خزرج ملایمت کرد  و چنان شد که پیغمبر پیش از قریظیان، یهودیان بنی‌قینقاع را محاصره کرده بود و چون به حکم پیغمبر تسلیم شدند، عبدالله بن ابی‌سلول با پیغمبر سخن گفت و آنها را به او بخشید    و چون اوسیان درباره‌ی بنی‌قریظه سخن گفتند؛ پیغمبر گفت: ای مردم اوس! آیا رضایت نمی‌دهید که یکی از شما درباره‌ی آنها حکم کند؟ گفتند: آری!   گفت: حکمیت را به سعد ابن معاذ(1) واگذار می‌کنم.  پیغمبر سعد را در مسجد خویش در خیمه‌ی یکی از زنان مسلمان جای داده بود که رفیده نام داشت و به علاج زخمیان (جنگ خندق) می‌پرداخت، هنگامیکه سعد در جنگ خندق تیر خورد، پیغمبر گفت: او را به چادر رفیده ببرید تا برای عیادت وی راه نزدیک باشد.(2) و چون کار حکمیت درباره‌ی بنی‌قریظه با سعد شد، قومش بیاوردند و بر خری با متکای چرمین سوار کردند و او را پیش پیغمبر آوردند و در راه بدو گفتند: ای ابوعمرو! با بستگان(هم‌پیمانان) خویش نیکی کن که پیغمبر این کار را به تو واگذار کرد ؛ سعد پس از شنیدن مکرر این سخن گفت: وقت آن است که سعد در راه الله از ملامت باک نداشته باشد. وقتی سعد پیش پیغمبر رسید. پیغمبر گفت:  برای بهترین مرد خوبان به پا خیزید، قوم(همراه خود محمد) به پا خاستند و گفتند: ای ابوعمرو! پیغمبر حکمیت را به تو واگذار نموده است.  سعد گفت: به قید سوگند پیمان می‌کنید که به حکم من رضایت دهید؟ گفتند: آری! گفت: و آنکه اینجا نشسته رضایت دارد؟ به سوی جای پیغمبر اشاره نمود، اما از روی احترام بدو ننگریست. پیغمبر گفت: آری.    سعد گفت: حکم من این است که مردان را بکشند و اموال تقسیم شود و زن و فرزند را اسیر کنند(3).
      ملاک را برای تشخیص بالغی از نابالغی، روئیدن مو بر پشت آلت تناسلی پسران قرار داد.(4)
      پیغمبر گفت: حکم تو درباره‌ی یهودیان همان است که الله از بالای هفت آسمان حکم می‌کند.(5)
      آنگاه یهودیان را از قلعه‌ها بیرون آوردند و پیغمبر آنها را در خانه‌ی بنت حارث یکی از زنان بنی‌نجار محبوس کرد، پس از آن به بازار مدینه که هم‌اکنون به جاست رفت و دستور داد تا چند گودال بکندند و یهودیان را بیاوردند و در آن گودال‌ها گردنشان را بزدند. شمار (مردان) یهودیان ششصد تا هفتصد بود و آنکه بیشتر گوید هشتصد تا نهصد باشد. هنگامیکه بزرگان یهود پیش پیغمبر می‌آوردند بدو گفتند: پنداری با ما چه می‌کنند؟   پیغمبر گفت: در هیچ جا فهم نداری! مگر نمی‌بینی که هر که را می‌برند، بر نمی‌گردد؟   هنگامیکه حی بن اخطب(بزرگ قوم) را بیاوردند، حله‌ای فاخر در تن داشت که همه جای آنرا دریده بود تا از تن وی بر نگیرند و دستانش را به طناب به گردنش بسته بودند و چون پیغمبر را دید گفت: به خدا از دشمنی تو پشیمان نیستم... آنگاه بنشست(و طبق برخی روایات خود محمد ) گردنش را زدند......و همچنان گردن یهودیان را زدند تا کارشان پایان گرفت.
   ابن شهاب زهری می‌گوید: ثابت ابن قیس شماس، پیش زبیر بن باطا رفت و چنان بود که به روزگار جاهلیت، زبیر بر ثابت این قیس منت نهاده بود(در جنگ او را به چنگ آورده بود و نکشته بود) گفت: ای ابو عبدالرحمن(کنیه‌ی زبیر بن باطا)! مرا می‌شناسی؟  ثابت گفت: می‎خواهی منتی که بر من داری را عوض دهم؟    زبیر گفت: جوانمرد، جوانمرد را عوض می‌دهد.  آنگاه ثابت پیش پیغمبر رفت و گفت: ای پیغمبر الله! زبیر را بر من منتی است ؛دوست دارم که او را عوض دهم و خون او را به من ببخشی.پیغمبر گفت: او را به تو بخشیدم.   ثابت گفت: پیغمبر خون تو را به من بخشید(من مالک تو هستم) زبیر گفت: پیری فرتوت، بی زن با زندگی چه کند؟  ثابت پیش پیغمبر رفت و گفت: که ای پیغمبر الله! زن و فرزند او را هم به من ببخش.   گفت: آنها را هم به تو بخشیدم. زبیر گفت: خاندانی در حجاز بی مال برای چه بماند؟ ثابت باز پیش پیغمبر رفت و او هم مال او را به ثابت بخشید....  گفت: ای ثابت آنکه چهره‌اش چون آینه‌ی چینی بود که صورت خود را در آن می‌دیدم (منظورش کعب ابن اسد رئیس قبیله بود) چه شد؟ ثابت گفت: کشته شد.
      و همینگونه نام یکی یکی از دوستان و بزرگان قومش را آورد که همگی گردن زده شده بودند.   گفت: ای ثابت! به حق همان منتی که بر تو دارم، مرا به دنبال آنها بفرست که پس از آنها زندگی بر من خوش نیست، می‌خواهم هر چه زودتر با دوستان دیدار کنم. گوید: ثابت او را پیش آورد و گردنش بزد....
آنگاه پیغمبر اموال و زنان و فرزندان بنی‌قریظه را تقسیم کرد(البته یک پنجم سهم خود محمد جنایتکار بود)... .
      پیغمبر گروهی از اسیران(زنان، دختران و پسران نوجوان)(6) را به سوی نجد فرستاد(فروخت) و در مقابل، اسب و سلاح خرید.
      و چنان بود که پیغمبر از زنان اسیر قوم، ریحانه دختر عمرو بن جنانه که از طایفه‌ی بنی‌عمرو بن قریظه بود(از سران) برای خویشتن برگزید و تا هنگام وفات نزد پیغمبر بود، پیغمبر به او گفت که مسلمان شود و پردگی(با پوشش و دور از چشم دیگران) شود، اما ریحانه گفت: ای فرستاده‌ی الله! مرا در ملک خویش نگهدار....(برخی می‌گویند که او بعدها مسلمان شد)
      به گفته‌ی ابن اسحاق، فتح بنی‌قریظه در ذی‌قعده یا اوایل ذی‌حجه بود؛ ولی واقدی می‌گوید: چند روز از ذی‌قعده مانده بود که پیغمبر به غزوه‌ی بنی‌قریظه رفت و چون تسلیم شدند دستور داد تا در زمین گودال‎‌ها بکندند و علی و زبیر (7) در حضور پیغمبر(8) گردن آنها را می‌زدند. و هم به گفته‌ی واقدی، زنی که در آن روز به فرمان رسول الله کشته شد، بنانه نام داشت او زن حکم قرظی بود که سنگ آسیابی بر خلاد بن سوید انداخته بود و او را کشته بود.
   این داستان که در منابع گوناگون شیعه و سنی وجود دارد به قدری موثق است که هیچ محقق اسلامی وجود ندارد منکر آن شود؛ ملاک محمد ابن عبدالله برای کشتن و یا زنده نگه داشتن و فروختن پسران بنی‌قریظه رویش مو در دستگاه تناسلی آنان بود تا بدین وسیله تشخیص دهد که آیا آنان بالغ هستند یا نه. برای دیدن منابع مختلف شیعه و سنی در این زمینه، اینجا را کلیک کنید.
   و این آیات داستان بالا را بیان می‌نماید:
     وَأَنزَلَ الَّذِينَ ظَاهَرُوهُم مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن صَيَاصِيهِمْ وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقًا تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِيقًا (احزاب/26) و  كسانى از اهل كتاب را كه پشتیبانی‌شان کرده بودند از دژهايشان به زير آورد و در دلهايشان هراس افكند، گروهى را می‌کشتید و گروهی را اسیر می‌نمودید.
   وَأَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَدِيَارَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ وَأَرْضًا لَّمْ تَطَؤُوهَا وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرًا  (احزاب/27) و  (الله) زمين‌شان و خانه‏‌ها و اموالشان و سرزمينى را كه در آن پا نگذاشته بودید را به شما ميراث داد و الله بر هر چيزى تواناست.
   قرآن آنان را به خیانت متهم می‌کند، ظاهرا منظور این است که آنان در جنگ خندق جانب محمد را نگرفتند:
    الَّذِينَ عَاهَدتَّ مِنْهُمْ ثُمَّ يَنقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِي كُلِّ مَرَّةٍ وَهُمْ لاَ يَتَّقُونَ  (انفال/56) کسانی که از آنان پيمان گرفتى، هر بار پيمان خود را می‌شکنند واز الله نمی‌ترسند.
    فَإِمَّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِي الْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِم مَّنْ خَلْفَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ (انفال/57) پس اگر در جنگ بر آنان دست‏يافتى آنگونه تارومارشان کن  تا اندرزی برای آيندگانشان شود، شاید كه پند گيرند.
اما ببینید منظور قرآن از نقض عهد چیست:
 وَإِمَّا تَخَافَنَّ مِن قَوْمٍ خِيَانَةً فَانبِذْ إِلَيْهِمْ عَلَى سَوَاء إِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبُّ الخَائِنِينَ  (انفال/59) و اگر از گروهى بيم خيانت (غافلگیرانه) داری به سويشان بينداز (غافگیرانه با آنان رفتار کن) به طور يكسان؛ زيرا  الله خیانتکاران را دوست ندارد. 
من برای آیات بالا شرح اضافی نمی‌نویسم، همه چیز کاملا گویاست.
برای دیدن جنایت بنی نضیر که از سوی محمد انجام گرفت اینجا را کلیک کنید.
=====================================
و همچنین نوشته‌های بالا در این منابع نیز آمده است:

(1)    او از مردان محمد بود که در کشتار و آوراگی قبیله‌ی بنی‌قینقاع یهودی محمد به او غنایم و پاداشهای زیاد را بخشیده بود: أنساب الأشراف البلاذري. الواقدي.
یهودیان از عمق این ارتباط بین محمد و سعد ابن معاذ بی‌خبر بودند.
(2)    صحيح بخاري- صحيح أبي داود- سنن أبي داود- سنن البيهقي- سنن النسائي.
(3)    مغازي الواقدي- سنن بيهقي.

(4)    مغازي الواقدي-؛ مسند أحمد ابن حنبل- سنن نسائي - مستدرك حاكم نیشابوری و سایر منابع شیعه و سنی

(5)    مغازي الواقدي - تفسير طبري - سيره ابن هشام و...
(6) ملاک او برای تشخیص اینکه چه کسی مرد بالغ است که باید به اسارت گرفته شود، رویش مو در دستگاه تناسلی‌اش بود. 

(7)    مغازي الواقدي و تاريخ  طبري - سيره ابن هشام تفسير  بغوي - الكشف والبيان ثعلبي دلائل نبوة بيهقي- سيره ابن كثير
(8)    مغازي الواقدي - سيره ابن هشام - سيرة ابن كثير - زاد المعاد ابن قيم 

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

سخنان زن‌ستیزانه‌ی علی ابن ابی‌طالب در نهج‌البلاغه.

   علی (ع): زنان توانائی کنترل شهوتشان را ندارند و رضایتشان در آلتشان است.
     مردی از یاران امیر المؤمنین از زنش به او شکایت برد، پس علی ایستاد و سخنرانی نمود، پس گفت: ای مردم، از زنان به هیچ عنوان پیروی نکنید و در مال به آنان اعتماد نکنید و مدیریت خانواده را به آنان وا مگذارید که ما را به نابودی می‌کشانند و از دستور شوهرسرپیچی می‌کنند، ما آنان را یافتیم که به هیچ عنوان توانائی خویشتن داری بر نیاز خویش را ندارند و توانائی کنترل شهوتشان را ندارند، درشتی در برابرشان لازم است، اگر خود را بزرگ دیدند غرور آنان را می‌گیرد، اگر ناتوان شدند، رضایتشان در واژنشان است، به هیچ عنوان شکر کارت را ندارند و اگر اندکی آنان را از کاری منع کنی خوبی‌ها را فراموش می‌کنند و بدی‌ها را یاد می‌کنند، با بهتان بستن سخن می‌گویند و شیطان را دنباله روی می‌کنند . (علل الشراتع / شیخ صدوق / جلد 2 / صفحه 512 ، جامع الاحادیث الشیعه / ایت الله بروجردی / جلد 20 / صفحه 258 ، وسائل الشیعه / حر عاملی / جلد 20 / صفحه 180) (1)

توهین زشت عَلی اِبن اَبی‌طالب به زن‌ها در نَهج البلاغه
   نوشته‌های زیر خود بهترین دلیل بر جایگاه زن در اسلام و نگاه پیشوایان این دین به زن است. به یقین علی ابن ابی‌طالب که او را مولای متقیان می‎خوانند یکی از زن‌ستیزان بزرگ در میان شخصیت‌های مقدس اسلامی است؛ در اینجا برخی از سخنان زن‌ستیزانه‌ی ایشان را به نقل از نهج‌البلاغه بیان می‌نمایم، این سخنان خود به اندازه‌ی کافی گویاست و نیازی به شرح اضافه دیده نمی‌شود:

و بپرهیز از مشورت با زنان که رأیشان پوچ و عزمشان سست است. بر چشمانشان پرده(حجاب) بینداز که هر چه این پرده استوارتر باشد، آنها به عفاف پایبندترند. بیرون رفتن زنان از خانه آنگونه زشت نیست که تو کسی را به خانه آوری که شایسته‌ی اعتماد نباشد! اگر می‌توانی آنگونه رفتار کن که غیر از تو کس دیگری را نشناسد. زن در کاری که با مقام او سازگار نیست تسلط نده که زن همچون گلی است خوشبو نه قهرمان و کارفرما. در احترام گذاشتن به او زیادروی نکن و چنان امیدوارش مکن که به شفاعت از دیگران بپردازد. بپرهیز از بدگمانی بیجا نسبت به زن که این کار زن تندرست را به بیماری و زن پاکدامن را به فکر گناه کردن می‌کشاند. برای هریک از خدمتکاران خویش کاری را تعیین کن تا در برابر تو جوابگوی آن باشد و انجام خدمت تو را به دیگری(کنیز) واگذار نکند؛ وابستگانت را گرامی دار! پس آنها بال‌های تو برای پرواز هستند و  اصل تو هستند که با آنان افتخار می‌کنی و دست تو هستند که با آن یورش می‌بری(می‌جنگی)
فقط این نکته را یاد‌آوری می‌کنم که او دیگران را مانند خویش قیاس می‌گیرد کسی که دارای چندین خدمتگذار در خانه است و همچنین دارای کنیزان زیادی است که .... .
او همچنین در اینجا به عایشه بعنوان یک زن توهین می‌نماید:
(شما ای مردان!) سربازان زنی هستید!؟ و پیرو جانور زبان بسته‌ای(شتر عایشه) شدید..... .(خطبه‌ی شماره‌ی 13)
و یا در اینجا:
ای مردنمایان نامرد! خَردتان مانند رؤیای کودکان و زنان پا به حجله گذاشته است. دلم می‎خواست که شما را نمی‌دیدم و نمی‌شناختم... . (خطبه‌ی 27)

هدف دام‌ها سیر کردن شکم‌هایشان است و هدف درندگان، دشمنی با دیگران! و مهمترین فکر زنان، زینت زندگانی دنیائی  و فساد در آن است . همانا مؤمنین فروتن هستند و همانا مؤمینی از خدا ترسانند. (خطبه‌ی شماره‌ی 154)

===============================
(1) شكى رجل من اصحاب امير المؤمنين عليه السلام نسائه، فقام علی  (ع) خطيبا، فقال: "معاشر الناس، لا تطيعوا النساء على حال و لا تأمنوهن على مال و لا تذروهن يدبرن امر العيال، فإنهن ان تركن و ما اردن اوردنا المهالک و عصين امر المالک فانا وجدناهن لا ورع لهن عند حاجتهن و لا صبر لهن عند شهوتهن البذخ لهن لازم و ان كبرن و العجب لهن لاحق و ان عجزن يكون رضاهن فی فروجهن لا يشكرن الكثير، اذا منعن القليل ينسين الخير ويذكرن الشر يتهافتن بالبهتان و يتمادين فی الطغيان و يتصدين للشيطان.

۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

قرآن: یهودیان مخالف من مانند خری هستند که کتابی را بر پشت دارد!


محمد می‌گوید: انی بعثت لاتم مکارم الاخلاق (من برای تکمل کرامت اخلاقی برانگیخته شدم)؛ اما این چه اخلاقی است که هزاران جنایت را روا می‌دارد! این جنایت‌ها با نام خدائی به نام الله صورت می‌گیرد؛ اگر این جنایت‌ها را به کناری بگذاریم، جناب الله حتی در کتابی که به ایشان منسوب است نیز از ادب به دور تشریف دارند!

خوب به این آیه(نوشته در پائین) دقت نمائید! این الله چقدر بی‌نزاکت تشریف دارند که یهودیان را به خری تشبیه می‌نماید که کتابی را حمل می‌کند، آن هم به این دلیل که محمد معتقد است تورات تحریف شده است! البته در ابتدا او تصور می‌کرد که با تأیید محتوای تورات می‌تواند دل یهودیان را به دست آورد، سرزمین مقدس آنان_ اورشلیم_ را به عنوان قبله‌ی دین خود انتخاب کرد، اما پس از اینکه نتوانست یهودیان را قانع نماید که دین او امتداد دین موسی و مورد تأیید تورات است، با چرخش صد و هشتاد درجه‌ای مواضع‌اش، قبله را به سوی زادگاه خویش تغییر داد و شروع به هتاکی و فحاشی یهودیان نمود، او جنایتش را در حق یهودیان با قتل‌عام و آورادگی قبایل بنی قینقاع و بی‌نضیر شروع و با قتل‌عام کامل قبیله‌ی بنی‌قریظه (تمام مردان بالغ آنان را کشت، پسران نوجوان، زنان و دختران آنان را به بردگی و کنیزی گرفت).
آیا این است آن اخلاقی که محمد جنایتکار مدعی آن است؟
آیا منطقی است خدائی که می‌گویند آفریدگار انسانها و تمام موجودات است، این چنین دستور به جنایت بر علیه مخالفین این آقا را بدهد؟
آیا این همان خدائی است که بسیاری از انسانها تصوری از آن را در ذهن دارند؟ خدائی بی‌ادب که مخالفینش را به خری که کتابی در پشت دارد تشبیه می‌نماید؟

مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (جمعه/5)  مثل كسانى حمالان تورات شدند آنگاه آن را حمل نکردند(از حمالی دست کشیدند = بکار نبستند)، مانند خرى است كه كتابهايى را برپشت مى‏كشد؛ چه زشت است بیان آن گروهی كه نشانه‌های الله را دروغ پنداشتند و الله گروه ستمگر را راهنمائی نمی‌نماید.


این است آن اخلاق اسلامی!

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

مقایسه‌ی نظر محمد و زرتشت در برخورد با سگها.

این پست ویرایش شده است.    
  
    در آموزه‌های زرتشت، همه جا سخن از نیکی و مهربانی است؛ او حتی یک بار هم در مورد فواید جنگ سخن نگفته و در هیچ جا به پیروانش دستور به جنگیدن با مخالف را نداده است (1)؛ او پیام‌آور مهرورزی و صفاست، دلبستگی او به مهربانی نه تنها شامل انسانهاست بلکه به پیروانش دستور می‌دهد که با جانواران هم به نیکی رفتار کنند، این دستورات همیشه نقطه مقابل پیام محمد ابن عبدالله است، وی به روشنی از سودمند بودن جنگ مقدس سخن گفته، جنگی که در راه گسترش دیده‌های او صورت گیرد را جهاد و بهترین درجه ایمان را به مجاهدین می‌داد؛، خوی ددمنشی این مرد نه تنها شامل انسانهای مخالف بود بلکه بسیار از جانوران را بی‌بهره نگذاشت؛ آنچه در زیر مشاهده می‌گردد سنجش دیدگاهای این دو مرد در مورد سَگهاست، جانوری که به یقین با وفاترین موجود نسبت به انسانهاست: 
      اسلام سگ را جانوری جنس می‌داند که اگر پیروانش با دست تر او را لمس کنند، باید خود را با آب و گل پاک نمائید و اگر چنین نکنید در زمره‌ی نجس‌ها هستند. محمد ابن عبدالله حتی سگ ستیزی را بدانجا می‌برد که به علی ابن ابی‌طالب دستور می‌دهد تا رهبری دسته‌ای از مسلمانان برای کشتن تمام سگهای مدینه را بر عهده بگیرد(2)، او سگ سیاه (البته همراه زن) (3) را شیطان می‌نامد.
     امام صادق می‌گوید که امیر المؤمنین فرمود: "رسول الله مرا به مدینه فرستاد و گفت: هر عکسی که یافتی از بین ببر و هیچ قبری نباشد مگر که صافش کنی و هر سگی که یافتی بکشی. (مکاسب المحرمه / نوشته خمینی / جلد 1 / صفحه 170 ، الکافی / جلد 6 / صفحه 528 ، بحار الانوار / جلد 62 / صفحه 62 )
لفظ حدیث:
قال امير المؤمنين (ع) بعثنی رسول الله (ص) الى المدينه، فقال: لا تدع صوره الا محوتها و لا قبرا الا سويته و لا كلبا الا قتلته.
     اکنون این دستوارت را با سفارشات زرتشت در مورد سگ با هم مقایسه نمائید، زرتشت حتی خوراک بد دادن به سگهای ولگرد را هم جایز نمی‌داند و به پیروانش می‌گوید که در درمان سگهای هار هم کوشا باشند:          
     کدام آفریده‌ی نیک در میان آفریدگان سپندمینو که از نیمه‌شب تا دمیدن خورشید، هزاران آفریده‌ی اهریمن را می‌کشد؟
اهوره‌مزدا پاسخ داد:
سگ خارپشت بلند و باریک‌پوزه، سگ "وَنگهاپَرَه"(4) که مردم بد زبان "دوژاک"می‌نامندش.
     این است آن آفریده‌ی نیک در میان آفریدگان سپندمینو که از نیمه‌شب تا دمیدن خورشید، هزاران آفریده‌ی اهریمن را می‌کشد.
     هر کس سگ خارپشت بلند و باریک‌پوزه – سگ ونگهاپره – را بکشد روان خویش را تا نه پشت می‌کشد و اگر تاوان گناه خود را در زندگانی این جهانی با پیشکش بردن نیازی نزد "سروش" ندهد(5)، راهی به " چینَودپُل(اسلام این را پل صراط می‌داند که اقتباسی است آشکار از زرتشتیت)" نیابد.
     هر کس سگ گله، سگ خانگی، سگ ولگرد یا سگ پرورده‌ای(سگ شکاری) را بزند و بکشد، روان او هنگام رفتن به جهان دیگر، با شیونی بلندتر از شیون گوسفندی که گرگی در جنگلی بزرگ شبیخون زده باشد، پرواز می‌کند. ... هیچ روانی در جهان دیگر با روان از تن جدا شده‌ی او دیدار نکند و در برابر زوزه و شبیخون دیوان به وی یاری نرساند. سگ نگهبان "چینودپل" در برابر زوزه و شبیخون دیوان، به وی یاری نرساند......
ای دادار جهان استومند! ای اَشَوَن!
کسی که به سگ گله‌ای خوراک بد بدهد، گناه او چه اندازه است؟
اهوره‌مزدا پاسخ داد:
گناه او همچند گناه کسی است که به سرور بزرگترین خانواده خوراک بد بدهد.
ای دادار جهان استومند! ای اشون!
کسی که به سگی خانگی خوراک بد بدهد، گناه او چه اندازه است؟
اهوره‌مزدا پاسخ داد:
گناه او همچند کسی است که به سرور خانواده‌ای میان‌مایه خوراک بد بدهد.
ای دادار جهان استومند! ای اشون!
کسی که به سگی ولگرد خوراک بد بدهد، گناه او چه اندازه است؟
اهوره‌مزدا پاسخ داد:
گناه او همچند گناه کسی است که به آتُربانی اشون(6) که به خانه‌اش بیاید، خوراک بد بدهد.
ای دادار جهان استومند! ای اشون!
کسی که به توله سگی خوراک بد بدهد، گناه او چه اندازه است؟
اهوره‌مزدا پاسخ داد:
گناه او همچند گناه کسی است که به نوجوانی اَشَوَن‌زاده و به پانزده سالگی رسیده، خوراک بد بدهد.
و در ادامه برای هرکدام از از کارها پادافره(مجازات) در نظر گرفته است که شامل تازیانه است.
     در میان آفریدگان سپند مینو، این سگ است که اگر به او خوراک بد بدهند و همواره سرگرم به کار پاسداری از چیزهادی باشد که بهره‌ای از آنها بدو نرسد، زودتر از همه پیر و ناتوان می‌شود. پس او را شیر و چربی و گوشت و بیاور که خوراک بایسته‌ی اوست.
ای دادار جهان استومند! ای اشون!
اگر در خانه‌ی مزداپرستی، سگی هار یا سگی  نابو باشد، مزدا پرستان چه باید بکنند؟
اهوره‌مزدا پاسخ داد:
باید از او نگاهداری کنند و به درمانش بکوشند؛ همانگونه که درباره‌ی یکی از پرهیزگاران می‌کنند.
ای دادار جهان استومند! ای اشون!
اگر آنان به درمان آن سگ(سگ هار) بکوشند و با ناکامی روبرو شوند، چه باید بکنند؟
اهوره مزدا پاسخ داد:
....
     اگر چنین نکنند و سگ نابویا در گودال یا چاه یا پرتگاه یا رودخانه یا جویی بیفتد و زخمی شود سپس بمیرد، آنان "پشوتنو" می‌شوند.
(منبع اوستا پژوهش از جلیل دوستخواه جلد 2)


================================================
(1) برخی از مسلمین برای رد این موضوع، به وندیداد اشاره دارند که در آن در فرگرد نهم/ بند 47 و 48 و 49 گفته شده:
"ای دادارِ جهانِ استومند! ای اَشَوَن!
 اگر کسی شیوه‌های پاک کردن آلودگان را _ آنگونه که در دین مزدا آمده است- نیاموخته باشد و بخواهد ناپاکی را پاک کند، مزداپرستان چه باید بکنند؟
چگونه با دروج "نَسو" که پیکر مرده به تن می‌تازد، نبرد کنم؟
چگونه با "نَسو" که از پیگکر مرده بر می‌آید و زنده را می‌آلاید، بستیزم؟ 
  48
 اهوره مزدا پاسخ داد:دروج "نَسو" نیرومندتر از آن می‌شود که پیش از آن بود. 
   "نَسو" نیرومندتر می‌شود و از آن پس، بیماری و مرگ و تباهی دیو آفریده بیش از پیش بر مردان چیرگی می‌یابد.
49
 از دادارِ جهانِ استومند! ای اَشَوَن!
پادافره‌ی گناه چنین کسی چیست؟
اهوره مزدا پاسخ داد: 
 مزداپرستان باید او را به بند درکشند؛ نخست دستهایش را ببندند؛ آنگاه جامه‌هایش را از تن برگیرند؛ پس آنگاه پوستش را از تن برکشند و سرش را از تن ببرند و مردارش را نزد آزمندترین پرندگاه آفریده‌ی مینو، نزد پرندگان مردار خوار، نزد غرابان بیندازند و چنین بگویند: 
 مردی که در این جاست، از همه‌ی اندیشه‌ها و گفتارها و کردارهایِ اهریمنی خویش پشیمان شده است..."
     باید دانسته شود که وندیداد بر خلاف بخشهای نخستین اوستا یعنی گاهان، یَسنَه، یشتها، ویسپِرَد سخن زرتشت نیست و بخش‌هائی است که قرن‌ها پس از زرتشت، از سوی موبدان به اوستا افزوده شد؛ زرتشتیان معتقدند همین بخش‌ها بود که موبدان با همکاری پادشاهان زرتشتی مردم را طبقه طبقه کردند در نتیجه ستم همه گیر شد و عامل اصلی تنفر مردم از ساسانیان و ورود دین تازیان به ایران گردید.

(2) صحصح مسلم/ کتاب المسافاه:

    انَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَأْمُرُ بِقَتْلِ الْكِلَابِ فَنَنْبَعِثُ فِي الْمَدِينَةِ وَأَطْرَافِهَا فَلَا نَدَعُ كَلْبًا إِلَّا قَتَلْنَاهُ حَتَّى إِنَّا لَنَقْتُلُ كَلْبَ الْمُرَيَّةِ مِنْ أَهْلِ الْبَادِيَةِ يَتْبَعُهَا 
و همچنین در منابع شیعه.
(3)   تحفه الاحوذی بشرح جامع ترمذی و صحیح مسلم بشرح امام نووی
(4)   ونگهاپره=خارپشت اشاره به تابیدن خورشید از نیمه شب تا بامداد برای سوارخ کردن پرده‌ی تاریکی است.
(5)    اسفندیارچی چنین ترجمه نموده است: "... او با پیشکش بردن نیار نزد سروش نیز نمی‌تواند تاوان گنان خویش را در این جهان بدهد."
(6)   به معنی نگهبان آتش، عنوان پیشوایان دینی یا موبدان بود. 

Translate

بايگانی وبلاگ