اسلام شناسی

اسلام آمیزه‌ای است از جنایت، سکس و خرافه؛ آنچه که مغلطه‌کاران معجزه‌ی قرآن می‌دانند خرافاتی بیش نیستند؛ در این دین زن کالائی است جنسی در اختیار شوهر، مجوز تصاحب زنان کفار نیز در همین راستاست. تاریخ جانیان زیادی را به خود دیده، محمد تنها جنایتکاری است که پیروانش همچنان طبق سنت او آدم‌کشی می‌کنند؛ در این دین تنها مسلمانان انسان شمرده می‌شوند و دیگران جانور؛ پس با شمع روشنگری، سایه سنگین و تاریک مذهب که همان اندیشه‌ی ضحاکی مغز خور باشد را از میهنمان بر خواهیم چید.

جستجو کردن موضوعات خاص (لطفا کلمات مربوطه را وارد نمائید)

100 مورد از تناقضات و اشتباهات ساختاری قرآن

 بزرگترین تناقض ادیان در این است که اگر خدایشان پدید آورده تمام جهان است، پس آیا منطقی است که خدا به زمینی بسیار کوچک، تا این اندازه ا...

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

مجوز تجاوز جنسی به نوزادان از سوی خمینی.

   قرآن به صراحت مجوز ازدواج کودکان را داده است.    
     از نظر اسلام  سن بلوغ کامل دختر 9 سال قمری است است. سرنوشت این دختر هم کاملا در دست ولی او می‌باشد؛ همین ولی می‌تواند دختر تحت تکفلش را به عقد هر مردی که خواست دربیاورد، همان کاری که علی ابن ابی‌طالب با دخترش ام‌کلثوم نمود.
این قانون در مورد ازدواج کاملا صدق می‌کند و برای صحت ازدواج شرط رضایت دختر وجود ندارد، خمینی هم بنابه آموزه‌ی دینی و با الگوبرداری از محمد ابن عبدالله و سایر قدیسان دینش چنین می‌گوید که :
2375      (رساله ی خمینی): پدر و جد پدری می توانند برای فرزند نابالغ یا دیوانه خود که به حال دیوانگی بالغ شده است ازدواج کنند و بعد از آن که طفل بالغ شد یا دیوانه عاقل گردید، اگر ازدواجی که برای او کرده اند مفسده ای نداشته، نمی تواند آن را به هم بزند و اگر مفسده ای داشته، می تواند آن را به هم بزند.
     یعنی اینکه اگر پدر یا ولی قهری، دختری را به ازدواج مردی درآوردند، این ازدواج صحیح و دختر قانونا زن آن مرد می‌باشد. حال دستور یاد شده را با این نظر خمینی یکجا جمع نمائید.
 خمینی مجوز سکس با دختر شیرخواره را به مقلدینش داده است:
      تحریر الوسیله :مسئله 12 - كسيكه زوجه اى كمتر از نه سال دارد وطى(1) او براى وى جايز نيست چه اينكه زوجه دائمى باشد، و چه منقطع ، و اما ساير كام گيريها از قبيل لمس بشهوت و آغوش گرفتن و تفخيذ(2) اشكال ندارد هر چند شيرخواره باشد، و اگر قبل از نه سال او را وطى كند اگر افضاء(3) نكرده باشد بغير از گناه چيزى بر او نيست ، و اگر كرده باشد يعنى مجراى بول و مجراى حيض او را يكى كرده باشد و يا مجراى حيض و غائط او را يكى كرده باشد تا ابد وطى او بر وى حرام مى شود، لكن در صورت دوم حكم بنابر احتياط است و در هر حال بنا بر اقوى بخاطر افضاء از همسرى او بيرون نمى شود در نتيجه همه احكام زوجيت بر او مترتب مى شود يعنى او از شوهرش و شوهرش از او ارث مى برد، و نمى تواند پنجمين زن دائم بگيرد و ازدواجش با خواهر آن زن بر او حرام است و همچنين ساير احكام ، و بر او واجب است مادامى كه آن زنده است مخارجش را بپردازد. هر چند طلاقش داده باشد، بلكه هر چند كه آن زن بعد از طلاق شوهرى ديگرى انتخاب كرده باشد كه بنابر احتياط بايد افضا كننده نفقه او را بدهد، بلكه اين حكم خالى از قوت نيست ، و نيز بر او واجب است ديه افضا را كه ديه قتل است بآن زن بپردازد اگر آن زن آزاد است نصف ديه مرد را با مهريه ايكه معين شده و بخاطر عقد دخول بگردنش آمده به او بدهد، و اگر بعد از تمام شدن نه سال با او جماع كند و او را افضاء نمايد حرام ابدى نمى شود و ديه بگردنش نمى آيد، لكن نزديكتر به احتياط آن است كه مادامى كه آن زن زنده است نفقه اش را بدهد هر چند كه بنا بر اقوى واجب نيست .
     در اینجا خمینی بیان می‌نماید که اگر ولی، دختر شیرخواره‌ای را به عقد مردی درآورد، این دختر همسر اوست و می‌تواند از او بهره‌ی جنسی ببرد، او می‌گوید که وطی جایز نیست، این لفظ دارای معناست؛ جایز نیست با حرام است دارای دو معنای متفاوت هستند، خمینی در ادامه می‌گوید: اگر با این دختر جماع نمود و مشکل پارگی حاد واژن پیش نیامد حتی بر او گناهی هم نیست ولی اگر مشکل حادی برای دختر پیش آمد او تنها مرتکب گناهی شده است، دادگاه هم هرگز نمی‌تواند این مرد را به دلیل تجاوز به دختر شیرخواره مجازات نماید زیرا با روح اسلام در تضاد است. اگر این پارگی به حدی عمیق باشد که تا مقعد ادامه داشته باشد؛ تنها مجازاتی که بر او اعمال می‌گردد، این است که تا ابد نمی‌تواند با این دختر سکس نماید؛ اما این دختر همچنان زن اوست!!!
آنچه که در اینجا شکسته شده است، زشتی سکس با دختران خردسال و حتی نوزادان می‌باشد.
     هیچ وجدان بیداری چنین کاری را جایز نمی‌داند، غیر از عقیده‌ای که گوینده‌ی آن جنون شهوترانی داشته باشد؛ این است همان اخلاقی که دین اسلام از آن دم می‌زند؟!
پیامبر اسلام اینگونه جنون شهوترانی داشت.

همچنین قرآن مجوز ازدواج کودکان را می‌دهد:

    وَاللَّائِي يَئِسْنَ مِنَ الْمَحِيضِ مِن نِّسَائِكُمْ إِنِ ارْتَبْتُمْ فَعِدَّتُهُنَّ ثَلَاثَةُ أَشْهُرٍ وَاللَّائِي لَمْ يَحِضْنَ وَأُوْلَاتُ الْأَحْمَالِ أَجَلُهُنَّ أَن يَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مِنْ أَمْرِهِ يُسْرًا (طلاق/4) و آن زنان شما كه از عادت ماهیانه نوميدند اگر (در یائسه بودنشان) شك داريد عده‌ی آنان سه ماه است و زنانی (دختران نابالغی) که (هنوز) عادت ماهیانه نشدند و زنان آبستن مدتشان اين است كه وضع حمل كنند و هر كس از الله بترسد براى او در كارش گشایشی خواهد ساخت.

    در این آیه، قرآن بیان می‌نماید که حتی دخترانی که هنوز پریود نشده‌اند هم می‌توانند ازدواج نمایند، و بیان می‌کند که هنگام طلاق دادن این دختران، آنها باید مانند سایر زنانی که پریود می‌شوند، سه ماه برای اطمینان از عدم حاملگی صبر کنند!

آیا این جنایت نیست؟
==============================================


(1) (1) وارد شدن آلت درون واژن یا مقعد.

(2) (2) کشیدن آلت میان ران دختر.

(3) (3) پارگی حاد واژن و یکی شدن آن با مقعد.

۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

آیا محمد با سوار شدن بر براق به نزد الله ( معراج ) رهسپار شد؟ (بررسی تناقضات این داستان)


    قرآن بیان می‌نماید که ما شب هنگام محمد را از مسجدالحرام به مسجدالاقصی و  از آنجا او را بسوی آسمانها بردیم؛ هدف الله از این کار، نشان دادن نشانه‌های خود به فرستاده‌اش در دنیا بود:
      سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ البَصِيرُ (اسراء/1) منزه است آن كه (الله) بنده‌اش را شب هنگام از مسجد الحرام به سوى مسجدالاقصى كه بر گردش بركت داده‌ايم برد، تا از نشانه‌های خود به او نشان دهیم كه او همان شنواى بيناست.
      اسرا به معنی سفر شبانه و مخفیانه است؛ محمد ابن عبدالله در روایات مختلفی که از وی بیان شده، گفته است:
      من شب در مسجدالحرام بودم و در آنجا سوار حیوانی به نام براق (1) شدم و رهسپار مسجدالاقصی گشتم. او در بیان صفات براق، بیان نموده است که حیوانی بود بزرگتر از الاغ و کوچکتر از قاطر با دو بال بر بالای پای عقبش(رانش)، یال این حیوان بسیار پرمو و رنگش هم سفیدی بود، هیچ جانوری به این زیبائی در دنیا وجود ندارد، صورت این حیوان شبیه به انسان (زنی زیبائی) بود و مانند انسان، آنچه را که می‌شنید می‌توانست بفهمد، هر گامش به اندازه‌ی وسعت دیدش بود( تا جائیکه که چشم کار می‌کرد).
     این روایات هم در منابع شیعی وجود دارد و هم در منابع اهل سنت )قرطبی طبری، سیوطی ، مجلسی و شیخ صدوق) وجود دارند. طبری و العیاشی در تفسیرشان گوشهای این حیوان را دراز، لرزان و کشیده می‌دانند.
      شیخ صدوق در امالی می‌گوید: هنگامیکه محمد خواست سوار این جانور شود جانور امتناع کرد، جبرئیل به او گفت:
       ای براق! این محمد است و او هم پای عقبش را یواش یواش کوچکتر نمود تا اینکه شکمش به نزدیکی زمین رسید، هراندازه پایش کوچکتر می‌شد دستش بلندتر می‌گشت، محمد در این حال سوار او شد.
العیاشی از امام حسین نقل می‌نماید که شب جبرئیل بر بالین محمد حاضر شد و به او دستور غسل را داد و سپس در محملی که هزار هزار(یک ملیون) نور رنگارنگ از آن تابیده میشد، سوار شد و به سور دروازه‌ی آسمانها روانه گشت.
      در بخشی از احادیث معراج از قول محمد آمده‌ است که او در اورشلیم از براق پیاده شد و افسار آن را به حلقه‌ای که پیامبران افسار چهارپایان خود را بدان می‌بستند، بست(2) ( تفسیر المیزان)
      در اینجا بود که محمد نماز را خواند، محمد با سوار شدن بر براق و جبرئیل از آنجائیکه فرشته است با بالهایش، سوی الله رهسپار شدند؛ به نظر می‌رسد که جبرئیل در اینجا راهنمای محمد بوده است.
      او در این سفر، چیزهائی را دیده بود که هیچ انسانی ندیده است، از بهشت گرفته تا جهنم؛ او در جهنم زنانی را مشاهده نمود که در جهنم از پستان آویزان بودند(3). الله می‌گوید که با او مجادله نکنید:
أَفَتُمَارُونَهُ عَلَى مَا يَرَى (نجم/12) آيا در آنچه ديده است با او جدال می‌کنيد؟
      اما محمد چه کسی را دوباره دیده بود؟ از آنجائیکه قرآن از لفظ نزله استفاده نموده است، پس به احتمال زیاد منظور جبرئیل است:
وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَى (نجم/13) و قطعا بار ديگرى هم او را ديده است.
      اما محمد کجا جبرئیل را دیده بود؟ قرآن می‌گوید که در سدره المنتی(کُنار به پایان رسید):
      عِندَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى (نجم/14) نزد کُنار به پایان رسیده.
      اما این درخت کُنار کجا بود؟ الله می‌گوید که در باغ پناه داده شده:
      عِندَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَى (نجم/15) در همان جا كه باغ پناه داده شده است.
      إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ مَا يَغْشَى (نجم/16) در آن هنگام كه چيزي (نور) درخت کُنار به پایان رسیده (بالاترین نقطه ی آن) را پوشانده بود.
      قرآن می‌گوید که آنچه را که محمد دیده بود، سراب و وهم نبود؛ بلکه حقیقتی بود که او آنرا مشاهده کرد:
      مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَى (نجم/16) و چشم او هرگز منحرف نشد و طغيان ننمود.(ترجمه مکارم)
      البته مسلمانان معتقدند که ابراهیم هم هرگاه می‌خواست نزد همسرش هاجر که ساکن مکه بود، برود؛ براق را برایش آماده می‌کردند، او این فاصله را صبح با سوار شدن بر براق حرکت می‌کرد و تا پیش از ظهر در مکه بود.

اما نقداین داستان:
   محمد ابن عبدالله این را از معجزات خویش می‌داند؛ اگر چنین است، چرا این معجره را در جلو دید همگان انجام نداد و تنها شاهد این ماجرا خودش بود؟

محمد بیان می‌نماید که من با حیوانی که بالدار بود به آنجا رفتم، بال زمانی کاربرد دارد که هوائی وجود داشته باشد، کاربرد بال در فضای خلأ به چه معناست؟ همچین قرآن هیچ اشاره‌ای به چگونگی تنفس ایشان نکرده است. اگر گفته شود که برای الله این کارها آسان است؛ پس چه لزومی دارد که از اسباب استفاده نماید؟ چرا خود الله او را بدون وسیله بدانجا نبرد؟!
        قرآن می‌گوید که تمام کهکشانها در آسمان دنیا قرار دارند، این درحالی است که محمد از آسمان دنیا که پائینترین آنهاست، گذر نمود و علاوه بر گذر از آسمان دنیا، از پنج آسمان دیگر نیز عبور کرد.
       برخی از مسلمانان برای اینکه معراج و صعود محمد به آسمانها را توجیه نمایند، بیان می‌کنند که اینداستان کاملا علمی و با نظریه‌ی نسبیت اینشتین در تطابق است، در پاسخ باید گفت: شما احتمالا از نظریه‌ی نسبیت اگاهی ندارید، اگر فرض کنیم محمد ابن عبدالله با سرعت نور به بخواهد حتی از کهکشان راه شیری هم خارج شود، نیاز به دست کم 25000 سال زمان دارد، زیرا قطر کهکشان راه شیری در حدود 100000 سال نوری است و فاصله‌ی ما تا مرکز کهکشان در حدود 25 هزار سال نوری. اما او نه تنها از کهکشان راه شیری خارج شده است، بلکه از کل این دنیا نیز خارج گشته، زیرا قرآن بیان می‌نماید که همه‌ی ستارگان را بعنوان زینت آسمان دنیا قرار دادیم؛ محمد طبق ادعای خودش بایدعلاوه بر گذر از آسمان دنیا، از 5 آسمان دیگر هم گذر کرده باشد تا به آسمان هفتم که طبق ادعای خودش عرش الله در آن قرار دارد، برسد. فاصله‌ی ما تا دورترین نقطه‌ای که فضا و زمان در آنجا معنی پیدا می‌نماید در حدود 15000000000 سال نوری است؛ یعنی اگر فضاپیائی با سرعت نور به آنجا برود و دوباره برگردد در حدود 30000000000 سال زمان خواهد برد، اگرچه برای خودش زمان راکد خواهد شد.
      خیلی خنده‌دار و مضحک است که کسی ادعا نماید من این فاصله را با حیوانی بزرگتر از خر و کوچکتر از قاطر آن هم در یک شب طی کرده و به آنجا رفتم. آیا نباید در سالم بودن روان چنین شخصی شک کرد؟ (4)
      شاید گفته شود که روح محمد رهسپار آسمانها و نزد الله رفت، در پاسخ باید گفت که قرآن از محمد با عنوان عبد خودش یاد مینماید:
      سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ.... (اسرا/1)
      اگر منظور از عبد روح باشد با تمام ایات دیگر قرآن در تضاد است؛ ضمنا قرآن بیان مینماید که عبد ما(محمد) به نماز مشغول بود:
      أَرَأَيْتَ الَّذِي يَنْهَى(علق/9) آيا ديدى آن كس را كه باز می‌داشت؟ شرح
      عَبْدًا إِذَا صَلَّى(علق/10) بنده‌اى را آنگاه كه نماز می‌گذارد.
      در این آیه عبد مشغول نماز است، آیا روح هم نماز می خواند؟!!
      جالبتر اینکه خود قرآن سخنان خودش را نقض می‌نماید:
      وَإِذْ قُلْنَا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلاَّ فِتْنَةً لِّلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي القُرْآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلاَّ طُغْيَانًا كَبِيرًا (اسرا/60) و [ياد كن] هنگامى را كه به تو گفتيم به راستى پروردگارت بر مردم احاطه دارد و آن رؤيايى را كه به تو نمايانديم و [نيز] آن درخت لعنت ‏شده در قرآن را جز براى آزمايش مردم قرار نداديم و ما آنان را بيم می‌دهيم ولى جز بر طغيان بيشتر آنها نمی‌افزايد.
      قرآن در این سخن به روشنی گفتار قبلی خویش را نقص می‌نماید. احتمالا محمد پس از اینکه متوجه شد بسیاری از مردم سخنانش را نمی‌پذیرند، به رؤیا بودن این داستان اعتراف کرده است.
      جالب اینکه برخی از مسلمانان این داستان با به نسبیت اینشتین ربط می دهند!


============================================
(1)
پرونده:Miraj by Sultan Muhammad.jpg

این اثر مینیاتور برگرفته از شعر نظامی است که در زمان صفویه نقاشی شده است که در موزه ی بریتانیا نگهداری می شود.

(2)
پرونده:P6070038.JPG

پیامبران مرکب خویش را در اینجا می بستند.(مکان اورشلیم) محمد هم براق را در همین جا بست.
این دیوار در ضلع غربی مسجدالاقصی قرار دارد و یهودیان از آن بعنوان دیوار ندبه یاد می کنند.


(3)
پرونده:Hooked Womans.jpg
این نقاشی تابلوئی است که بر اساس روایات اسلامی در قرن 15 میلادی کشیده شده است. در این تصاویر زنان با قلابهائی در پستان آویزان شده اند. 
(4)

محمد بیمار روانی شیزوفرنی بود که ورقه بن نوفل او را پیامبر دانست؟


۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

اسلام زن را کالای جنسی در خدمت مرد می داند.

امروز جمله‌ای را از مترسکی (نمایندگان مجلس شورای اسلامی) در مترسکخانه(مجلس شورای اسلامی) دیدم که درد جامعه‌ی عقب مانده‌ی فرهنگی ما را بیان می‌نمود، او برای توجیه روسبیگری قانونی از سر دلسوزی نسبت به دختران مجرد وارد شده و از این دختران بعنوان پیردختر یاد نمود، راستی چرا؟

چرا در جامعه‌ی ما اگر پسری مجرد به سن 40 سالگی و بیشتر هم برسد پسر است، اما اگر دختر از سن 30 سالگی عبور کرد پیردختر است؟

چرا نگاه فرهنگی که در جامعه‌ی ما به ازدواج شکل گرفته تمتع(بهره بردن) است؟

چرا این دینی که بر فرهنگ ما احاطه دارد، زن را به دیده‌ی کالای جنسی نگاه می‌نماید، و هدف از ازدواج را ارامش مرد بیان می‎نماید؟

منظور از این آرامش چیست؟ چرا کتابی که گفته می‌شود نویسنده‌اش خدائی به نام الله است حتی یک بار هم در جملاتی که به وی منصوب است، برای زن در ازدواج آرامش را در نظر نگرفته است؟

چرا محمد ابن عبدالله تنها چیزی که از زن می‌فهمد لذت جنسی بردن از وی می‌باشد؟ آیا تحقیر آمیزتر از این روایات(روایات پائین) وجود دارد؟ آیا در این روایات زن چیزی جز کالای جنسی مرد است؟:

قال رسول اللَّه صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم: ذَا دعَا الرَّجُلُ امْرأَتَهُ إِلَى فِرَاشِهِ فلَمْ تَأْتِهِ فَبَات غَضْبانَ عَلَيْهَا لَعَنتهَا الملائكَةُ حَتَّى تُصْبحَ . متفقٌ علي(بخاری و مسلم) رسول الله صلی الله عليه وسلم فرمود: هرگاه شخصی زنش را به بستر خود بطلبد، و او با وی همبستر نشود، و شوهرش با حالتی خشمناک بخوابد، فرشتگان تا صبح او را لعنت می کنند.

در این سخن زن تنها ابزار جنسی بیش نیست، او مجبور است که در همه حال از شوهر خویش پیروی نماید حتی اگر خسته و کوفته باشد و یا بیمار!!

به یکی دیگر از این روایات رسول الله توجه فرمائید:

إِذَا بَاتَتْ المَرْأَةُ هَاجِرَةً فِرَاشَ زَوْجهَا لَعنتْهَا المَلائِكَةُ حَتَّى تُصْبِحَ (متفق علیه) هرگاه زن در حالی بخوابد که بستر شوهر خود را ترک نموده فرشتگان تا صبح او را لعنت می کنند.

آیا در این روایات، زن چیزی جز برده‌ی جنسی است؟

زن اگر مشغول انجام سخت ترین کارها هم باشد و شوهرش او را برای لذت جنسی بخواند، باید کار را نیمه تمام رها سازد و برای راضی کردن شوهر شتاب نماید:

رسول الله صلی الله عليه وسلم فرمود: هرگاه مردی همسرش را برای بر آورده شدن حاجتش بخواند، بايد شتابزده بيايد، هر چند بر سر تنور هم باشد.( ترمذی و نسائی)

پيامبر صلی الله عليه وسلم فرمود: اگر کسی را دستور می دادم تا به ديگری سجده کند، زن را دستور می دادم تا به شوهرش سجده نماید.(ترمذی)

البته از این روایات در منابع شیعه نیز زیاد وجود دارد.

حوری بهشتی: ای زن؛ این مرد همسر من است! الله تو را بکشد، او را اذیت نکن.

عن معاذِ بنِ جبلٍ رضي اللَّهُ عنه عن النبي صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم قال: لا تُؤْذِي امْرَأَةٌ زَوْجَهَا في الدُّنْيا إِلاَّ قالَتْ زَوْجَتُهُ مِنَ الحُورِ الْعِينِ لا تُؤْذِيه قَاتلَكِ اللَّه، فَإِنَّمَا هُو عِنْدَكِ دخِيلٌ يُؤشِكُ أَنْ يُفارِقَكِ إِلَينا ( رواه الترمذي )

از معاذ بن جبل رضی الله عنه روايت است که پيامبر صلی الله عليه وسلم فرمود: هيچ زنی شوهرش را در دنيا اذيت نمی کند، مگر اينکه همسر حور العينی او می گويد: الله ترا بکشد او را اذيت نکن، او مهمان تو است و زود است از تو جدا گشته به ما بپيوندد.

اسلام راست میگه ! زنان مسلمون الکی شوهرشونو اذیت می‌کنند؛ اونا حتی اگه به شوهراشون تو گفتند یعنی اینکه اونا رو اذیت کردند.

زنا نباید این کارا رو بکنند حوریه ناراحت میشه.

از دید اسلام زن کالای جنسی بیش نیست.

۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

محمد ابن عبدالله از قول خدایش: ای مؤمنان! الله جان شما را می‌خرد و در مقابل به شما بهشت می‌دهد.

      یکی از مهمترین و پرثواب ترین عبادت‌ها در اسلام، جنگ با مخالفان اسلام و کشتن کفار است، شکل گیری اسلام بر اساس کشتن و کشته شدن بود؛ محمد هم به این امر کاملا آگاهی داشت، او خوب می‌دانست که عزیزترین هستی انسان جان اوست، لذا برای تحریک پیروانش به جنگ در راه ایده‌ و عقیده‌ی خویش، وعده‌ها و امتیازات فراوانی را برای آنان قائل شده بود، از وعده‌های گوناگون پس از مرگ تا تکریم آنان و دفنشان بدون غسل و کفن، اما شاید قابل بحث ترین و در عین حال شیادانه ترین قسمت این وعده‌ها، بازی با احساسات پیروان خویش باشد، اگر امروز مشاهده می‌گردد که پیروان او خود را این چنین فدای هدفی که از اسلام می‌شناسند، می‌کنند؛ تنها و تنها باید در این دین جستجو نمود.
      چگونه از کسانیکه خود را منفجر می‌نمایند انتظار دارید که چنین کاری را نکنند در حالیکه همچنان نقد اسلام را تابو می‌دانید؟
      آیا کسانیکه با نام خدا به مردم وعده می‌دهند که اگر در راه این الله کشته شوید بهترین نعمتهای ممکن در انتظار شماست، دارای افکاری جز افکار فاشیستی هستند؟
این چه خدائی است که چنین با احساسات مردم بازی می‌کند و آنان را تشویق به معامله‌ای کثیف و شیادانه می‌نماید؟
      محمد از قول الله بیان می‌نماید که: ای مؤمنان به اسلام! چرا با الله معامله نمی‌کنید؟ او جان شما را می‌خرد و در مقابل به شما بهشتی می‌دهد که چنین است و چنان!:
     إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنجِيلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُم بِهِ وَذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (توبه/111) همانا الله از مؤمنان جان و مالشان را خریده است تا اينكه بهشت براى آنان باشد همان كسانى كه در راه الله مى‏جنگند و مى‏كشند و كشته مى‏شوند به عنوان وعده درستی در تورات و انجيل و قرآن بر عهده اوست و چه كسى از الله به پیمان خويش وفادارتر است پس به اين معامله‏اى كه با او كرده‏ايد شادمان باشيد و اين همان شادکامی بزرگ است.
     جالبتر اینکه خود محمد در هیچکدام از جنگ‌ها شمشیر بدست نمی‌گرفت و این معامله را با خدایش- الله- انجام نمی‌داد؛ در تنها جنگی که زخمی شد، جنگ احد بود که به درون شکافی در کوه احد رفت و آنجا پنهان گردید.

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

ستم اسلام به همسر (زن) و فرزندان در باب ارث!

     از آنجایی که هرفرد مالک دسترنج خود می باشد و حق دارد در مورد آن هر تصمیمی _که بر خلاف منافع عمومی نباشد _ بگیرد، پس می تواند تصمیم بگیرد بعد از مرگش صاحب اموال و دسترنج وی چه کسانی خواهند بود؛ اما براساس احکام اسلامی این فرد حق ندارد نسبت به بیش از یک سوم اموال و درآمد خود برای بعد از مرگش تصمیم گیری کند. حتی اسلام پا را از این فراتر گذاشته و پدر و مادر فرد را نیز در اموال باقیمانده از وی دخیل می کند ولی همسر بیچاره حق ندارد از املاک و اموال غیرمنقول به جز یک هشتم قمیمت اعیان و اشجاری که در آن املاک احداث شده را تملک نماید .
     به عنوان مثال:

     آقای الف فرد ملاکی (زمین داری)است ودارای 9000 مترمربع زمین کشاورزی است که آنها را به اجاره داده است و یک باب خانه مسکونی دارد که در آن زندگی می‌کند. قیمت زمینی که بر روی آن خانه احداث کرده است به ازای هرمتر مربع پنج میلیون ریال است و قیمت ساختمان با توجه به تاریخ پایان کار آن و عمر مفید ساختمان به ازای هرمترمربع دو میلیون ریال می باشد . خانه مذکور دارای 180 مترمربع زیر بنا و 300 مترمربع زمین است . در ضمن آقای الف دارای یک همسر و چهار فرزند (دو دختر و دوپسر) و پدر و مادر و یک برادر است. اگر این فرد بمیرد و چند دقیقه بعد پدر و مادرش هم به دنبال وی از دنیا بروند . سهم الارث هریک از اعضای خانواده بدین شرح است:
     یک سوم کل اموال (یک ششم سهم پدر و یک ششم سهم مادر آقای الف ) به برادرش می رسد معادل سه هزار مترمربع از زمین های کشاورزی و 120.000.000 ریال از قیمت خانه و 500.000.000 ریال از قیمت زمینی که خانه در آن احداث شده است.
     فقط یک هشتم قیمت خانه‌ای که در آن زندگی میکند به همسرش می رسد برابر با 45.000.000 ریال از قیمت خانه احداثی .
     باقیمانده نیز به نسبت پسر دو برابر دختر بین فرزندانش تقسیم می شود که سهم هر دختر می شود 32.500.000 ریال از قیمت خانه و 166.666.667 ریال از قیمت زمین خانه و یک هزار متر از زمین های کشاورزی و سهم هر پسر مساوی است با دوهزار مترمربع از زمین کشاورزی و 65.000.000 ریال از قیمت خانه و 333.333.334 ریال هم از قیمت زمینی که خانه در آن احداث گردیده است .
     لطف اسلام در حق یتیمان را ملاحظه بفرمایید. اول ، ظلمی که در حق همسر اقای الف نموده و او را از کلیه زمین های کشاورزی محروم نموده است. در ضمن همسر آقای الف حتی از خانه ای که در آن زندگی کرده و شاید هم مثلاً قسمتی از پول ساخت و خرید آن را نیز خود پرداخته است محروم می شود و صرفاٌ و فقط یک هشتم از قیمت اعیانی (ساختمان بدون زمين )(1) را می برد .
     حتی حق تصمیم گیری در خصوص ماترک مرحوم را نیز ندارد . بدین معنی که اگر برادر مرحوم تقاضای فروش آن را بنماید همه وراث یا باید سهم وی را خریداری کنند و یا این که به فروش کل ماترک و جدا کردن سهم هر نفر رضایت دهند .
     دوم، ظلمی که در حق فرزندان نموده و سهم آنها کمتر از سهم پدر بزرگ و مادربزرگشان یا به عبارت بهتر کمتر از عمویشان است .
     و سوم، در بین فرزندان هم فرزندان ذکور را برتر از فرزند اناث قرارداده و پسران دو برابر دختران ارث می برند.
     پرسشی که به ذهن می‌رسد این است که چرا باید اموال مرحوم به پدر و مادری که آرد خود را بیخته‌اند و الک خود را آویخته بیش از آن چیزی که در سهم فرزندان وی قرار می گیرد ، برسد ؟ و جالبتر این که اگر این پدر و مادر از دنیا بروند آن فرزندانی که زنده‌اند از این پدر و مادر ارث می برند نه فرزندزادگانی که اموال این پدربزرگ و مادربزرگ از ناحیه پدر آنان است .
     هنگامی که در این خصوص از مراجع محترم علت را می‌پرسیم که چرا الله چنین حکمی صادر نموده است در پاسخ می‌گویند الله که نگفته بر خلاف آن توافق نکنید یعنی هرکس می‌تواند در زمان حیات خودش اموالش را به هرکس خواست منتقل نماید. دیگر در این مورد اشکالی به وجود نمی آید حال آن که شایان ذکر است اگر فرد اموالش را انتقال داد و بعد پشیمان شد چه باید بکند؟ یا اگر انتقال داد و بعد به آن اموال نیاز پیدا کرد چه راهی را در پیش بگیرد؟ و اصولاً چرا خدایی که خالق مطلق جهان محسوب می‌شود و از آینده و گذشته همه با خبر است و خود این دفتر زندگی انسانها را ورق می‌زند حکمی صادر کند که بعد بندگان درگاهش ناچار به دور زدن قانون صادره الله باشند ؟

=========================================
(1) مستحدثات در زمين مانند ابنيه، درختان، چاه و ...

۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

بررسی افسانه ی یأجوج و مأجوج ( یاجوج و ماجوج )!

     قرآن درباره‌ی موجودی بنام ذوالقرنین(دارای دو شاخ) سخن می‌گوید، این کتاب بیان می‌نماید که سرزمین او از مغرب تا مشرق ادامه داشت، مغرب و مشرق هر دو اسم مکان هستند و به معنی جائی است که خورشید از آنجا پنهان و پیدا می‌شود، گرچه اکنون این کلمه معادلی غرب و شرق معنی می‌شود اما در واقع بین غرب و مغرب، همینطور بین شرق و مشرق تفاوت وجود دارد.
     ذوالقرنین پس از اینکه تمام سرزمین سمت غرب را فتح نمود به نزدیک جائی رسید که خورشید در آنجا غروب(پنهان) می‌شد.
     از سبک و سیاق قرآن چنین استنباط می‌گردد که احتمالا منظور این کتاب پادشاهی است که از نظر اعراب زمان محمد، در دوره‌ای تمامی دنیا را گرفته و به تصرف خود در آورده بود، زیرا قرآن می‌گوید که از تو درباره‌ی ذوالقرنین می‌پرسند:
     وَيَسْأَلُونَكَ عَن ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُو عَلَيْكُم مِّنْهُ ذِكْرًا (کهف/83) و از تو در باره ذوالقرنين مى‏پرسند بگو به زودى چيزى از او براى شما خواهم خواند.
     ظاهرا محمد با مغالطه‌ی مصادره به مطلوب قصد دارد که تمام این افسانه را به خدای خود، الله،  نسبت دهد:
      إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآتَيْنَاهُ مِن كُلِّ شَيْءٍ سَبَبًا (کهف/84) ما در زمين به او امكاناتى داديم و از هر چيزى وسيله‏اى بدو بخشيديم.
از دید الله، او راهی را به سمت مغرب دنبال نمود:
فَأَتْبَعَ سَبَبًا (کهف/85) تا راهى را دنبال كرد.
تا اینکه به مکان غروب خورشید رسید.
     حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا (کهف/86) تا اینکه به پنهانگاه خورشيد رسيد و او را(خورشید) یافت که در چشمه‏اى لجن آلود(1) و سياه پنهان می‌شود و نزديك آن گروهی را يافت گفتیم: اى ذوالقرنين! شکنجه مى‏كنى يا در ميانشان خوبی پيش مى‏گيرى؟
    در اینجا از کلمه‌ی وجدها استفاده شده که به معنی او را یافت است؛ "ها" ضمیر مؤنث است که به خورشید بر می‌گردد؛ تغرب هم دقیقا به معنای "پنهان می‌شود" است، منظور محمد این است که ذوالقرنین به آخرین نقطه‌ی جهان رسید و مشاهده نمود که خورشید در چشمه‌ای لجن آلود پنهاد شد
    برخی از مسلمانان بر توجیه این خرافه‌ی آشکار محمد، چنین القا می‌کنند منظور قرآن این است که ذوالقرنین گمان کرد  خورشید در چشمه‌ای لجن‌آلود پنهان شد، یعنی در واقع چنین نبود؛ در پاسخ باید گمان "وجد" در زبان عربی همیشه به معنی یافتن و مشاهده کردن و دیدن است و در هیچ جا به معنی گمان کردن نیامده است، در تمام آیات قرآن هم به چنین معنائی آمده است، مثلا: 
 وَلَمَّا وَرَدَ مَاء مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِّنَ النَّاسِ يَسْقُونَ وَوَجَدَ مِن دُونِهِمُ امْرَأتَيْنِ تَذُودَانِ قَالَ مَا خَطْبُكُمَا قَالَتَا لَا نَسْقِي حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعَاء وَأَبُونَا شَيْخٌ كَبِيرٌ(قصص/23) و هنگامي كه به آب مدين رسيد، گروهي از مردم را در آنجا ديد كه دامهای خود را سيراب مي‏كنند، و در كنار آنها دو زن را ديد كه مراقب گوسفندان خويشند به آنها گفت كار شما چيست ؟ گفتند ما آنها را آب نمي‏دهيم تا چوپانها همگي خارج شوند، و پدر ما پير مرد مسني است.(شرح این داستان)
 ذوالقرنین هم نقش پیامبران الله را بازی می‎نماید:
     قَالَ أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذَابًا نُّكْرًا (کهف/87) گفت اما هر كه ستم ورزد عذابش خواهيم كرد سپس به سوى پروردگارش بازگردانيده مى‏شود آنگاه او را عذابى سخت‏خواهد كرد.
     وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَهُ جَزَاء الْحُسْنَى وَسَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا يُسْرًا (کهف/88) و اما هر كه ايمان آورد و كار شايسته كند پاداشى [هر چه] نيكوتر خواهد داشت و به فرمان خود او را به كارى آسان واخواهيم داشت.
     و ذوالقرنین پس از سخن گفتن با مردمی که در نزدیکی پنهانگاه خورشید ساکن بودند به سمت شرق راهی شد؛ اگر گفته شود غیر منطقی است که گروهی نزدیکی خورشید زندگی می‌کنند، زیرا دارای گرمای زیادی است، د پاسخ باید گفت: از دیده الله، خورشید در هنگام غروب گرمای خود را کاملا از دست می‌دهد! 
ذوالقرنین پس از این راهی مشرق(آشکار گاه خورشید) می‌شود:
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا (کهف/89) سپس راهى را دنبال كرد.
تا به مکانی رسید که خورشید از آنجا طلوع می‌نماید، او در آنجا مشاهده نمود :
     حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا (کهف/90) تا آنگاه كه به جايگاه برآمدن خورشيد رسيد [خورشيد] را [چنين] يافت كه بر قومى طلوع مى‏كرد كه براى ايشان در برابر آن پوششى قرار نداده بوديم.
   در اینجا منظور الله از اینکه در برابر خورشید پوششی قرار نداده بودیم دقیقا معلوم نیست؛ برخی گفته‌اند که اینان قومی بودند بدون لباس و مسکن؛ به نظر از توهمات محمد است.(2)
از دید الله، ذوالقرنین همچنان به پیش می‌رفت:
كَذَلِكَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَيْهِ خُبْرًا (کهف/91) اين چنين [مى‏رفت] و قطعا به خبرى كه پيش او بود احاطه داشتيم.
او به سمت مشرق پیش رفت:
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا (کهف/92) باز راهى را دنبال نمود.
تا اینکه به دو سدی محکم برخورد نمود که مردمانش نمی‌توانستند زبانی را بفهمند:
    حَتَّى إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْمًا لَّا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا (کهف/93) تا وقتى به ميان دو سد رسيد در برابر آن دو [سد] طايفه‏اى را يافت كه نمى‏توانستند هيچ زبانى را بفهمند.
     ولی به ناگاه شروع به سخن گفتن نمودند!! و از دو موجودی وهمی بنام یأجوج و مأجوج گله‌مند شدند:
     قَالُوا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجًا عَلَى أَن تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدًّا ( کهف/94) گفتند اى ذوالقرنين ياجوج و ماجوج سخت در زمين فساد مى‏كنند آيا [ممكن است] مالى در اختيار تو قرار دهيم تا ميان ما و آنان سدى قرار دهى.
     این داستان کاملا مبهم و گمراه کننده است؛ این سد چیست؟ کجاست؟
 یأجوج و مأجوم چه کسانی بودند؟
     قرآن می‌گوید که ذوالقرنین هنگامیکه به سمت محل طلوع خورشید(مشرق) پیش رفت بدانجا(مشرق) رسید؛ پس این سد باید در مشرق‌ترین نقطه‌ای باشد که اعراب آنرا می‌شناختند. حدیثی از محمد ابن عبدالله نقل شده است که می‌گوید "اطلبوا العلم ولو فی الصین" (بدنبال دانش بروید ول اینکه در چین باشد). از دید اعراب آن منطقه، چین در دورترین نقطه‌ی جهان قرار داشت، این سرزمین در شرق عربستان قرار دارد، قرآن از راهی سخن می‌گوید که ذوالقرنین با گرفتن آن بدانجا رسید. می‌دانیم که یکی از کهن‌ترین راه‌های جهان جاده‌ی ابرایشم است؛ این جاده به سرزمین چین ختم می‌شود. یأجوج و مأجون هم می‌تواند عربی شده‌ی نام‌های چینی باشد؛ همانگونه که برخی معتقدند اصل این نام‌ها یانچیان و مانچیان می‌باشد؛ مطلب دیگری که این دیدگاه را تأیید می‌نماید وجود دیوار سدگونه‌ی چین می‌باشد؛ محمد در زمان جوانی بازرگان و معتمد خدیجه بود، او احتمالا از سایر بازرگانانی که به شام می‌آمدند به وجود چنین سدی در آخر این راه پی برده بود.
     پس به احتمال قوی یأجوج و مأجوج افسانه‌ی بوده در میان اعراب که پس از برخورد با بازرگانان مسیر جاده‌ی ابریشم به مرور در میان آنها شکل گرفته است؛ محمد این افسانه با با توهمات خویش و همچنین اطلاعاتی که از تورات در رابطه با پادشاهی عادل بدست آورده بود را در هم آمیخت و چنین نظریه‌ای را در رابطه با جهان و مردمانی ناشناخته ارائه داده است؛ همانگونه که گفته می‌شود، این پادشاه ممکن است کوروش باشد؛ زیرا از کوروش در تورات به نیکی یاد شده است؛ کسانیکه به این دیوار رسیده‌اند، همواره درون آن برایشان کاملا مبهم بود؛ این ابهام را به محمد نیز القا نمودند و او هم سخنانی در هم برهم و بدون معنا و مفهوم در رابطه با این افسانه بیان نموده است.
================================================================

(1) نقل از قاموس محیط:

الحَمْأَةُ: الطِّينُ الأسْوَدُ المُنْتِنُ، كالحَمَإِ مُحَرَّكَةً. دقیقا معادل لجن می‌باشد.
وحَمِئَ الماءُ، كَفَرِحَ، حَمْئاً وحَمَأً: خالَطَتْهُ فَكَدِرَ. به معنی مخلوط شدن با لجن(2) وقال ابن جريج في قوله : ( وجدها تطلع على قوم لم نجعل لهم من دونها سترا ) قال : لم يبنوا فيها بناء قط ، ولم يبن عليهم فيها بناء قط ، كانوا إذا طلعت الشمس دخلوا أسرابا لهم حتى تزول الشمس ، أو دخلوا البحر ، وذلك أن أرضهم ليس فيها جبل ، جاءهم جيش مرة فقال لهم أهلها : لا تطلعن عليكم الشمس وأنتم بها . قالوا : لا نبرح حتى تطلع الشمس ، ما هذه العظام ؟ قالوا : هذه جيف جيش طلعت عليهم الشمس هاهنا فماتوا . قال : فذهبوا هاربين في الأرض

Translate

دریافت از طریق ایمیل

بايگانی وبلاگ