ناباوران

اسلام آمیزه‌ای است از جنایت، تجاوز و خرافه؛ آنچه که سوداگران دینی آن را معجزه ای الهی می‌ خوانند، خرافاتی بیش نیست. در این دین زن وسیله ای است جنسی در اختیار مرد، مجوز تصاحب زنان کفار نیز در همین راستاست. تاریخ جانیان زیادی را به خود دیده، اما محمد تنها جنایتکاری است که پیروانش طبق سنت او همچنان جنایت و قتل می کنند. در این دین تنها مسلمانان انسان شمرده می‌شوند و دیگران جانور؛ پس با مشعل روشنگری، سایه سنگین، سیاه و تاریک مذهب را که همان اندیشه‌ی ضحاکین مار به دوش است را از میهنمان بر خواهیم چید.

جستجو کردن موضوعات خاص (لطفا کلمات مربوطه را وارد نمائید)

100 مورد از تناقضات و اشتباهات ساختاری قرآن

 بزرگترین تناقض ادیان در این است که اگر خدایشان پدید آورده تمام جهان است، پس آیا منطقی است که خدا به زمینی بسیار کوچک، تا این اندازه ا...

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

قرآن قلب را مرکز تفکر میداند!

    پاسخی مستدل بر ادعای عبدالعلی بازرگان به اعجاز قرآن در مورد قلب.

    در قدیم تفکر غالب این بود که مرکز تعقل و تصمیم گیری انسان بجای مغز، قلب است؛ قرآن هم این نظریه را بصورت امری بدیهی می‌داند که جای بحثی در آن نیست:
     وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ (اعراف/179) و در حقيقت بسيارى از جنيان و آدميان را براى دوزخ آفريده‏ايم قلبهائی دارند كه با آن (علمی )دريافت نمى‏كنند و چشمانى دارند كه با آنها نمى‏بينند و گوشهايى دارند كه با آنها نمى‏شنوند آنان همانند چهارپايان بلكه گمراه‏ترند آنها همان غافل‏ماندگانند.
     در اینجا از کسانی یاد می‌نماید که قلبی دارند، ولی الله آنها را به گونه ای گمراه کرده که آنان علیرغم داشتن قلب، دانشی از دین دریافت نمی‌کنند؛ قرآن در این آیه، از کلمه‌ی لایفقهون استفاده نموده و به معنای این است که آنان فقیه نمی‌شوند و یا علمی از دین دریافت نمی‌کنند.
در این آیه نیز قرآن بطور آشکاری میگوید که انسان با قلبش تعقل می‌نماید:
     أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ يَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ ﴿حج/۴۶﴾ آيا در زمين گردش نكرده‏اند که (آنها) قلبهائی داشته باشند ، با آن بينديشند يا گوشهايى كه با آن بشنوند در حقيقت چشمها كور نيست ليكن قلبها ست كه در سينه‏ها كور است.
     برخی از آخوندهای کرواتی که کوشش در علمی جلوه دادن آیات قرآن دارند، تفاسیری از قلب ارائه می‌دهند که حقیقتا خواندنی است مانند این نمونه‌ها به نقل از سایت عبدالعلی بازرگان:
    قلب آدمی از یک منظر پمپ نیرومندی است که عمل خون رسانی را به همه اجزای بدن به طور دائمی انجام می دهد و از منظر دیگر، به گواهی همه فرهنگ ها و ادبیات بشری، جایگاه عواطف و احساسات انسانی می باشد. صرفنظر از این که این موضوع از نظر علمی و واقعیت طبیعی تا چه حد قابل اثبات باشد، انکار نمی توان کرد که در همه زبان ها "دل آدمی" مرکز مناسبات و مبادلات انسانی او و معرف شخصیت اش می باشد. قرآن نیز، بطور واقعی، یا بصورت استعاره و تمثیل، قلب را کانون همه صفات آدمی شناخته و ۱۳۲ بار به این واژه اشاره کرده است.آمار دقیق در کشورهای پیشرفته صنعتی نشان می دهد که بیماری های قلبی مهمترین عامل مرگ و میر می باشند و استقبال گسترده مردم از برنامه های پیشگیرانه در جهت کاهش مقدار کلسترول، فشار و قند خون، اصلاح الگوی تغذیه، تمرینات ورزشی و مقابله با موجبات خطر(Risk Factors)همچون سیگار و مشروب و ... نشان می دهد که تا چه حد سلامت قلب برای مردم اهمیت پیدا کرده است. اما مهمتر از جسم ما، روح و جان جاوید ما می باشد که سلامت و سعادت آن در اولویت قرار دارد. به همین دلیل هم در قرآن از نشانه های سلامت یا بیماری "قلب روحانی" فراوان سخن گفته و هلاکت یا نجات آدمی را به آن نسبت داده است.... منبع سایت عبدالعلی بازرگان
1- قرآن از قلب به 61 حالت یاد شده که به انضمام تکرار برخی از این کلمات جمعا 168 باز از کلمه ی قلب یاد شده است:
الْقَلْبِ (1) الْقُلُوبُ (5) الْقُلُوبِ (1) انقَلَبَ (1) انقَلَبُوا (3) انقَلَبْتُم (2) بِقَلْبٍ (3) تَتَقَلَّبُ (1) تَقَلُّبَ (1) تَقَلُّبُ (1) تَقَلُّبُهُم (1) تَقَلُّبِهِم (1) تُقَلَّبُ (1) تُقْلَبُونَ (1) فَانقَلَبُوا (1) فَتَنقَلِبُوا (2) فَيَنقَلِبُوا (1) قَلْبٌ (1) قَلْبَهُ (2) قَلْبَيْنِ (1) قَلْبُهُ (1) قَلْبِ (1) قَلْبِكَ (3) قَلْبِهَا (1) قَلْبِهِ (2) قَلْبِي (1) قُلُوبٌ (3) قُلُوبٍ (1) قُلُوبَنَا (1) قُلُوبَهُم (5) قُلُوبُ (2) قُلُوبُكُم (5) قُلُوبُكُمَا (1) قُلُوبُنَا (4) قُلُوبُهُم (18) قُلُوبِ (9) قُلُوبِكُم (9) قُلُوبِنَا (1) قُلُوبِهِم (37) قُلُوبِهِمُ (5) لَمُنقَلِبُونَ (1) لِقُلُوبِكُم (1) مُتَقَلَّبَكُم (1) مُنقَلَبًا (1) مُنقَلَبٍ (1) مُنقَلِبُونَ (2) وَانقَلَبُوا (1) وَتَقَلُّبَكَ (1) وَقَلَّبُوا (1) وَقَلْبُهُ (1) وَقَلْبِهِ (2) وَقُلُوبُهُم (3) وَقُلُوبِهِنَّ (1) وَنُقَلِّبُ (1) وَنُقَلِّبُهُم (1) وَيَنقَلِبُ (1) يَنقَلِب (2) يَنقَلِبَ (1) يَنقَلِبُ (1) يَنقَلِبُونَ (1) يُقَلِّبُ (2) .
2- چرا نویسنده (جناب عبدالعلی بازرگان) بحثی پزشکی را مطرح می‌نمایند که با روح قرآن در تضاد است؟
3- من با این بخش از فرمایشات ایشان موافقم؛
در همه زبان ها "دل آدمی" مرکز مناسبات و مبادلات انسانی او و معرف شخصیت اش می باشد। قرآن نیز، بطور واقعی، یا بصورت استعاره و تمثیل، قلب را کانون همه صفات آدمی شناخته.
.قرآن با ۱۲ بار ذکر جمله:"فی قلوبهم مرض" (در دل آنان بیماری است)، از امراضی که در قلب آدمی رسوخ می کند هشدار داده است.بيماري آنها مي‏افزايد و عذاب دردناكي به خاطر دروغهائي كه مي‏گويند در انتظار آنهاست.

     من آیاتی که ایشان به آنها استناد نمودند، را آورده ام، در تمام آیات، از کافران با عنوان کسانیکه در قلبشان بیماری است یاد می‌نماید و این در حالی است که حتی یک آیه از مسلمانان به چنین عنوانی یاد نمیکند:
     فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضًا وَلَهُم عَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْذِبُونَ (بقره/10) در قلبهای آنان بيماري است، الله بر این بیماری آنان بدلیل تکذیب (آیا اللهی) می افزاید.
     همانگونه که مشاهده می‌گردد، منظور قرآن از بیماری، بیماری متعارف قلبی نیست، بلکه آنان از بیماری فکری رنج می‌برند، زیرا از دید قرآن مرکز تصمیم گیری قلب است نه مغز.
به آیات قبل از این توجه فرمائید:
    وَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللّهِ وَبِالْيَوْمِ الآخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِينَ (بقره/8) در ميان مردم كساني هستند كه مي‏گويند به الله و روز رستاخيز ايمان آورده‏ايم در حالي كه ايمان ندارند.
    يُخَادِعُونَ اللّهَ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَمَا يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنفُسَهُم وَمَا يَشْعُرُونَ (بقره/9) مي‏خواهند الله و مؤ منان را فريب بدهند جز خودشان را فريب نمي‏دهند اما نمي‏فهمند.
و پس از این است که از مرضی در قلبشان یاد می‌نماید.
آیه ی بعدی:
    فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَى أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌ فَعَسَى اللّهُ أَن يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِّنْ عِندِهِ فَيُصْبِحُواْ عَلَى مَا أَسَرُّواْ فِي أَنْفُسِهِمْ نَادِمِينَ (مائده/52) مشاهد مي‏كني افرادي(کافران یهود و نصاری) را كه قلبشان بیماری است در (دوستي با) آنان بر يكديگر پيشي مي‏گيرند، و مي‏گويند مي‏ترسيم حادثه‏اي براي ما اتفاق بيفتد شايد الله پيروزي يا حادثه ديگري از ناحيه خود (به نفع مسلمانان) پيش ‍ بياورد و اين دسته از آنچه در دل پنهان داشتند پشيمان گردند.
    این آیه از کسانیکه با یهودیان و مسیحیان دوستی میگیرند، بعنوان کسانی یاد مینماید که در قلبشان بیماری هست، به آیه ی قبل از این آیه توجه فرمائید:
     يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاء بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاء بَعْضٍ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (مائده/51) اي كساني كه ايمان آورده‏ايد يهود و نصاري را تكيه گاه خود قرار ندهيد، آنها تكيه گاه يكديگرند و كساني كه از شما بانها تكيه كنند از آنها هستند خداوند جمعيت ستمكار را هدايت نمي‏كند.
آیه‌ی بعدی:
   إِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ غَرَّ هَؤُلاء دِينُهُمْ وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَإِنَّ اللّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (انفال/49) به هنگامي كه منافقان و آنها كه در دلهايشان بيماري بود مي‏گفتند اين گروه (مسلمانان) را دينشان مغرور ساخته و هر كس بر الله توكل كند (پيروز مي‏گردد) الله عزيز و حكيم است.
در این آیه از کافران با عنوان کسانی یاد مینماید که در قلبشان بیماری است یاد می‌نماید:
     وَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَى رِجْسِهِمْ وَمَاتُواْ وَهُمْ كَافِرُونَ (توبه/125) اما كسانى كه در دلهايشان بيمارى است پليدى بر پليديشان افزود و در حال كفر درمى‏گذرند.آیه ی قبل از این آیه:
     وَإِذَا مَا أُنزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُم مَّن يَقُولُ أَيُّكُمْ زَادَتْهُ هَذِهِ إِيمَانًا فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُواْ فَزَادَتْهُمْ إِيمَانًا وَهُمْ يَسْتَبْشِرُونَ (توبه/124) و چون سوره‏اى نازل گردد، بعضى از ايشان مى‏گويند اين سوره به ايمان كدام يك از شما افزود؟ اما كسانى كه ايمان آورده‏اند، بر ايمانشان مى‏افزايد و به آن شاد مانند.
   در آیه‌ی 124 توبه می‌گوید که اما کسانیکه ایمان دارند.... و در آیه‌ی 125 بیان می‌کند و اما کسانیکه در قلبشان مرض است (یعنی ایمان ندارند و کافرند)......
    اگر تفسیر آقای بازرگان را بپذیریم، در هیچ جای قرآن از بیماری قلبی مومنان یاد نشده است. پس بهترین درمان بیماری قلبی، مسلمان شدن است!
بقیه‌ی آیات هم اینگونه است.....؛
لِيَجْعَلَ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ فِتْنَةً لِّلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ الظَّالِمِينَ لَفِي شِقَاقٍ بَعِيدٍ (حج/53).
أَفِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ أَمِ ارْتَابُوا أَمْ يَخَافُونَ أَن يَحِيفَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَرَسُولُهُ بَلْ أُوْلَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ (نور/50).
يَا نِسَاء النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِّنَ النِّسَاء إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلًا مَّعْرُوفًا
(احزاب/32).

لَئِن لَّمْ يَنتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لَا يُجَاوِرُونَكَ فِيهَا إِلَّا قَلِيلًا (احزاب/60)
وَيَقُولُ الَّذِينَ آمَنُوا لَوْلَا نُزِّلَتْ سُورَةٌ فَإِذَا أُنزِلَتْ سُورَةٌ مُّحْكَمَةٌ وَذُكِرَ فِيهَا الْقِتَالُ رَأَيْتَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ يَنظُرُونَ إِلَيْكَ نَظَرَ الْمَغْشِيِّ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَأَوْلَى لَهُمْ (محمد/20) .
أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ أَن لَّن يُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغَانَهُمْ (محمد/29).
وَمَا جَعَلْنَا أَصْحَابَ النَّارِ إِلَّا مَلَائِكَةً وَمَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ إِلَّا فِتْنَةً لِّلَّذِينَ كَفَرُوا لِيَسْتَيْقِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ وَيَزْدَادَ الَّذِينَ آمَنُوا إِيمَانًا وَلَا يَرْتَابَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ وَالْمُؤْمِنُونَ وَلِيَقُولَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْكَافِرُونَ مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَذَا مَثَلًا كَذَلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَن يَشَاءُ وَيَهْدِي مَن يَشَاءُ وَمَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ وَمَا هِيَ إِلَّا ذِكْرَى لِلْبَشَرِ (مدثر/31).

دنباله ی مغلطه ی ایشان:
همچنین از قلب صددرصد سالمی چون قلب ابراهیمِ خلیل و دعای او بر عرضه چنین قلبی به پیشگاه الهی، در روزی که نه مال و نه فرزند، جز دل سالم، فایده ای برای آدمی ندارد.جناب بازرگان اگر اینگونه است که شما میفرمائید پیس تمام کافران دارای بیماری قلبی هستند و مسلمانان از این بیماری بدورند.مطالب ایشان آنچنان مغلطه اش بزرگ است که نیازی به توضیح اضافه ندارد!چنان که قلبِ خون رسانِ ما را بیماری فرا می گیرد و رگ های تغذیه کننده (عروق کرونر) ماهیچه های آن را رسوبات چربی تنگ می کند، قرآن همین مکانیسم را با اشاره به زنگارهایی که دل را کدر می سازد و همچون گرد و غبار و خاک و خاشاک سطح صیقل آینه دل را می پوشاند، در وصفِ متجاوزینی که منکر روز جزا و حقانیت قرآن هستند، چنین توصیف می کند:کَلاّبَل رانَ علی قلوبِهِم ماکانُوا یَکسبُون. کلاّ اِنَّهُم عَن رَبّهم یومئذٍ لَمحجوبُون. (مطففین)... بلکه دستاورد آنان زنگار بر دلهایشان بسته است، (در نتیجه) آنها در آن روز (آخرت) از پروردگارشان در حجاب (مانع برخورداری از نور رحمت) خواهند بود.در حدیثی از امام باقر (ع) نقل شده است که به گونه ای تمثیلی فرمود: در قلب هر انسانی نقطه ای سفید است که گناه آن را کدر می سازد و توبه آن را تمیز می کند. اما در اثر تکرار و استمرار گناه، این نقطه بتدریج تاریک تر و سرانجام خاموش می گردد و در نتیجه، آدمی از هر خیری روگردان می شود. آینه دل نیز باید جمال زیبا و جلال پروردگار را بنمایاند و پرتو صفات او را منعکس نماید، اما اگر روی آن را با گِل پوشاندیم از تماشای گُل محروم می شویم و به همین دلیل است که آیه فوق الذکر نتیجه زنگار گرفتن دل را محروم شدن از دیدار دوست، به دلیل پرده و حجابی که در این میان حائل می شود، شمرده است.
خود بخوانید و داوری نمائید.

الله کافران را برای جهنم آفریده است.

     تمام آنچه که در دنیا اتفاق می افتد و یا خواهد افتاد، الله در کتابی، پیش از پیدایش جهان نوشته و دنیا را بسوی سرنوشتی که تعیین نمده هدایت می‌نماید:
     وَمَا تَكُونُ فِي شَأْنٍ وَمَا تَتْلُو مِنْهُ مِن قُرْآنٍ وَلاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاَّ كُنَّا عَلَيْكُمْ شُهُودًا إِذْ تُفِيضُونَ فِيهِ وَمَا يَعْزُبُ عَن رَّبِّكَ مِن مِّثْقَالِ ذَرَّةٍ فِي الأَرْضِ وَلاَ فِي السَّمَاء وَلاَ أَصْغَرَ مِن ذَلِكَ وَلا أَكْبَرَ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ (یونس /61) و در هيچ كارى نباشى و از سوى او هيچ از قرآن نخوانى و هيچ كارى نكنيد مگر اينكه ما بر شما گواه باشيم آنگاه كه بدان مبادرت مى‏ورزيد و هم‏وزن ذره‏اى نه در زمين و نه در آسمان از پروردگار تو پنهان نيست و نه كوچكتر و نه بزرگتر از آن چيزى نيست مگر اينكه در كتابى روشن [ثبت] است.
     کتاب مبین (واضخ و آشکار) کتابی است که الله تمام آنچه را که در دنیا اتفاق می افتد در آن نوشته است؛ او ابتدا تصمیم گرفته است که چه پدیده هائی را در این جهان بیافریند، بنابراین تمام آنچه را که قضا کرده، تقدیر می‌نماید و تقدیرش(سرنوشت تمام پدیده ها) را در این کتاب ثبن نموده است! سپس بسوی آن سرنوشتی که تعیین نموده است، هدایت می‌کند:
     الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى ﴿اعلی/۲﴾ آن کسیکه (الله) آفريد و هماهنگى بخشيد.
     وَالَّذِي قَدَّرَ فَهَدَى ﴿اعلی/3﴾ و همان كس كه (سرنوشت آفریده اش را) تقدير كرد و (به سمت این تقدیرش) هدايت فرمود.
     پس الله برای تمام حرکتی که در گیتی رخ می‌دهد و یا رخ داده است، قبلا تقدیری(سرنوشتی) را تعیین نموده است و به سمت تقدیری که تعیین نموده است، هدایت می‌کند (به آن سمت سوق می‌دهد).
     لذا پرسشی که به ذهن می‌رسد این است که؛ اگر در دنیا شحصی مرتکب گناه و یا جنایت شد، آیا الله چنین جنایتی را تعیین نموده است و جنایتکار فقط مانند روباتی است که هیچ گزینه ای جز برنامه ی داده شده، از سوی الله را ندارد؟
     اگر چنین است، پس گناه جنایتکار چیست؟
     آیا الله می‌توانست همه را هدایت نماید، طوریکه تمام انسانها به بهشت بروند؟  الله دوست دارد که کسانی را در جهنم ببیند؟
    اگر الله بر روی مخلوقاتش مجری قضائی است که آنرا در کتاب مبین نوشته است، پس برای هیچکس در گیتی، نه میتوان پاداشی را در نظر گرفت و نه عذابی:
     وَلَوْ شَاء رَبُّكَ لآمَنَ مَن فِي الأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا أَفَأَنتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُواْ مُؤْمِنِينَ ﴿یونس/۹۹﴾ و اگر پروردگار تو مى‏خواست قطعا هر كه در زمين است همه آنها يكسر ايمان مى‏آوردند پس آيا تو مردم را ناگزير مى‏كنى كه بگروند.
    اما قرآن می‌گوید که ما پلیدی (کفر) را بر کسانی قرار میدهیم که آنها نمی اندیشند:
     وَمَا كَانَ لِنَفْسٍ أَن تُؤْمِنَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ ﴿یونس/۱۰۰﴾ و هيچ كس را نرسد كه جز به اذن خدا ايمان بياورد و [خدا] بر كسانى كه نمى انديشند پليدى را قرار مى‏دهد.
     اما آنها چگونه بیندیشند، مادامیکه الله مغز آنها را از تعقل دور نگه داشته ایم؟:
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ ﴿بقره/۶﴾ خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عظِيمٌ ﴿بقره/7﴾ همان کسانیکه کافر شدند چه بيمشان دهى چه بيمشان ندهى بر ايشان يكسان است (آنها) ایمان نخواهند آورد./ الله بر قلب (مغز) آنان و بر شنوايى (گوش) ايشان مهر (جهل) نهاده و بر ديدگانشان (چشم) پرده‏اى است و آنان را عذابى دردناك است.
    پس توانائی تعقل را الله از آنان سلب نموده است و آنان سرنوشتی جز رفتن به جهنم، ندارند:
     وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ (اعراف/179) و در حقيقت بسيارى از جنيان و آدميان را براى دوزخ آفريده‏ايم قلبهائی (مغز، زیرا از نظر قرآن مرکز تعقل قلب است) دارند كه با آن (علمی )دريافت نمى‏كنند و چشمانى دارند كه با آنها نمى‏بينند و گوشهايى دارند كه با آنها نمى‏شنوند آنان همانند دامها بلكه گمراه‏ترند آنها همان غافل‏ماندگانند.
     همانگونه که در این آیه الله بیان مینماید، او بسیاری از مردم انس و یا جن را برای پر کردن جهنم آفریده است.
     الله به آنها قلبی (مغزی) را داده است، اما مغز آنها مانند حیوانات اهلی است، با این تفاوت که حیوانات اهلی به جهنم نمی روند،     اما کافران روانه ی آتش جهنم خواهند شد، بنابراین؛ آنها از این جهت از دامها بدترند!
اما چرا الله سرنوشتی خوب را برای همه ی انسانها را در کتاب مبینش، تعیین ننمود؟
آیا الله از اینکه عده ای از مخلوقاتش را بسوزاند، لذت میبرد؟
آیا برایش چنین امکانی وجود نداشت؟
     قران می‌گوید که ما چنین کاری را می‌توانستیم انجام دهیم، اما هرگز اینکار را نمی‌کنیم!:
     وَلَوْ شَاء رَبُّكَ لآمَنَ مَن فِي الأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا أَفَأَنتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُواْ مُؤْمِنِينَ ﴿یونس/۹۹﴾ و اگر پروردگار تو مى‏خواست قطعا هر كه در زمين است همه آنها يكسر ايمان مى‏آوردند پس آيا تو مردم را ناگزير مى‏كنى كه بگروند.
     اما الله رحمتش (ایمان آوردن به اسلام) را شامل عده ای خاص قرار می‌دهد:
     وَاللّهُ يَدْعُو إِلَى دَارِ السَّلاَمِ وَيَهْدِي مَن يَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ(یونس/25) و الله به سراى سلامت فرا مى‏خواند و هر كه را بخواهد به راه راست هدايت مى‏كند.
    آیا عدالت الهی همین است که برای یکی سرنوشت خوب را تعیین نماید، دیگری را سرنوشتش کفر قرار دهد تا الله او را به جهنم بفرستد؟
     چرا الله خود را رحیم می نامد؟
     آیا این برخورد با کوچکترین ترحمی سازگار است؟ 

۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

تناقضات قرآن در داستان موسی ( قسمت سوم )

...دنباله ی مطلب گذشته.....


الله به موسی دستور میدهد که نزد فرعون برود:
     وَإِذْ نَادَى رَبُّكَ مُوسَى أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ ﴿شعرا/۱۰﴾ و هنگامى را كه پروردگارت موسى را ندا درداد كه به سوى قوم ستمكار برو.
قَوْمَ فِرْعَوْنَ أَلَا يَتَّقُونَ ﴿شعرا/۱۱﴾ قوم فرعون آيا پروا ندارند.

موسی به الله میگوید که من یکی از آنها را کشته ام، میترسم اگر به آنجا برگردم، مرا بکشند:
قَالَ رَبِّ إِنِّي قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْسًا فَأَخَافُ أَن يَقْتُلُونِ ﴿قصص/33﴾ گفت پروردگارا من كسى از ايشان را كشته‏ام مى‏ترسم مرا بكشند.
وَلَهُمْ عَلَيَّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن يَقْتُلُونِ ﴿شعرا/۱۴﴾ و آنان را بر من [ادعاى‏] گناهى هست، لذا مى‏ترسم كه مرا بكشند.
همانگونه که ملاحظه میگردد، معلوم نیست، موسی این جمله را به الله چگونه بیان نموده است! او به الله می‌گوید، میترسم که مرا تکذیب کنند و دلهره دارم، پس؛ برادرم هارون را نزد آنها بفرست:

قَالَ رَبِّ إِنِّي أَخَافُ أَن يُكَذِّبُونِ ﴿شعرا/۱۲﴾ گفت پروردگارا مى‏ترسم مرا تكذيب كنند.
     وَيَضِيقُ صَدْرِي وَلَا يَنطَلِقُ لِسَانِي فَأَرْسِلْ إِلَى هَارُونَ ﴿شعرا/۱۳﴾ و سينه‏ام تنگ مى‏گردد و زبانم باز نمى‏شود پس به سوى هارون بفرست.

اما در آیه ی پائین، موسی به الله می‌گوید که هارون را همراه من بفرست:
     وَأَخِي هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِسَانًا فَأَرْسِلْهُ مَعِيَ رِدْءًا يُصَدِّقُنِي إِنِّي أَخَافُ أَن يُكَذِّبُونِ ﴿قصص/۳۴﴾ و برادرم هارون از من زبان‏آورتر است پس او را با من به دستيارى گسيل دار تا مرا تصديق كند زيرا مى‏ترسم مرا تكذيب كنند.

موسی در اینجا می‌گوید، هارون را وزیر و شریک (در این رسالت) قرار بده و پشت مرا با او محکم گردان، تا دو نفری تورا تسبیح نمائیم:
وَاجْعَل لِّي وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِي ﴿طه/۲۹﴾ و براى من دستيارى از كسانم قرار ده
هَارُونَ أَخِي ﴿طه/۳۰﴾

اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي ﴿طه/۳۱﴾ پشتم را به او استوار كن / (و با او پشتوانه‏ام را نيرومند گردان)‏
وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي ﴿طه/۳۲﴾ و او را شريك كارم گردان.
كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثِيرًا ﴿طه/۳۳﴾ تا تو را فراوان تسبيح گوييم.
وَنَذْكُرَكَ كَثِيرًا ﴿طه/۳۴﴾ و بسيار به ياد تو باشيم.
إِنَّكَ كُنتَ بِنَا بَصِيرًا ﴿طه/۳۵﴾ زيرا تو همواره به [حال] ما بينايى.

در این آیات، الله به موسی میگوید، شما نزد فرعون بروید و به او بگوئید که بنی اسرائیل را همراه ما (به سرزمین مقدس آنها ) بفرست:
قَالَ كَلَّا فَاذْهَبَا بِآيَاتِنَا إِنَّا مَعَكُم مُّسْتَمِعُونَ ﴿۱۵شعرا/﴾ (الله) گفت نه چنين نيست نشانه‏هاى ما را ببريد كه ما با شما شنونده‏ ايم.
فَأْتِيَا فِرْعَوْنَ فَقُولَا إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِينَ ﴿۱۶﴾ پس به سوى فرعون برويد و بگوييد ما پيامبر پروردگار جهانيانيم.
أَنْ أَرْسِلْ مَعَنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ ﴿۱۷﴾ فرزندان اسرائيل را با ما بفرست.

""""""""""""""""""""""""""""
قَالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يَا مُوسَى ﴿۳۶﴾ (الله) گفت اى موسى خواسته‏ات به تو داده شد
وَلَقَدْ مَنَنَّا عَلَيْكَ مَرَّةً أُخْرَى ﴿۳۷﴾ و به راستى بار ديگر [هم] بر تو منت نهاديم.


    در آیات گوناگون قرآن، تناقضاتی آشکار را مشاهده می‌نمائیم، یکجا موسی تنهائی نزد فرعون میرود و جائی دیگر همراه هارون:
    ثُمَّ بَعَثْنَا مِن بَعْدِهِم مُّوسَى بِآيَاتِنَا إِلَى فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ فَظَلَمُواْ بِهَا فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ ﴿اعراف/۱۰۳﴾ آنگاه بعد از آنان موسى را با آيات خود به سوى فرعون و سران قومش فرستاديم ولى آنها به آن كفر ورزيدند پس ببين فرجام مفسدان چگونه بود.
     ثُمَّ بَعَثْنَا مِن بَعْدِهِم مُّوسَى وَهَارُونَ إِلَى فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ بِآيَاتِنَا فَاسْتَكْبَرُواْ وَكَانُواْ قَوْمًا مُّجْرِمِينَ ﴿یونس/۷۵﴾ سپس بعد از آنان موسى و هارون را با آيات خود به سوى فرعون و سران وى فرستاديم و گردنكشى كردند و گروهى تبهكار بودند.
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بِآيَاتِنَا وَسُلْطَانٍ مُّبِينٍ ﴿هود/۹۶﴾ما موسي را با آيات خود و دليل آشكار فرستاديم.
   ثُمَّ أَرْسَلْنَا مُوسَى وَأَخَاهُ هَارُونَ بِآيَاتِنَا وَسُلْطَانٍ مُّبِينٍ ﴿مومنون/۴۵﴾ سپس موسى و برادرش هارون را با آيات خود و حجتى آشكار فرستاديم.
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بِآيَاتِنَا وَسُلْطَانٍ مُّبِينٍ ﴿غافر/۲۳﴾ ما موسي را با آيات خود و دليل روشن فرستاديم.

الله هم آیاتش را اینگونه ادامه می‌دهد:
    قَالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَنَجْعَلُ لَكُمَا سُلْطَانًا فَلَا يَصِلُونَ إِلَيْكُمَا بِآيَاتِنَا أَنتُمَا وَمَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغَالِبُونَ ﴿قصص/۳۵﴾ گفت به زودى بازويت را به [وسيله] برادرت نيرومند خواهيم كرد و براى شما هر دو تسلطى قرار خواهيم داد كه با [وجود] آيات ما به شما دست نخواهند يافت‏شما و هر كه شما را پيروى كند چيره خواهيد بود.
لِنُرِيَكَ مِنْ آيَاتِنَا الْكُبْرَى (طه/23)تا به تو معجزات بزرگ خود را بنمايانيم.

اذْهَبْ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى ﴿طه/۲۴﴾ به سوى فرعون برو كه او به سركشى برخاسته است.
قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي ﴿طه/۲۵﴾ گفت پروردگارا سينه‏ام را گشاده گردان.
وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي ﴿طه/۲۶﴾ و كارم را براى من آسان ساز.

وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي ﴿۲۷طه/﴾ و از زبانم گره بگشاى.
يَفْقَهُوا قَوْلِي ﴿۲۸طه/﴾ [تا] سخنم را بفهمند.
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
قَالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يَا مُوسَى ﴿۳۶﴾ (الله) گفت اى موسى خواسته‏ات به تو داده شد.
وَلَقَدْ مَنَنَّا عَلَيْكَ مَرَّةً أُخْرَى ﴿۳۷﴾ و به راستى بار ديگر [هم] بر تو منت نهاديم.
إِذْ أَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّكَ مَا يُوحَى ﴿۳۸﴾ هنگامى كه به مادرت آنچه را كه وحى مى‏شد وحى كرديم.
أَنِ اقْذِفِيهِ فِي التَّابُوتِ فَاقْذِفِيهِ فِي الْيَمِّ فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسَّاحِلِ يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِّي وَعَدُوٌّ لَّهُ وَأَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِّنِّي وَلِتُصْنَعَ عَلَى عَيْنِي ﴿طه/۳۹﴾ كه او را در صندوقچه‏اى بگذار سپس در دريايش افكن تا دريا [=رود نيل] او را به كرانه اندازد [و] دشمن من و دشمن وى او را برگيرد و مهرى از خودم بر تو افكندم تا زير نظر من پرورش يابى.
إِذْ تَمْشِي أُخْتُكَ فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى مَن يَكْفُلُهُ فَرَجَعْنَاكَ إِلَى أُمِّكَ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ وَقَتَلْتَ نَفْسًا فَنَجَّيْنَاكَ مِنَ الْغَمِّ وَفَتَنَّاكَ فُتُونًا فَلَبِثْتَ سِنِينَ فِي أَهْلِ مَدْيَنَ ثُمَّ جِئْتَ عَلَى قَدَرٍ يَا مُوسَى (طه/40) آنگاه كه خواهر تو مى‏رفت و مى‏گفت آيا شما را بر كسى كه عهده‏دار او گردد دلالت كنم پس تو را به سوى مادرت بازگردانيديم تا ديده‏اش روشن شود و غم نخورد و شخصى را كشتى و تو را از اندوه رهانيديم و تو را بارها آزموديم و سالى چند در ميان اهل مدين ماندى سپس اى موسى در زمان مقدر آمدى.
(موسی آدم می‌کشد و الله هم حامی قاتل!)

وَاصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي ﴿طه/۴۱﴾ و تو را براى خود پروردم.
اذْهَبْ أَنتَ وَأَخُوكَ بِآيَاتِي وَلَا تَنِيَا فِي ذِكْرِي ﴿طه/۴۲﴾ تو و برادرت معجزه‏هاى مرا [براى مردم] ببريد و در يادكردن من سستى مكنيد.
اذْهَبَا إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى ﴿طه/۴۳﴾ به سوى فرعون برويد كه او به سركشى برخاسته.

فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّيِّنًا لَّعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَى ﴿طه/۴۴﴾و با او سخنى نرم گوييد شايد كه پند پذيرد يا بترسد.
قَالَا رَبَّنَا إِنَّنَا نَخَافُ أَن يَفْرُطَ عَلَيْنَا أَوْ أَن يَطْغَى ﴿طه/۴۵﴾ آن دو گفتند پروردگارا ما مى‏ترسيم كه [او] آسيبى به ما برساند يا آنكه سركشى كند.
قَالَ لَا تَخَافَا إِنَّنِي مَعَكُمَا أَسْمَعُ وَأَرَى ﴿طه/۴۶﴾ (الله) گفت مترسيد من همراه شمايم مى‏شنوم و مى‏بينم.
     فَأْتِيَاهُ فَقُولَا إِنَّا رَسُولَا رَبِّكَ فَأَرْسِلْ مَعَنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ وَلَا تُعَذِّبْهُمْ قَدْ جِئْنَاكَ بِآيَةٍ مِّن رَّبِّكَ وَالسَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى ﴿طه/۴۷﴾ پس به سوى او برويد و بگوييد ما دو فرستاده پروردگار توايم پس فرزندان اسرائيل را با ما بفرست و عذابشان مكن به راستى ما براى تو از جانب پروردگارت معجزه‏اى آورده‏ايم و بر هر كس كه از هدايت پيروى كند درود باد.
اذْهَبْ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى ﴿نازعات/۱۷﴾ به سوى فرعون برو كه وى سر برداشته است
فَقُلْ هَل لَّكَ إِلَى أَن تَزَكَّى ﴿نازعات/۱۸﴾ و به او بگو: آيا مي‏خواهي پاكيزه شوي ؟

وَأَهْدِيَكَ إِلَى رَبِّكَ فَتَخْشَى ﴿نازعات/۱۹﴾ و تو را به سوى پروردگارت راه نمايم تا پروا بدارى.
نکته‌ی مهمی که در این داستان مشاهده می‌گردد این است که هارون در این مدت کجا بود؟ آیا همراه موسی یا نزد مادرش؟ چرا زمانیکه فرعون فرزندان پسر بنی اسرائیل را میکشت، او را نکشته بود؟ موسی به چه وسیله ای از وجود هارون آگاه بود؟

فرضا که می‎دانست چنین برادری دارد او که از کوچکی در دربار فرعون بود چگونه می‌دانست که هارون از او بهتر صحبت می‌نماید؟:
    وَأَخِي هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِسَانًا فَأَرْسِلْهُ مَعِيَ رِدْءًا يُصَدِّقُنِي إِنِّي أَخَافُ أَن يُكَذِّبُونِ ﴿قصص/۳۴﴾ و برادرم هارون از من زبان‏آورتر است پس او را با من به دستيارى گسيل دار تا مرا تصديق كند زيرا مى‏ترسم مرا تكذيب كنند.
     موسی به الله می‌گوید که من در آنجا مرتکب گناه شدم و یکی از آنها را کشته ام، میترسم که اگر به مصر برگردم، آنها مرا بکشند.

این درحالی است که او هنگام برانگیخته شدن به پیامبری، همراه زنش روانه ی مصر است:
     فَلَمَّا قَضَى مُوسَىالْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَارًا قَالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَارًا لَّعَلِّي آتِيكُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ ﴿قصص/۲۹﴾ هنگامي كه موسي مدت خود را به پايان رسانيد و همراه خانواده‏اش (از مدين به سوي مصر) حركت كرد از جانب طور آتشي ديد! به خانواده‏اش گفت: درنگ كنيد من آتشي ديدم، مي‏روم شايد خبري براي شما بياورم، يا شعله‏اي از آتش، تا با آن گرم شويد.
     فرعون در این هنگام چند سال دارد؟ موسی از ابتدای زاده شدن، نزد فرعون است و فرعون او را به پسر خواندگی میپذیرد، پس باید مدتی از ازدواج آنها (فرعون و آسیه) گذشته باشد که از بچه دار شده ناامید شده اند و این مدت، نمی تواند مدت اندکی باشد. موسی ده سال نزد شعیب چوپانی کرده است و در هنگام فرار از مصر جوانی رشیده بوده. 

فرعون کیست؟
     همانگونه که می‌دانیم، به پادشاهان مصر فرعون می‌گفتند. اگر کسی قرآن را بخواند، تصور مینماید که فرعون نام شخصی است ظالم، در صورتی که اینگونه نیست. قرآن بیان می‌نماید که الله موسی را برای خودش پرورش داد!:
وَاصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي ﴿طه/۴۱﴾ و تو را براى خود پروردم.
چرا الله به یک نفر قاتل، تا این اندازه محبت دارد؟


ادامه دارد.........

۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه

تناقض گوئی قرآن در ازدواج

     پیش از اینکه بحث ازدواج، چگونگی و شرایط آن در اسلام بپردازم، نخست باید دو کلمه ی "ملک یمین" و "محصنه" را بشناسیم.
     محصنه
هر گاه اسلام بحث ازدواج مطرح مینماید، منظورش ازدواج با زنانی است که آنان را "محصنه" می‌نامد، پس نخست به خود این کلمه می‌پردازیم:
      این کلمه از ریشه‌ی "حصن" برگرفته شده و به مکانی (زمینی) اطلاق می‌گردد، که امکان رسیدن به درون آن میسر نباشد؛ حتی به اسب اصیل عرب که معتقدند بهترین است را حصان می‌گویند و به اسب غیر عرب، فرس ( اسب بیگانه که از کلمه‌ی فارس اطلاق می‌گردد ) گفته می‌شود.
     "حصان" با "محصن" از یک ریشه هستند، اگر دو اسب آمیزش جنسی داشته باشند و یکی از آن دو فرس باشد به اسب زاده شده از این آمیزش حصان گفته نمی‌شود، زیرا درونش خالص نیست.
      در اصطلاح اسلامی، به زنی که مردی غیر از همسرش نتواند به درون او نفوذ نماید، زن محصنه می‌گویند، این صفت خاص برای زنان مسلمان اطلاق می‌گردد.
((این کلمه‌ی خاص، برای زنانی اطلاق می‌شود که بعنوان همسر مردی مسلمان به رسمیت شناخته شوند.))
      "ملک یمین"
       این کلمه ی ترکیبی در اصطلاح اسلامی، هم به زنان و دختران دشمنان اسلام اطلاق می‌شد که به اسارت مسلمانان در می آمدند و هم به کنیزانی که در بازار خرید و فروش می‌شدند.
      شرایط ازدواج در اسلام
      از نظر این دین، ازدواج پیمانی است دو و یا چندگانه بین یک "محصن" (مرد مسلمان ) با "محصنه" و یا "محصنات".
      یک مرد مسلمان می‌تواند تا چهار "زن محصنه" را همزمان در اختیار خویش بگیرد، به شرط این که حقوقی که اسلام برای آنها تعیین نموده را بپردازد، این حقوق بواسطه‌ی مزدشان در مقابل زن آنها شدن (مهریه و نفقه)، بهره‌برداری جنسی است و شیردادن به فرزندان مردان است، همچنین مرد مسلمان اعم از مجرد و یا متاهل می‌تواند تا بینهایت "ملک یمین" را همزمان در اختیار بگیرد:
      وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ النِّسَاء إِلاَّ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ كِتَابَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَأُحِلَّ لَكُم مَّا وَرَاء ذَلِكُمْ أَن تَبْتَغُواْ بِأَمْوَالِكُم مُّحْصِنِينَ غَيْرَ مُسَافِحِينَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَلاَ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ فِيمَا تَرَاضَيْتُم بِهِ مِن بَعْدِ الْفَرِيضَةِ إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا (نساء/24) و زنان شوهردار (بر شما حرام است؛) مگر آنها را كه مالك (آنها در جنگ)شده‏ايد، اينها احكامي است كه الله بر شما مقرر داشته و زنان ديگر غير از اينها (زنانی که در جنگ به غنیمت گرفته اید) در صورتی برای شما حلال است كه با اموال خود آنها را اختيار كنيد در حالي كه پاكدامن باشيد و از زنا خودداري نماييد, پس هنگامیکه از آنها بهره بردید واجب است که مهر آنها را بپردازيد و گناهي بر شما نيست نسبت به آنچه با يكديگر توافق كرده‏ايد بعد از تعيين مهر، الله دانا و حكيم است.
      اما آیا محصن می‌تواند با دختری مسلمان غیر از همسر خودش آمیزش داشته باشد؟
      قرآن برای اینکار شرایطی را معین نموده است، نخستین شرط همان شرایطی است که در نخستین ازدواجش وجود داشت؛ اما شرطی دیگر نیز گذاشته است و آن هم عدالت در میان همسران می‌باشد؛ مسلمانان زمانیکه دختری یتیم را تحت تکفل خویش قرار می‌داند، هرگاه این دختر با شخصی دیگر ازدوج می‌نمود، مهریه را کاملا از شوهرش دریافت می‌کردند، اما هنگامیکه خود قصد ازدواج با آنها را داشتند، چون هم خود خواستگار و هم ولی دختر بودند، مهریه را آنگونه که می‌خواستند، تعیین می‌نمودند، که قرآن به آنها توصیه نمود که هرگاه ترسیدید از اینکه نتوانید با فرزندان یتیم، با قسط رفتار نمائید، از ازدواج با آنها خودداری نمائی و با دیگر زنان(محصن)، تا چهار زن همزمان می‌توانید ازدواج نمائید و برای اینکار شرط عدالت را هم تعیین نمود:
      وَآتُواْ الْيَتَامَى أَمْوَالَهُمْ وَلاَ تَتَبَدَّلُواْ الْخَبِيثَ بِالطَّيِّبِ وَلاَ تَأْكُلُواْ أَمْوَالَهُمْ إِلَى أَمْوَالِكُمْ إِنَّهُ كَانَ حُوبًا كَبِيرًا (نساء /2) و (ای کسانیکه یتیمانی را تحت تکفل خویش دارید) اموال يتيمان را به آنها برگردانيد و پليد را جانشين پاك مسازيد و اموال ايشان را با اموال خويش مخوريد كه اين گناه بزرگى است. 
     وَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُواْ فِي الْيَتَامَى فَانكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم مِّنَ النِّسَاء مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُواْ فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ ذَلِكَ أَدْنَى أَلاَّ تَعُولُواْ (نساء/3) و اگر بيمناكيد كه در حق دختران يتيم با انصاف رفتار نكنيد، در اين صورت از زنانى كه مى‏پسنديد دو و سه و چهار تن را به همسرى درآوريد، و اگر مى‏ترسيد كه مبادا عادلانه رفتار نكنيد، فقط به يك تن، يا ملك يمين اكتفا كنيد، اين نزديكتر است به اينكه ستم نكنيد.
      پس بر اساس این آیه، مردان مسلمان می‌توانند تا چهار زن محصنه همزمان در تملک خویش داشته باشند به شرطی که عدالت را رعایت نمایند و اگر نمی‌توانند عدالت نمایند، یکی از زنان را در اختیار داشته باشند و تا بینهایت ملک یمین همزمان.
     اما ببینیم؛ عدالتی که مورد نظر اسلام است، چیست؟: 
      وَلَن تَسْتَطِيعُواْ أَن تَعْدِلُواْ بَيْنَ النِّسَاء وَلَوْ حَرَصْتُمْ فَلاَ تَمِيلُواْ كُلَّ الْمَيْلِ فَتَذَرُوهَا كَالْمُعَلَّقَةِ وَإِن تُصْلِحُواْ وَتَتَّقُواْ فَإِنَّ اللّهَ كَانَ غَفُورًا رَّحِيمًا (نساء/129) و هرگز نميتوانيد در ميان زنان، عدالت كنيد، هر چند كوشش نمائيد، ولي به كلي تمايل خود را متوجه يكطرف نسازيد كه ديگري را به صورت بلا تكليف در آوريد، و اگر راه اصلاح و پرهيزگاري پيش گيريد، خداوند آمرزنده و مهربان است.
      این آیه از دو جهت قابل بررسی است:
       1- قرآن در آیه‌ی 4 سوره‌ی نساء، برای تملک همزمان بیش از یک زن محصنه، شرط عدالت را گذاشته، اما در این آیه، شرطی که گذاشته است را نقض می‌کند، به این صورت که به مردان مسلمان متاهل (محصن) بیان می‌نماید؛ خیلی دنبال برقراری عدالت نباشید، زیرا شما آن عدالت واقعی را هرگز نخواهید تنوانست اجرا کنید و سطح عدالت مورد نظر را تا آنجا پائین می‌آورد که بیان می نماید همین اندازه که یکی را کاملا ترک نکنید، کفایت می‌نماید.
      "کالمعلقه" یعنی این که نه مانند زن مجرد است (نمی‌تواند ازدواج نماید)، و نه مانند متاهل، زیرا شما مانند یک زن مجرد با او برخورد می‌نمائید (از لحاظ جنسی سراغ او نمی‌روید).
      پس اگر فردی متاهل و دارای بیش از یک همسر، با هیچ کدام از زنانش اینگونه برخورد ننمود عدالت را رعایت نموده است! (به این هم می‌گویند عدالت)
       2- در آیه‌ی 4 سوره‌ی نساء، برای ازدواج دو، سه و یا چهار گانه، شرطی بنام عدالت گذاشته شده؛ اما در "آیه‌ی 129 سوره‌ی نساء" قرآن بیان می‌نماید که امکان عدالت نیست، پس:
      هرگاه در جمله‌ای شرطی، تالی نقض گردید، مقدم هم نقض خواهد شد، به این صورت که مثلا در این جمله که؛ اگر باران بارید آنگاه هوا ابری است، اکنون اگر تالی که ابری بودن هواست را نقض کنیم، بارش باران بطور خودکار نقض خواهد شد.
      قرآن نیز بیان می‌نماید که؛ اگر ازدواج چندگانه را اختیار نمودید، آنگاه عدالت را رعایت کنید؛  اکنون قرآن شرط عدالت، با با بیان اینکه شما هرگز عدالت را رعایت نخواهی کرد، نقض می‌نماید(یعنی امکان برقراری عدالت نیست)، پس مقدم که همان ازدواج چندگانه است هم بطور خوکار نقض خواهد شد.
      البته این هم یکی از تناقضات قرآن است!
      نوع سومی هم از ازدواج در اسلام وجود دارد که ویژه‌ی نبی است، به این صورت که هرگاه زنی خود را به پیامبر اسلام می‌بخشید، اگر پیامبر مایل به آمیزش با او بود، می‌توانست او را به زنی بپذیرد، ولی دیگر مؤمنان از این حق محروم بودند:
       يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَ أَزْوَاجَكَ اللَّاتِي آتَيْتَ أُجُورَهُنَّ وَمَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ مِمَّا أَفَاء اللَّهُ عَلَيْكَ وَبَنَاتِ عَمِّكَ وَبَنَاتِ عَمَّاتِكَ وَبَنَاتِ خَالِكَ وَبَنَاتِ خَالَاتِكَ اللَّاتِي هَاجَرْنَ مَعَكَ وَامْرَأَةً مُّؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِيِّ إِنْ أَرَادَ النَّبِيُّ أَن يَسْتَنكِحَهَا خَالِصَةً لَّكَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَيْهِمْ فِي أَزْوَاجِهِمْ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ لِكَيْلَا يَكُونَ عَلَيْكَ حَرَجٌ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا।"(احزاب/ 50) ای نبی، ما براى تو آن همسرانى را كه مهرشان را داده‏اى حلال كرديم و کسانی(زنان و دختران کافری) را كه الله از غنيمت جنگى در اختيار تو قرار داده و دختران عمويت و دختران عمه‏هايت و دختران دايى تو و دختران خاله‏هايت كه با تو مهاجرت كرده‏اند و زن مؤمنى كه خود را به پيامبر ببخشد در صورتى كه پيامبر بخواهد او را به زنى گيرد ويژه توست نه ديگر مؤمنان؛ ما نيك مى‏دانيم كه در مورد زنانشان و زنان و دخترانی کافری که در جنگ بدست می آورند چه بر آنان مقرر كرده‏ايم تا براى تو مشكلى پيش نيايد و الله همواره آمرزنده مهربان است.
     قرآن، زن را موجودی می‌داند که برای راحتی مرد آفریده شده، مردان اختیار کاملی بر آنها دارند و حتی میتوانند آنها را بزنند.
این داستان از زاویه ی دیگر.


۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه

تناقضات قرآن در داستان موسی ( داستان موسی و دختران شعیب)

    قرآن کریم: ای موسی، کسی که درون درخت و در میان آتش است، منم الله، پروردگار جهانیان!
     آنچه که در زیر می‌خوانید نمونه‌ای هستند از تناقضات قرآن در بیان صفات خدائی که آن را خدای مشترک تمام ادیان و یگانه خدای جهان می‌دانند، چیزی که بسیار بیشتر از سایر آیات قران در اینجا جلب توجه می‌کند، پنهان شدن الله در میان درختی است آتشین در سرزمینی مقدس؛ شخص درون آتش می‌گوید " کسی که درون آتش است مقدس می‌باشد و در ادامه ایات می‌گوید" این منم الله؛.... الله از موسی می‌خواهد که دمپائی‌اش را هم بیرون بیاورد، زیرا او در سرزمین مقدس (اسرائیل) است و همچنین تناقضات قرآن در عشق میان موسی و دختر شعیب. شرح داستان:
     ....موسی پس از فرار از دربار فرعون و ارتکاب قتل، می‌ترسید که مصریان او را دستگیر نمایند، این بود که از مصر به سوی مدین گریخت:
      فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفًا يَتَرَقَّبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (قصص/21) (موسى) با ترس و نگرانی از آنجا خارج شد، گفت: پروردگارا، مرا از گروه ستمكاران نجات بده.
      وَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاء مَدْيَنَ قَالَ عَسَى رَبِّي أَن يَهْدِيَنِي سَوَاء السَّبِيلِ (قصص/22) و چون به سوى مدين رو نهاد گفت: اميد است پروردگارم مرا به راه راست هدايت كند.
      در اینجا تناقضی آشکار در سخنانی که قرآن از قول موسی بیان کرده، وجود دارد؛ آیا موسی که آدم بی‌گناهی را کشته ظالم است یا پدرخوانده‌اش "فرعون" که او را بزرگ نمود؟!
       قرآن مصریان را قومی ستمگر معرفی می‎نماید، قومی که با توجه به آیات قرآن با بنی اسرائیلی‌ها در کنار هم زندگی می‌کردند؛ البته معلوم نیست چرا در این آیات، الله از موسی که مرتکب قتل گردیده، به عنوان ستمگر یاد نمی‌کند؟ ظاهرا جای ظالم و مظلوم را عوض شده است.
      موسی تازه از دربار پدر خوانده‌ی خویش (فرعون) فرار نموده است، او بدون شک پیاده است، زیرا یک شب را در شهر فرعون گذراند، قرآن اشاره‌ای به اسب وی نمی‌نماید، اگر هم سواره بوده، پس این وسیله را از کجا آورده است؟ آیا مرتکب دزدی شده؟
      لذا پذیرش فرض سواره بودن او، با توجه به آیات قرآن، دور از ذهن است؛ در این صورت چگونه بود که لشکریان فرعون نتوانستند او را دستگیر نمایند؟
     او راه مدین را چگونه شناخت؟ اگر الله  او را راهنمائی کرد، پس چرا همان اول خانواده موسی را به مدین نبرد تا این همه مشکل پیش نیاید 
 و فرعون اکثریت قریب به اتفاق پسران بنی‌اسرائیلی را بکشد !
   موسی  وارد منطقه‌ی مدین گردید و در آنجا مشاهده نمود که گروهی مشغول کشیدن آب از چاه برای سیراب کردن دام‌های خویش هستند؛ دو دخترهم گوشه‌ای نشسته‌اند و همراه بقیه به گوسفندانشان آب نمی‌دهند؛ موسی نزد آنها می‌رود و از آنها می‌پرسد:     چرا شما به گوسفندانتان آب نمی‌دهید؟ و در پاسخ می‌گویند که صبر می‌کنیم تا چوپان‌ها بروند و پدر ما پیرمردی است مسن:
      وَلَمَّا وَرَدَ مَاء مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِّنَ النَّاسِ يَسْقُونَ وَوَجَدَ مِن دُونِهِمُ امْرَأتَيْنِ تَذُودَانِ قَالَ مَا خَطْبُكُمَا قَالَتَا لَا نَسْقِي حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعَاء وَأَبُونَا شَيْخٌ كَبِيرٌ (قصص/23) و هنگامی كه به آب مدين رسيد، گروهی از مردم را در آنجا ديد كه دامهای خود را سيراب می‌كنند، و در كنار آنها دو زن را ديد كه مراقب گوسفندان خويشند، به آنها گفت كار شما چيست ؟ گفتند ما آنها را آب نمی‌دهيم تا چوپانها همگی خارج شوند، و پدر ما پير مرد مسني است.
      این آیه از چند جهت قابل تامل است:

      1- با توجه به احساس آزادی از سوی موسی، پس این منطقه جزء مصر نمی‌باشد، در این صورت موسی با چه زبانی با آن دو دختر هم‌سخن شد؟
      2- چرا این دو دختر از چوپان‌ها احساس شرم می‌کردند ولی با موسی که تازه جوانی رشید و کاملا هم غریب بود، هم صحبت شدند؟
      3- ارتباط این جمله‌ی آنها هنگامی که گفتند: "ما حیوانات خویش را پس از رفتن چوپانها آب می‌دهیم"، با جمله‌ی "پدر ما پیرمردی است مسن"، چیست؟
 موسی به گوسفندان آنها آب داد و دوباره سر جایش برگشت:

      فَسَقَى لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ (قصص/24) پس براى (گوسفندان) آن دو آب داد آنگاه به سوى سايه برگشت و گفت پروردگارا من به هر خيرى كه سويم بفرستى سخت نيازمندم.
      منظور موسی از اینکه گفت: "من به فرستاده شدن خیر از سوی تو ای الله نیازمندم" چیست؟ آیا قرآن این جمله را برای منظوری خاص بیان می‌نماید؟ از همه مهمتر اینکه موسی الله را از کجا می‌شناخت؟ در درگاه فرعون آموزش الله شناسی  دیده و الله در مغزش القا کرده بود؟ اگر حالت دوم مد نظر است، چرا الله در مغز سایر انسانها چنین نمی‌کند تا همگی الله پرست شوند؟
       آن دو زن داستان خویش و اینکه موسی به گوسفندان آنها آب داده را به پدرشان تعریف نمودند و پدر آنها نیزموسی را دعوت نمود:

      فَجَاءتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِي عَلَى اسْتِحْيَاء قَالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ مَا سَقَيْتَ لَنَا فَلَمَّا جَاءهُ وَقَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قَالَ لَا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (قصص/25) پس يكى از آن دو زن در حالى كه با شرم گام بر  می‌‏داشت نزد وى آمد گفت "پدرم تو را می‌طلبد تا تو را به پاداش آب‏ دادن براى ما مزد دهد و چون نزد او آمد و سرگذشت را بر او حكايت كرد گفت مترس كه از گروه ستمگران نجات يافتى.
      موسی زیر سایه‌ی درخت تنها نشسته بود که یکی از این دو دختر با حالت شرم نزد موسی می‌آید تا پیام پدرش که مزد دادن او بخاطر آب دادن به گوسفندان است را به او بدهد؛ همانگونه که بعدا خواهی دانست این پیرمرد شعیب پیامبر می‌باشد؛ اما:
      چرا او دخترش را به تنهائی نزد مردی جوان و نامحرم می‌فرستد؟

      بر طبق احادیثی که آخوندها از پیامبر اسلام نقد می‌کنند، نشستن مردی با زن تنها گناه است، اما پیامبر الله دخترش را در صحرا، نزد مردی تازه جوان مجرد می‌فرستد! موسی در زیر سایه منتظر چیست؟:
      قَالَتْ إِحْدَاهُمَا يَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ (قصص/26) يكى از آن دو گفت؛ اى پدر! او را استخدام كن چرا كه بهترين كسى است كه استخدام می‌كنى هم نيرومند در خور اعتماد است.

      چند پرسش و تناقض:
      این دختر از کجا دانست که او در خور اعتماد است؟ آیا پدرش به تنهائی یکی از آن دو را نزد او موسی می‌فرستد تا موسی را از نظر عفت آزمایش نماید؟ آیا فرستادن دختری تنها، نزد مردی جوان قاتل، قوی و ناشناس، برای آزمایش پاکدامنی مرد مورد نظر، کاری است عقلانی؟ این است درسی که باید از قرآن گرفت!؟

     اسلام گفتگوی پسر و دختر جوان را در تنهائی حرام می‌داند، اما  پیامبر الله دخترش را با مردی جوان تنها می‌گذارد!
     موسی چگونه راه خانه‌ی پیرمرد را پیدا نمود؟ تنها گزینه، رفتن به همراه دختر جوان می‌باشد.
      پیرمرد (شعیب) در این مدت دو دخترش را به تنهائی به صحرا می‌فرستاد، چرا در این مدت به فکر استخدام چوپانی نبود؟
       شعیب نیز منظور دخترش را می‌داند و به موسی پیشنهاد ازدواج با او را می‌دهد به این شرط که هشت سال برای او چوپانی نماید، اگر ده سال چوپانی نماید بهتر است:

      قَالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هَاتَيْنِ عَلَى أَن تَأْجُرَنِي ثَمَانِيَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْرًا فَمِنْ عِندِكَ وَمَا أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُنِي إِن شَاء اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ (قصص/27) [شعيب] گفت من می‌خواهم يكى از اين دو دختر خود را [كه مشاهده مى‏كنى] به نكاح تو در آورم به اين [شرط] كه هشت ‏سال براى من كار كنى و اگر ده سال را تمام گردانى اختيار با تو است و نمی‌خواهم بر تو سخت گيرم و مرا ان شاء الله از درستكاران خواهى يافت.
      عجب شرطی این پیامبر الله برای ازدواج با دخترش می‌گذارد! ضمنا الله دچار فراموشی شده است، ابتدا از آن دو به عنوان دو زن (امْرَأتَيْنِ) یاد می‌نماید، اما بعدا از آنها با عنوان(ابْنَتَيَّ) دو دختر یاد می‌نماید!
       موسی هم این شرط عجیب را می‌پذیرد:

      قَالَ ذَلِكَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلَا عُدْوَانَ عَلَيَّ وَاللَّهُ عَلَى مَا نَقُولُ وَكِيلٌ (قصص/28) [موسى] گفت اين [قرار داد] ميان من و تو باشد كه هر يك از دو مدت را به انجام رسانيدم بر من تعدى نباشد و الله بر آنچه می‌گوييم وكيل است.
      موسی در این مدت کجا می‌خوابید؟ در خانه‌ی پیرمرد به جز خودش، فقط دو دختر جوان وجود داشتند؛ آیا پیرمرد از زنده بودن خویش پس از ده سال اطمینان داشت؟ آیا چنین قرار دادی عقلانی بود؟ دختر دیگرش کجا بود؟
       موسی مدت ده سال برای شعیب چوپانی نمود تا مهریه‌ی دختر را بدهد (البته معلوم نیست که این مهریه است یا شیربها).

     او قصد رفتن نزد خانواده‌اش در مصر را نمود و به همراه همسرش روانه‌ی مصر گردید، هنگامی که در شب او و همسرش همراه گوسفندان مشغول حرکت بودند، موسی در راه، آتشی را مشاهده نمود و به زنش گفت: مکث کنید! من آتشی را از جانب کوه طور مشاهده می‌نمایم، می‌روم تا از آن خبری کسب نمایم و آتشی را می‌آورم تا گرم شوید:
      فَلَمَّا قَضَى مُوسَىالْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَارًا قَالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَارًا لَّعَلِّي آتِيكُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ (قصص/28) هنگامي كه موسي مدت خود را به پايان رسانيد و همراه خانواده‌اش حركت كرد از جانب طور آتشی ديد! به خانواده‌اش گفت: درنگ كنيد من آتشی ديدم، می‌روم شايد خبری برای شما بياورم، يا شعله‌‌ای از آتش، تا با آن گرم شويد.
      إِذْ قَالَ مُوسَى لِأَهْلِهِ إِنِّي آنَسْتُ نَارًا سَآتِيكُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ آتِيكُم بِشِهَابٍ قَبَسٍ لَّعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ (نمل/7) هنگامى را كه موسى به خانواده خود گفت من آتشى دیدم به زودى براى شما خبرى از آن خواهم آورد يا پاره شعله آتشى براى شما می‌آورم باشد كه خود را گرم كنيد.
      در این دو آیه موسی می‌گوید من می‌روم که آتشی بیاورم تا شما خود را گرم نمائید. اما:
      إِذْ رَأَى نَارًا فَقَالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَارًا لَّعَلِّي آتِيكُم مِّنْهَا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَى النَّارِ هُدًى (طه/10) هنگامي كه آتشي مشاهده كرد و به خانواده خود گفت اندكي مكث كنيد كه من آتشي ديدم شايد پاره ای از آن را براي شما بياورم، يا به وسيله اين آتش راه را پيدا كنم.
      در این آیه موسی می‌گوید که من آتش را برای استفاده ار روشنائی آن می‌آورم؛ (به نظر من دو آیه ی نخست در زمستان بیان شده اند و آیه‌ی پائینی در تابستان)
     نکته‌ی بعدی این است که موسی به همراه زنش مشغول مسافرت به سوی مصر است، چرا موسی بیان می‌نماید که من آتش را برای گرم کردن شما می‌آورم (صیغه‌ی جمع استفاده می‌نماید)؟ اگر گفته شود که زن موسی(برخی‌ها می‌گویند) در این هنگام مشغول زایمان بود و منظور زن و فرزندش می‌باشند، پس چرا موسی می‌گوید که "امکثوا"؟ آیا خطاب قرار دادن نوزاد منطقی است؟ در زبان عربی برای دو شخص، از صیغه‌ی مثنی استفاده می‌گردد. تنها گزینه‌ی باقی مانده، گوسفندان می‌باشد که باز خطاب قرار دادن آنها، کاملا غیر عقلانی است.

      موسی هم به سوی آتش می‌رود، در آنجا از درون درختی که سمت راست دره، در جایگاه مبارکی قرار داشت، صدائی می‌شنود و این صدا خود را الله معرفی نمود:
      فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِي مِن شَاطِئِ الْوَادِي الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَن يَا مُوسَى إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ (قصص/30) پس هنگامی که به آن رسيد از جانب راست دره در آن جايگاه مبارك از آن درخت ندا آمد كه اى موسى! همانا من الله پروردگار جهانيان هستم.
      فَلَمَّا جَاءهَا نُودِيَ أَن بُورِكَ مَن فِي النَّارِ وَمَنْ حَوْلَهَا وَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ (نمل/8) هنگامي که نزد آتش آمد، ندايي برخاست که مبارک باد آن کس که در آتش است و کسي که در اطراف آن است و منزه است الله که پروردگار جهانيان است!
      فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِي يَا مُوسَى (طه/11) پس هنگامی که بدان رسيد ندا داده شد كه اى موسى.
      در اینجا آیات قرآن چیزهائی مختلف از قول الله بیان می‌نمایند:
      الله خودش را در درون درختی قرار می‌دهد و به موسی می‌گوید من و تو، هر دو موجودات مبارکی هستیم.

     الله دوباره به موسی می‌گوید: ای موسی، دمپائی‌ات را بیرون بیار، زیرا که تو در دره‌ی مبارک طوی هستی:
      إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى (طه/12) اين منم پروردگار تو، دمپائی ات را بيرون آور كه تو در دره ی مقدس طوى هستى.
      وَأَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِمَا يُوحَى (طه/13) و من تو را برگزيده‏ام پس بدان چه وحى می‌شود گوش فرا ده.
      إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي (طه/14) همانا من الله هستم، غیر از من خدائی نيست؛ پس مرا پرستش كن و به ياد من نماز برپا دار
      يَا مُوسَى إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (نمل/9) اى موسى همانا او، منم الله عزيز حكيم.
      معلوم نیست، الله خود را چگونه معرفی نموده است!

      در این روایت از داستان موسی، آنجائیکه به سرزمین مقدس اشاره می‌نماید، به نظر می‌رسد که کاملا قرآن تحت تاثیر یهودیان مکه و شاید هم ورقه بن نوفل این داستان را بیان می‌نماید.
      الله به موسی می‌گوید: عصایت را رها کن، در این هنگام عصا به ماری تبدیل می‌گردد:

      وَمَا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَا مُوسَى (طه/17) و اى موسى در دست راست تو چيست؟
      قَالَ هِيَ عَصَايَ أَتَوَكَّأُ عَلَيْهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَى غَنَمِي وَلِيَ فِيهَا مَآرِبُ أُخْرَى (طه/18) گفت اين عصاى من است، بر آن تكيه می‌‏دهم و با آن براى گوسفندانم برگ مى تكانم و كارهاى ديگرى هم براى من از آن بر می‌آیم.
      قَالَ أَلْقِهَا يَا مُوسَى (طه/19) گفت: اى موسى آن را بينداز.
      فَأَلْقَاهَا فَإِذَا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعَى (طه/20) پس آن را انداخت و ناگاه مارى شد كه به سرعت می‌خزید.
      قَالَ خُذْهَا وَلَا تَخَفْ سَنُعِيدُهَا سِيرَتَهَا الْأُولَى (طه/21) فرمود آن را بگير و مترس به زودى آن را به حال نخستينش بازخواهيم گردانيد.
      وَأَنْ أَلْقِ عَصَاكَ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ كَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّى مُدْبِرًا وَلَمْ يُعَقِّبْ يَا مُوسَى أَقْبِلْ وَلَا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ (قصص/31) و عصاى خود را بيفكن پس هنگامی که ديد آن مانند جنها می لرزد، (موسی) پشت كرد و برنگشت؛ اى موسى! پيش آى و مترس كه تو در امانى.
      در آیه‌ی (قصص/31) قرآن بیان می‌کند: ما به موسی گفتیم که نترس تو در امانی؛ اما در آیه‌ی پائین الله به موسی می‌گوید که پیامبران نزد ما نمی‌ترسند:
      وَأَلْقِ عَصَاكَ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ كَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّى مُدْبِرًا وَلَمْ يُعَقِّبْ يَا مُوسَى لَا تَخَفْ إِنِّي لَا يَخَافُ لَدَيَّ الْمُرْسَلُونَ (نمل/10) و عصايت را بيفکن! - هنگامي که به آن نگاه کرد، ديد همچون جنها می لرزد (و) به هر سو می‌دود (موسی) به عقب برگشت، و حتي پشتِ سر خود را نگاه نکرد- اي موسي! نترس، که پیامبران در نزد من نمی‌ترسند.
      الله خطاب به خوانندگان کتابش می‌گوید: عصای موسی مانند جن‌ها می لرزید. مگر جن‌ها می‌لرزند؟ کسی جن را ندیده تا بداند که شکل لرزش عصای موسی چگونه بود.
       موسی از دیدن مار ترسید و الله به او می‌گوید که دستت را در داخل پیراهنت و بر روی سینه‌ات قرار بده تا ترست بریزد:

      اسْلُكْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاء مِنْ غَيْرِ سُوءٍ وَاضْمُمْ إِلَيْكَ جَنَاحَكَ مِنَ الرَّهْبِ فَذَانِكَ بُرْهَانَانِ مِن رَّبِّكَ إِلَى فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا فَاسِقِينَ (قصص/32) دست‏ خود را به گريبانت ببر تا سفيد بی‌آزار بيرون بيايد و از اين هراس بازويت را به خويشتن بچسبان اين دو، دو برهان از جانب پروردگار تو است به سوى فرعون و سران او زيرا آنان همواره قومى نافرمانند.
      وَأَدْخِلْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاء مِنْ غَيْرِ سُوءٍ فِي تِسْعِ آيَاتٍ إِلَى فِرْعَوْنَ وَقَوْمِهِ إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا فَاسِقِينَ (نمل/12) و دستت را در گريبانت داخل کن؛ هنگامي که خارج مي شود، سفيد و درخشنده است بی آنکه عيبی در آن باشد؛ اين در زمره معجزات نُه گانه‌هائی است که تو با آنها به سوی فرعون و قومش فرستاده مي شوی؛ آنان قومی فاسق و طغيانگرند!

ادامه دارد..................

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

فرشتگان الله را بهتر بشناسیم

    یکی از اسطورههائی که اسلام وجودشان را حقیقی میداند، فرشتگان هستند؛ این موضوع که ریشه‌ی این کلمه چیست و اولین فرهنگی که به آن معتقد شده اند کدامین فرهنگ هستند، موضوعی است مهم که نیاز به بررسی دقیقی دارد. در بسیاری از تمدنها، فرشتگان همان الهه ها هستند؛ اعراب پیش از اسلام، از فرشتگان بعنوان دختران الله یاد می‌کردند:
     وَجَعَلُوا الْمَلَائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمَنِ إِنَاثًا أَشَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَيُسْأَلُونَ (زخرف/19) آنها فرشتگان را كه بندگان رحمان هستند را ماده قرار دادند ، آيا آنها گواه آفرینششان حاضر بودند؟ اين گواهي آنها نوشته مي‏شود و از آن بازخواست خواهند شد!     أَمْ خَلَقْنَا الْمَلَائِكَةَ إِنَاثًا وَهُمْ شَاهِدُونَ (صافات/150) آيا ما فرشتگان را ماده (دختر) آفريديم و آنها ناظر بودند؟بزرگترین دلیل بر این مدعا، داستان غرانیق است.
پس، از دید الله در میان فرشتگانش جنس ماده وجود ندارد؛ ضمنا با حذف ماده، نر هم بطور خودکار حذف خواهد شد.
با مطالعه قرآن و سیاق آیات آن، به یقین فرشتگان الله از جنس نر نسیتند.
پس جنس آنها چیست؟:
      وَالَّذِي خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّهَا وَجَعَلَ لَكُم مِّنَ الْفُلْكِ وَالْأَنْعَامِ مَا تَرْكَبُونَ (زخرف/12) و همان كسي كه همه زوجها را آفريد، و براي شما از كشتيها و چهارپايان مركبهائي قرار داد كه بر آن سوار شويد.
فرشتگان چگونه آفریده شدند؟
آیا آنها از همدیگر، زاده می‌شوند یا الله همه را بصورت بقول قرآن "کن فیکون" پدید می‌اورد؟

زمانیکه الله تنها بود، نه فرشته ای بود و نه جانداری دیگر، چه کسی او را تسبیح می‌کرد؟ قرآن هیچ اشاره ای به بحث چگونگی پیدایش فرشتگان نمی‌کند.

وظایف فرشتگان الله

یکی از مهمترین این وظایف، کشتن انسانهائی است که موعد مرگشان فرا رسیده است:
     الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظَالِمِي أَنفُسِهِمْ فَأَلْقَوُاْ السَّلَمَ مَا كُنَّا نَعْمَلُ مِن سُوءٍ بَلَى إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ (نحل/28) کسانیکه (کفار) كه فرشتگان آنها را میمیرانند در حالي كه به خود ستم نموده بودند، پس اين هنگام آنها تسليم مي‏شوند ما كار بدي انجام نمي‏داديم، آري الله به آنچه انجام مي‏داديد آگاه است .     الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمُ ادْخُلُواْ الْجَنَّةَ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ (نحل/32) کسانیکه (کفار) كه فرشتگان آنها را میمیرانند در حالي كه پاكند (فرشتگان) به آنها مي‏گويند سلام بر شما باد، وارد بهشت شويد بخاطر اعمالي كه انجام مي‏داديد.
حتی این فرشتگان (فرشتگان مخصوص مرگ) هنگام مرگ نیز کافران را شلاق می‌زنند:
     فَكَيْفَ إِذَا تَوَفَّتْهُمْ الْمَلَائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ (محمد/27) پس (حال آنها) چگونه خواهد بود هنگامي كه فرشتگان آنها را می میرانند، (در حالیکه) بر صورت و پشت آنها مي‏زنند.

فرشتگان مرگ چند تا (نفر) هستند؟
آیا آنها سر مرگ همه حاضرند؟
با چه وسیله ای کافران را تازیانه میزنند؟
آیا از ابتدای پیدایش انسان تا کنون، بر تعدادشان افزوده نشده است؟
آیا تعدادشان ثابت است؟
آیا عزرائیل یکی از آنهاست؟
فرشتگان مرگ، پیش از پیدایش انسان کارشان چه بود؟
آیا آنها پیش از پیدایش انسان، آفریده نشده بودند؟
چرا قرآن به این پرسش کوچکترین اشاره ای ندارد؟
آیا پس از پایان کار گیتی (آغاز جهان آخرت) آنها نیز خواهند مرد؟
اگر پاسخ مثبت است، کجا؟
آیا آنها در آسمانها و نزد الله کشته میشوند؟
چه زمانی این اتفاق می افتد؟
در دنیا یا پس از دنیا؟
     اگر پس از پایان عمر این جهان باشد، طبق قرآن در آنجا مرگی اتفاق نخواهد افتاد، پس تنها گزینه، این جهان است، اما قرآن می‌گوید "هنگام آخرت، فرشتگان و روح (معلوم نیست منظورش چیست، اما برخی از روایات اسلامی آنرا فرشته ای ویژه معرفی نموده اند) بسوی او بالا می‌روند":
     تَعْرُجُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ (معارج/4) فرشتگان و روح به سوي او بالا میروند (عروج میکنند) در آن روزي (قیامت) كه مقدارش پنجاه هزار سال است.
     با دقت در این آیه مشاهده می‌نمائیم که روزش برابر با پنجاه هزار سال میباشد، پس نمی‌تواند روز دنیا باشد، اما مگر در قیامت روز و شب معنا می‌دهد؟!
     فرشتگان الله، اعمال انسانها را روزانه نزد الله تا عرشش بالا می‌برند:
     يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِّمَّا تَعُدُّونَ (سجده/5) كار [جهان] را از آسمان [گرفته] تا زمين اداره مى‏كند آنگاه [نتيجه و گزارش آن] در روزى كه مقدارش آن چنان كه شما [آدميان] برمى‏شماريد هزار سال است به سوى او بالا مى‏رود.
   الله برای هر نفر دو فرشته را موکل گردانده:
     إِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيَانِ عَنِ الْيَمِينِ وَعَنِ الشِّمَالِ قَعِيدٌ (ق/17) (هنگام ارتکاب گناه) به خاطر بياوريد كه دو فرشته راست و چپ كه ملازم هستند।     مَا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ (ق/18) هيچ سخني را انسان تلفظ نمي‏كند مگر اينكه نزد آن فرشته‏اي مراقب و آماده براي انجام ماموريت استهمچنین قرآن از آنها با عنوان کراما کاتبین یاد می‌نماید:
     وَإِنَّ عَلَيْكُمْ لَحَافِظِينَ / كِرَامًا كَاتِبِينَ (انفطار/11) و بدون شك نگاهباناني بر شما گمارده شده كه نويسندگانى (بسیار محترم) گرامی هستند।
     الله، این فرشتگان را بخاطر اطلاع از اعمال انسانها، موکل آنها گردانیده است:
وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ (ق/16) ما انسان را آفريديم و وسوسه‏هاي نفس او را مي‏دانيم، و ما به او از رگ قلبش نزديكتريم!پس یکی از کارکردهای فرشتگان الله، نوشتن اعمال انسان استد و احتمالا همین فرشتگان هستند که روز قیامت بالا می‌روند!
     اما چگونه میتوان این دو آیه ی (معارج/4) و (سجده/5) را یکجا جمع نمود؟ آیاتی که بنظر میرسد همدیگر ار نقض می‌نمایند!
   اگر منظور الله بعد زمانی قضیه باشد؛ پس فرشتگان مدت هزار سال در راهند تا به الله برسند، همین مقدار هم زمان برای برگشتشان سپری خواهد گردید، پس بعید است که قرآن چنین اشتباه آشکاری را مرتکب گردد.
     اما فرضیه ی دوم بعد مکانی قضیه است؛ در گذشته فاصله های دور را با روز می سنجیدند، مثلا اگر می‌خواستند بگویند که فلان مکان چقدر از آنها دور است، می گفتند فاصله اش، 20 روز است، یعنی اینکه معادل 20 روز راه رفتن میباشد.
اگر این فرضیه را بپذیریم، از دید الله فاصله ی زمین تا عرش الله، معادل هزار سال پیاده روی است که فرشتگان قاصد، اعمالی را که از فرشتگان موکل انسانها تحویل می‌گیرند، آنرا در یک روز نزد الله می‌برند!

      الله بوسیله دو فرشته اش به نامهای هاروت و ماروت، آموزش جادوگری را به مردم داده است.

     یکی دیگر از کارکردهای فرشتگان الله ،حمل عرش اوست.
     همین فرشتگان بودند که نخست عرش الله را که بر روی آب قرار داشت را در طبقه ی هفتم آسمان قرار دادند، روز قیامت نیز عرش الله در حالیکه او بر آن استوار گردیده (محکم سر جایش نشسیته)، را بالای سر مومنان نگه می‌دارند (تا آنها الله را تماشا نمایند):
     وَالْمَلَكُ عَلَى أَرْجَائِهَا وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ (الحاقه/17) و فرشتگان در اطراف [آسمان]اند و عرش پروردگارت را آن روز هشت [فرشته ] بر سر خود بر مى‏دارند

نوعی دیگر از فرشتگان، فرشتگان موکل بهشت و جهنم هستند.
موکلان بهشت بسیار زیبا روی و با نهایت خوشروئی به بهشتیان درود می‌فرستند و به آنها خیر مقدم عرض می‌نمایند:
      وَسِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَرًا حَتَّى إِذَا جَاؤُوهَا وَفُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا سَلَامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِينَ (زمر/73 ) كسانى كه از پروردگارشان پروا داشته‏اند گروه گروه به سوى بهشت‏سوق داده شوند تا چون بدان رسند و درهاى آن گشوده گردد و نگهبانان آن به ايشان گويند سلام بر شما خوش آمديد در آن درآييد جاودانه.
موکلا جهنم در نهایت زشتی هستند که بدترین جملات ممکن را نثار دگراندیشان می‌نماید:
     وَسِيقَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلَى جَهَنَّمَ زُمَرًا حَتَّى إِذَا جَاؤُوهَا فُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا أَلَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِّنكُمْ يَتْلُونَ عَلَيْكُمْ آيَاتِ رَبِّكُمْ وَيُنذِرُونَكُمْ لِقَاء يَوْمِكُمْ هَذَا قَالُوا بَلَى وَلَكِنْ حَقَّتْ كَلِمَةُ الْعَذَابِ عَلَى الْكَافِرِينَ (زمر/71) و كسانى كه كافر شده‏اند گروه گروه به سوى جهنم رانده شوند تا چون بدان رسند درهاى آن [به رويشان] گشوده گردد و نگهبانانش به آنان گويند مگر فرستادگانى از خودتان بر شما نيامدند كه آيات پروردگارتان را بر شما بخوانند و به ديدار چنين روزى شما را هشدار دهند گويند چرا ولى فرمان عذاب بر كافران واجب آمد.
     يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ عَلَيْهَا مَلَائِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَا يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ (تحریم/6) ای كساني كه ايمان آورده‏ايد! خود و خانواده خويش را از آتشي كه هيزم آن انسانها و سنگها اهستند نگاهداري نمائید، آتشي كه فرشتگاني بر آن گمارده شده كه خشن و سختگيرند، و هرگز مخالفت فرمان الله نمي‏كنند و دستورات او را دقيقا اجرا مي‏نمايند!

نتیجه:

     الله دارای درباری عظیم است که بوسیله فرشتگان که حمالانی گوش بفرمان هستند و هرگز از اطاعت الله سرپیچی نمی‌کنند، امور گیتی را تدبیر می‌نماید.

داستانی خنده‌دار از شکسته شدن بال فرشته‌ای به نام فطرس:
      الله ولایت امیر المؤمنین را به جهان بیان کرد، تمامی فرشتگان پذیرفتند غیر از فرشته‌ای که او را فطرس می‌گفتند، به همین دلیل الله بالش را شکست.
    تا اینکه زمانی که امام حسین (ع) زاده شد، الله جبرئیل را به همراه 70،000 فرشته برای تبریک گفتن به آنان نزذ محمد (ص) فرستاد؛ هنگام رفتن و در مسیر به فطرس برخورد کرد؛ فطرس گفت:
     ای جبرئیل کجا می‌روی؟ جبرئیل گفت: به سوی محمد (ص) برای تبریک گفتن زایش فرزند جدید که امشب زاده شد می‌روم. 
    فطرس گفت: مرا نیز با خود تا پیش محمد حمل کن؛ جبرئیل به او گفت: سوار بال من شو، سوار بالش شد و نزد محمد برای تبریک گفتن آمد؛ جبرئیل گفت: ای فرستاده‌ی الله، این فطرس مانند برادرم است، از من خواست تا از تو بخواهم که از الله درخواست نمائی تا بالش را به او برگرداند.  
   پس رسول الله به فطرس گفت: ایا چیزی که از تو بخواهم انجام می‌دهی؟ فطرس گفت: بلی.
    رسول الله ولایت امیرالمؤمنین را بر او عرضه کرد، او پذیرفت، رسول الله گفت: 
پاک کردن این طفل و شستن او بر عهده‌ی توست.
   او نزد گهواره امام حسین (ع) رفت و آن کارها را انجام داد، رسول الله نیز دعا نمود؛ پس هنگامی که به پرهایش نگاه کرد دید در حالی که رشد می‌کنند از آنان خون می‌آید،  آن بالش مانند بال دیگرش گردید و همراه جبرئیل به آسمان پرکشید و به مکان اصلی سکونت رفت.  (بحار الانوار/جلد26/ص 341. معجم رجال خوئی جلد 17 صفحه 167. اختیار معرفته الرجال شیخ طوسی/ جلد 2 / صفحه 850 و ... )

۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه

تناقض گوئی قرآن در داستان موسی ( بخش اول )

قرآن این داستان را اینگونه آغاز می‌نماید:
      نَتْلُوا عَلَيْكَ مِن نَّبَإِ مُوسَى وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (قصص/39) ما از داستان موسي و فرعون به حق بر تو (ای محمد) مي‏خوانيم، براي گروهي كه ايمان بياورند
       قرآن در ادامه می‌گوید که فرعون مردم روی زمین را دسته دسته نمود، به برخی از این گروهها (بنی اسرائیل) ستم می‌کرد.

        در بیان مفهوم اسرائیل، به دو معنا اشاره شده است، در هر دو حالت این کلمه مرکب از دو کلمه‌ی اسرا و ایل می‌باشد؛ ایل ریشه‌ی ترکی دارد و به معنای دوست و همراه است؛ اما در اینجا همان معنائی پیدا می کند که در زبان فارسی دارد(گروهی که با هم ریشه ی خانوادگی دارند)؛ اما اسرا:
     در بیان معنای این کلمه با فتحه و یا کسره بر الف به معنای گوناگونی اشاره شده که مهمترین آنها " شریف"، "به بند کشیده شده" و همچنین" پنهان" می‌باشد.      
   پس اسرائیل نام قومی است.
      از سوی دیگر اسرائیل نام دیگر یعقوب که پسر اسحق و نوه‌ی ابراهیم است می‌دانند؛ اینجاست که اولین تناقض پیش می‌آید، چگونه است که لقب یعقوب اسرائیل می‌باشد، در حالیکه نوادگان او دهها هزار سال بعد به اسارت گرفته می‌شوند.
     زمانیکه فرعون مصر، شروع به ساختن هرمها نمود، بنا به روایت اسلامی تعداد یهودیانی که توسط فرعون به اسارت گرفته شده بودند به صد هزار نفر می‌رسید؛ پس با توجه به نرخ رشد جمعیت آن زمان، یعقوب با بنی اسرائیل دهها هزار سال فاصله دارد. بهر حال هر کدام از این معنای را بگیریم، اشاره به قومی دارد و نمی‌تواند لقب یعقوب باشد.

برگردیم به خود داستان
     فرعون می‌دانست که فرزندی از بنی اسرائیل تاج و تخت او را بر باد خواهد داد، از آنجائیکه در سالی خاص شروع به کشتن فرزندان پسر بنی اسرائیل نمود، پس او از تاریخ زایش این پسر آگاهی داشت؛ اما چگونه؟
     قرآن بیان می‌کند که علم غیب را کسی نمی‌داند، مگر اینکه الله اراده نماید، اموری از غیب را بر برخی از رسولانش آشکار نماید:
عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَدًا (جن/26) عالم الغيب او است، و هيچكس را بر اسرار غيبش آگاه نمي‏سازد،
إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا (جن/27) رسولاني كه آنها را برگزيده است و مراقبيني از پيش رو و پشت سر براي آنها قرار مي‏دهد.  شرح مفصل

     الله به این دلیل به آنها برخی از اسرار غیبی را آشکار می‌نماید تا بداند که آنها (رسولان الله) آنچه را که بر آنها ابلاغ شده بود را بیان نموده اند یا نه:
        لِيَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبِّهِمْ وَأَحَاطَ بِمَا لَدَيْهِمْ وَأَحْصَى كُلَّ شَيْءٍ عَدَدًا (جن/27) تا بداند پيامبرانش رسالتهاي پروردگارشان را ابلاغ كرده‏اند، و او به آنچه نزد آنها است احاطه دارد، و هر چيزي را احصا كرده است (آمار هر چیز را دارد). برای دیدن تناقضات قرآن در این باره اینجا را کلیک کنید.

     اگر آیات بالا را بپذیریم، پس فرعون از کجا می‌دانست که قرار است چنین اتفاقی بیفتد؟ اما الله به فکر پیامبر خویش بود، و اجازه نداد که پیروان فرعون، موسی را بکشند، این بود که به مادر موسی وحی شد تا نوزادش را در تابوتی بر روی آب (احتمالا منظور رود نیل است) رها سازد؛ اما باز پرسشی به ذهن می‌آید.
      چرا الله اجازه داد که این همه فرزندان پسر بنی اسرائیل توسط لشکریان فرعون کشته شوند؟ چرا به فکر آزادی آنها نبود؟:
إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ وَيَسْتَحْيِي نِسَاءهُمْ إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ (قصص/4) فرعون برتريجوئي در زمين كرد و اهل آنرا به گروههاي مختلفي تقسيم نمود، گروهي را به ضعف و ناتواني مي‏كشاند، پسران آنها را سرمي بريد و زنان آنها را (براي كنيزي) زنده نگه مي‏داشت، او مسلما از مفسدان بود.
گروهی از نزدیکان فرعون تابوت را از آب گرفتند:
فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَحَزَنًا إِنَّ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا كَانُوا خَاطِئِينَ (قصص/8) خاندان فرعون او را از آب گرفتند تا سرانجام دشمن آنان و مايه اندوهشان گردد، مسلما فرعون و هامان و لشكريان آن دو خطاكار بودند.
     و به نزد فرعون بردند، فرعون قصد کشتن او را داشت، اما همسرش آسیه مانع از اینکار شد:
       وَقَالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَيْنٍ لِّي وَلَكَ لَا تَقْتُلُوهُ عَسَى أَن يَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ ( قصص/9) همسر فرعون گفت او را نكشيد، نور چشم من و شماست ؟ شايد براي ما مفيد باشد، يا او را پسر خود برگزينيم و آنها نمي‏فهميدند (كه ما را در آستین میپرورانند!).

     اما مادر موسی خیلی نگران فرزندش بود تا جائیکه نزدیک بود قضیه را فاش نماید؛ الله نیز او را از مؤمنان قرار داد:
      وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَى فَارِغًا إِن كَادَتْ لَتُبْدِي بِهِ لَوْلَا أَن رَّبَطْنَا عَلَى قَلْبِهَا لِتَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ (قصص/10) قلب مادر موسي از همه چيز (جز ياد فرزندش) تهي گشت، و اگر قلب او را به وسيله ايمان و اميد محكم نكرده بوديم نزديك بود مطلب را افشا كند
     مادر موسی پیرو کدام پیامبر بود؟ چرا برای نجات سایر پسرهای بنی اسرائیل اقدامی چه از سوی الله و چه مادر موسی صورت نگرفت؟

     اما مادر موسی همچنان نگران فرزندش بود و به دخترش گفت که برو و از او خبر بیاور! او در حالیکه خانواده ی فرعون اطلاعی نداشتند، از دور موسی را در کاخ فرعون مشاهده نمود:
      وَقَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَن جُنُبٍ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ (قصص/119) مادر به خواهر او گفت وضع حال او را پيگيري كن، او نيز از دور ماجرا را مشاهده كرد، در حالي كه آنها بيخبر بودند
      خواهر موسی از کجا دانست که موسی در کاخ فرعون است؟ مگر کاخ فرعون تا این اندازه بی در و پیکر بود که هر کس بتواند به آن نزدیک شود؟
      الله در این مدت به این فکر بوده است که چگونه مادر موسی را به فرزندش نزدیک نماید تا او اندوهگین نباشد، در ضمن الله در مقابل این همه کشتار، از سوی فرعون سکوت اختیار می‌نماید.
      خواهر موسی به آنها گفت که من می‌توانم خانواده‌ای را جهت نگهداری از او به شما معرفی نمایم:
      وَحَرَّمْنَا عَلَيْهِ الْمَرَاضِعَ مِن قَبْلُ فَقَالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ (قصص/12) ما همه زنان شيرده را از قبل بر او تحريم كرديم خواهرش گفت: آيا شما را به خانواده‏اي راهنمائي كنم كه ميتوانند اين نوزاد را كفالت كنند و خيرخواه او هستند؟

      معلوم نیست که خواهر موسی اخبار دربار فرعون را چگونه بدست می‎آورد، ضمنا این فرعون چقدر مهربان است! آیا برای او پسری از قوم خودش نبود که به عنوان فرزند خواندگی بپذیرد؟ چرا فرعون تعصب قومی نداشت؟ 
       خواهر موسی آنها را به مادرش معرفی نمود و فرعون نیز با آمدن زن اسرائیلی در دربارش مخالفتی نداشت! او نوزادان زیادی را می‌کشد، اما نسبت به یک پسر اسرائیلی این همه محبت دارد!:
      فَرَدَدْنَاهُ إِلَى أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ (قصص/13) ما او را به مادرش بازگردانديم تا چشمش روشن شود، و غمگين نباشد، و بداند وعده الهي حق است ولي اكثر آنها نميدانند.

آیا مادر موسی از پیامبر شدن نوزادش آگاه بود؟ چگونه؟
...... تا اینکه موسی به دوران جوانی رسید.
      موسی کلمه‌ای است عبری و به معنی از آب گرفته شده؛ آیا این کلمه قبطی نیزمی‌باشد؟ ( هنوز هم اروپائیان به مصر قبط «جبت» می‌گویند).
 نام موسی در دربار فرعون چی بود؟ این نام را چه کسی بر او نهاد؟
     وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَى آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (قصص/13) هنگامي كه نيرومند و كامل شد حكمت و دانش به او داديم، و اينگونه نيكوكاران را جزا مي‏دهيم
    موسی کی نیکوکاری نمود؟ الله بیان می‌کند که او شخصی فرزانه (حکیم) بود؛ اما ببینید که موسی چگونه حکمتی داشت.
موسی در فرصتی مناسب از کاخ فرعون فرار و وارد شهر گردید:
     وَدَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَى حِينِ غَفْلَةٍ مِّنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ هَذَا مِن شِيعَتِهِ وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِن شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَيْهِ قَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُّضِلٌّ مُّبِينٌ (قصص/15) او در موقعي كه اهل شهر در غفلت بودند وارد شهر شد، ناگهان دو مرد را ديد كه به جنگ و نزاع مشغولند، يكي از پيروان او (بنی اسرائیلی) بود، و ديگري از دشمنانش(قبطی)، آن يك كه از پيروان او بود از وي در برابر دشمنش تقاضاي كمك كرد، موسي مشت محكمي بر سينه او زد و كار او را ساخت (او را کشت) موسي گفت: اين از عمل شيطان بود كه او دشمن و گمراه كننده آشكاري است
     در این آیه قرآن بیان می‌کند که موسی با استفاده از غفلت نگهبانان شهر از کاخ فرار کرد، پس احتمالا منظور این است که او اجازه‌ی بیرون آمدن از کاخ فرعون را نداشت، اما چگونه یک بنی اسرائیلی که در حال دعوا با یک قبطی بود موسی را شناخت؟ موسی از کجا دانست که او بنی اسرائیلی است؟ موسی از کجا دانست فردی که از او درخواست کمک دارد اسرائیلی است؟
 چرا قرآن از شخصی عادی قبط بعنوان دشمن یاد می‌کند؟ 
      چرا موسی کینه‌ی فرعون را به دل دارد؟ مگر فرعون پدر خوانده‌اش نبود؟    
   این چه فرزانگی است که الله به موسی داده تا به محض مشاهده‌ی نزاع دو نفر، بلافاصله و بدون پرسیدن از دلیل دعوا، جانب یکی از طرفین که هم‌نژاد اوست را بگیرد و قبطی بیگناه را بکشد؟ چرا موسی قصاص نشد؟
      قرآن بیان می‌کند که ما حکم قصاص را برای بنی اسرائیل نیزمقرر داشته بودیم؛ آیا جرم موسی مشمول مرور زمان گردید؟!
 اما موسی خیلی راحت از الله پوزش می‌خواهد:
      قَالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (قصص/16) عرض كرد پروردگارا! من به خويشتن ستم كردم، مرا ببخش، خدا او را بخشيد كه او غفور و رحيم است.
الله او را می‌بخشد و موسی دوباره قصد آدم کشی را دارد:

      فَأَصْبَحَ فِي الْمَدِينَةِ خَائِفًا يَتَرَقَّبُ فَإِذَا الَّذِي اسْتَنصَرَهُ بِالْأَمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ قَالَ لَهُ مُوسَى إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُّبِينٌ (قصص/18) موسي در شهر ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه‏اي ناگهان ديد همان كسي كه ديروز از او ياري طلبيده بود فرياد ميزند و از او كمك مي‏خواهد، موسي به او گفت تو آشكارا انسان گمراهي هستي!

تناقض در اینجاست که چرا الله حق الناس را می‌بخشد؟
     معلوم نیست که چرا کسی موسی را تعقیب نکرد؟ او شب را کجا گذراند؟ مگر شخصی نبود که زندگی اشرافی داشت؟ چرا او فردا راحت در همان شهر می‌گردد؟:
     فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ أَن يَبْطِشَ بِالَّذِي هُوَ عَدُوٌّ لَّهُمَا قَالَ يَا مُوسَى أَتُرِيدُ أَن تَقْتُلَنِي كَمَا قَتَلْتَ نَفْسًا بِالْأَمْسِ إِن تُرِيدُ إِلَّا أَن تَكُونَ جَبَّارًا فِي الْأَرْضِ وَمَا تُرِيدُ أَن تَكُونَ مِنَ الْمُصْلِحِينَ (قصص/19) هنگامي كه خواست با كسي كه دشمن هر دوي آنها بود درگير شود و با قدرت مانع او گردد، گفت: اي موسي! مي‏خواهي مرا بكشي، همانگونه كه ديروز انساني را به قتل رساندي ؟ تو مي‏خواهي فقط جباري در روي زمين باشي، و نميخواهي از مصلحان باشي!

     پس بیشتر مردم می‌دانستند که موسی دیروز آدمکشی نموده؛ شخصی که قرآن از او بعنوان دشمن یاد می‌نماید موسی(حکیم) را نصیحت می‌نماید!
     مگر اینگونه نیست که بعد از کشته شدن هابیل از سوی قابیل الله اراده نموده است که:
      مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا وَلَقَدْ جَاءتْهُمْ رُسُلُنَا بِالبَيِّنَاتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيرًا مِّنْهُم بَعْدَ ذَلِكَ فِي الأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ (مائده/31) بهمين جهت(کشته شدن هابیل از سوی قابیل) بر بني اسرائيل مقرر داشتيم كه هر كس انساني را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روي زمين بكشد چنان است كه گوئي همه انسانها را كشته و هر كس انساني را از مرگ رهائي بخشد چنان است كه گوئي همه مردم را زنده كرده است، و رسولان ما با دلايل روشن بسوي بني اسرائيل آمدند، اما بسياري از آنها، تعدي و اسراف، در روي زمين كردند.

      مردی از دورافتاده ترین نقطه‌ی شهر به موسی اطلاع می‌دهد که گروهی می‌خواهند تو را بکشند:
     وَجَاء رَجُلٌ مِّنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعَى قَالَ يَا مُوسَى إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ (قصص/20) مردي از نقطه دور دست شهر با سرعت آمد و به موسي گفت اي موسي اين جمعيت براي كشتنت به مشورت نشسته‏اند، فورا خارج شو كه من از خيرخواهان توام.

این مرد مکان موسی را از کجا می‌شناخت؟ 
موسی با ترس و لرز از شهر خارج گردید:
     فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفًا يَتَرَقَّبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (قصص/21) موسي از شهر خارج شد در حالي كه ترسان بود، و هر لحظه در انتظار حادثه‏اي، عرض كرد پروردگارا! مرا از اين قوم ظالم رهائي بخش

ظالم کیست؟
قاتل یا کسانیکه دنبال پیداکردن او هستند؟
ادامه دارد.........................

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
اسلام برای دیگر ملل حتی یک پیامبر هم نفرستاد.

Translate

بايگانی وبلاگ